هدایت شده از طهران.
روزایی که برف میاد انگار آدما خوشگلتر میشن، امروز همه خوشگلترن. همه.
فکر میکردم قراره از این دختره خوشم نیاد.
ولی خب، حقیقتش اینه که دختر ساده، به دل نشستنی، مهربون و دوست داشتنیایه. خیلی سخت بودا، ولی برف بازی کردنی حسابی رفیق شدیم. سخت نبود باهاش حرف زدن. خودش رو نمیگرفت. ادا اطواری نبود. فکر نمیکرد شوهر کرده از دماغ فیل افتاده. خوب بود. شاید بعدا اگه فرصتی پیش اومد که همدیگه رو ببینیم، باهاش بیشتر دوست شدم. فقط شاید.
دلتنگی خرخرهام را چسبیده، حسابی میفشارد. نبرد تن به تن سختیست. میخواهم بخوابم اما سونامیِ افکار، بیرحمانه پس از مدتها مغز خستهام را ویران کرده. جانی برای بازسازیِ این خرابه ندارم. نه توان جنگ دارم و نه قوای پیروزی. مغلوب مفلوکی بیش نیستم در دستِ این هجوم بیرحمانه.