دبیر ادبیات کلاس ما رو مثل خانواده میدونه، باهامون صمیمیه، راحته، حال میکنه، شوخی میکنه، میخنده، از روحیاتِ شخصیش میگه، در حالی که با هیچکدوم از کلاسهای دیگه اینطور نيست و این اقرار خودشه. این مسئله حس خوبی بهم میده. دوستش دارم و قطعا اگر ما به عنوان سالآخریهای مدرسه بریم، هم ما دلمون تنگ میشه و هم معلم برای ما دلش تنگ میشه.
میگه دهمیها خیلی ازش میترسن. خیییلییی میترسن و ما فقط داشتیم میخندیدیم که نه تنها نمیترسیم، بلکه باهاش شوخی میکنیم و این اصلا مشکلی نداره😂😂😂
خب میرم سراغ کتابم. تولدِ انقلابمون مبارک باشه. کتاب ارتداد رو هم بخونید که بدونید اگه امشب حکومت نظامی شکسته نمیشد و انقلاب نمیکردیم چی میشد.
آقا سلام، بیو خواستین ازم و از این حرفا.
علیا هستم، سال آخر دبیرستان، ساکن تهران بزرگ.
رشتهم معارف اسلامیه و تو پینهای کانال توضیح کاملش هست.
دیگه چی بگم؟
حاجآقا، نزدیک ۹۰ سالش بود. یه روزنامه دستش گرفته بود که عکس قدیمی از شهدا روش بود و چندتا خبر علمی مهم. یه سوال تو ذهنم جرقه زد. شنیدن کی بود مانند دیدن؟ جلو رفتم، گفتم سلام حاجآقا سلام، خداقوت، میشه یه سوال بپرسم؟ قدش خمیده بود و دستهاش میلرزید. ایستاد، گفت بفرمایید. گفتم «من یه جوونم که تو دوره انقلاب به دنیا اومدم و این محبت از طریق خانواده به من منتقل شده. اما میخوام بدونم، مردم کف جامعه اون موقع چرا انقلاب کردن؟» گفت «استقلال و آزادی اسلامیِ کشورمون، رهایی از استعمار و استثمار آمریکا و انگیس!» گفتم «این رو همه مردم میدونستن؟» گفت «همه نه شاید، امّا اهل تفکر و علم و دانشجوها و غالب مردم بله». «شما اون موقع چند سالتون بود؟» گفت «چهل، چهل و پنج سال» زیر لب گفتم، خدا حفظتون کنه حاجی، خداحافظی کردم، تشکر کردم و با قلبی رقیق برگشتم.
پ.ن: در شرح دلیل انقلاب، برام تمام پیشرفتهای انقلاب رو شرح داد و من اینطوری بودم که دمت گرم حاجی.