پریشب یه دختر اسرائیلی رو که میخواست بابامو ترور کنه گرفتم و تا میخورد زدمش.
این قانون کائناته انگار. هر وقت منتظر یه چیزی باشی، همه چی اتفاق میافته و پیش میاد غیر از اون یکی.
ما با هرکدوم از معلمهامون (مگر تعدادی که صرفا رابطهمون باهاشون درسی بوده) مثل یه خانواده بودیم. یه خانواده تشکیل دادیم و دقیقا حس و حالِ اعضای خانواده رو توی کلاس داشتیم. همونقدر صمیمی، دوستداشتنی، محترم، عزیز و امن. امروز فهمیدم که این رابطهی خاص با دبیر ادبیاتمون از بقیه بیشتره و با اون غرور خاص و شخصیت خاصش اقرار کرد که با کلاس ما واقعا تو این سه سال راحت بوده و دوستمون داره. با خودم فکر کردم، پسر! اگه ما از این مدرسه بریم واقعا دلمون تنگ میشه :))))))))))
#روزنگار | #دفترچه | #علیا
بیست و هشتِ آذرِ صفر دو.
راننده اسنپ یه آهنگ سنتی خیلی آروم بخش کرده از اینا که بهش میگن تصنیف فکر کنم. چقدر ترجیحش میدم به آهنگهای دیگه.
#اسنپی_تراز
باشه ولی وقتی برف میاد زمستون رو حتی از پاییز هم بیشتر دوست دارم.
من صبحهای زمستونی دیماهِ سرد که بارون یا برف اومده باشه میخوام که ساعت سه از خواب بیدار بشم و شروع کنم درس خوندن، ساعت شیش برای خودم یه لیوان کاپوچینو درست کنم و طلوع خورشید رو نگاه کنم و ساعت هشت و نیم با خیالِ آسوده و درسِ خونده شده برم مدرسه. برگشتنی هم برم مسجد و تو راه خونه برای خودم شیرکاکائو یا بستنی بخرم.