پسر خالهی چهار سالهم، داشته اخبار میدیده، یهو رو میکنه به باباش، میگه بابا، من بخوام با اسرائیل بجنگم، حواسشونُ پرت کنم، باید چیکار کنم؟ میشه بگی؟ میشه بگی برای بچههای پلسطین (نمیتونه ف رو تلفظ کنه) چیکار کنم؟
بعدش باباش براش توضیح میده باید ملحق بشی به نیروهای حزبالله و بچههای سید حسن نصرالله، از شمال برین حواس اسرائیل رو پرت کنین که بچههای فلسطین رو نزنن.
گفته خب فهمیدم، بچههای پلسطین لباس ندارن که، باید لباس بپوشن، تا اینا لباس بپوشن من حواس اسرائیلیا رو پرت کنم اینا برن تو انباری قایم بشن من برم اسلحه بر دارم.
و این سناریو ادامه دارد :)
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
بعضی وقتا همه چی به نظرم خیلی عجیب میاد.
عجیب، خودِ کلمه عجیب هم عجیبه.
یا خدا، باز گیر افتادم تو گرداب کلمات.
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
شیخ علیا به امید روزی شب به صبح میرسونه و صبح به شب که بهش بگن 'همسایه امام رضا' دورت بگردم :).
دفتر خاطرات خانوم علیا -
بدون ِ شرح :)
الان ۲۵ روز گذشته از اون روز، چه حسی باید داشته باشه؟
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
حال دلم بَده ،
صبرم سَر اومده ..
تو هم منُ نخوای ،
بگو کجا برم :)
دنیا پَسم زده ..
هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
من گاهی، یا مدام، تو سیاهی مطلق افکارم غوطهور میشم، و بعد غرق. و حتی خودمم نمیدونم دقیقا کجام و چطوری باید خودمُ بکشم بیرون از این اوضاع.