صدای در که میاد احساس میکنم بابامه.
خدایا بسه دیگه. ظرفیتم تکمیل شده لطفا بابا زودتر برگرده.
نخل و نارنج ؛
صدای در که میاد احساس میکنم بابامه. خدایا بسه دیگه. ظرفیتم تکمیل شده لطفا بابا زودتر برگرده.
هرچی سعی میکنم قوی باشم، یا هرچقدر به نظر بیوفا و سرد میام، هنوز یه دختر بچه طفلکی وابسته به بابامم که نزدیکه بغضم بترکه. باید یه نسخهی جیبی از آدمهای مورد علاقهم خصوصا بابام تهیه کنم و با خودم ببرم همهجا.
وقتی با لباس گلگلی صورتی روی مبل خونهی بابا مامانت دراز کشیدی و دنیای دو سال پیشت رو مرور میکنی، به رختخوابهایی که قراره برن توی کمد دیواریِ خونهی خودت و خودت پارچهشون رو انتخاب کردی نگاه میکنی، باورت میشه اینقدر بزرگ شدی؟ پس چرا من اصلا شبیه دختر بزرگها نیستم؟
هیئت بریم ولی نمازمون تق و لق باشه، دینمون نصفه نیمه باشه، اخلاقمون عین سگ باشه، همون امام حسینی که عاشقشیم یقهمون رو میگیره میندازه تو جهنم. تو امام حسین رو دوست داری، اما امام حسین یه چیزی رو بیشتر از تو دوست داره! خدا رو. اگر تو اونطوری که خدا میخواد نباشی، امام حسین چطوری تو رو اونقدری دوست میداره که شفاعتت کنه؟ این دیگه واقعا سادهترین استدلاله.
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
خیلی انسان تولدیای هستم. اصلا از اینام که ماه تولدم که شروع میشه، نه روز تولد، بلکه کل اون ماه رو دلم میخواد تولدی سَر کنم. به دوستام بگم. به خانم سوپرمارکتی بگم. به گربه بگم. به پرنده بگم. به درخت تو باغچه بگم. =))))))
نخل و نارنج ؛
خیلی انسان تولدیای هستم. اصلا از اینام که ماه تولدم که شروع میشه، نه روز تولد، بلکه کل اون ماه رو د
منم منم منم، فقط ایراد تولدم اینه که اول ماهه و تو ماه تولدم، یعنی بعد از تولدم :")