من عاشقِ خلق کردنم.
شاید این همون ویژگیایه که خدا
از خودش توی من یادگاری گذاشته!
عینِ امضای اثر :)
نمیدونستم میشه توی رویا اینقدر واقعی و قشنگ دوست پیدا کرد، کارهای جالب کرد و از ته دل خندید. دختر مو نارنجی با ژاکت رنگی رنگی که توی خواب باهم دوست شدیم، کاش واقعی باشی و باهم واقعیِ واقعی همینقدر دوستای خوبی باشیم.
کاش مداحها دست از نماهنگ خوندن بردارن. من دلم مداحیِ تمیزِ قشنگِ حرفهای و حالخوبکن میخواد. نه یه سری آهنگِ صرفا احساسیِ تکراری خطاب به امام حسین. بس کنید این ژانر مزخرف رو.
نخل و نارنج ؛
کاش مداحها دست از نماهنگ خوندن بردارن. من دلم مداحیِ تمیزِ قشنگِ حرفهای و حالخوبکن میخواد. نه ی
هرچی بری پایین هم باز وضع همینه. بسه توروخدا.
امیدوارم کسی بیاد توی زندگیتون که با وجود این که بزرگ شدین، پای به پای هم بچگی هم بکنین.
دلم واسهی قطعههای شهدای بهشت زهرا تنگ شده، غصهدار شده، چروک شده، مچاله شده.
وقتی اطرافم بهم ریخته میشه و در عینِ حال کلی کار یهو میریزه سرم و احساس میکنم قراره بهشون نرسم، استرس وجودم رو میبلعه. کاش میتونستم اینجور وقتا فقط یه گوشه بشینم تا آروم بگیرم و کارام خودشون انجام بشن💗
پاهایم را روی سنگهای مرمرین میکشم و سُر میدهم. یاد کودکیهایم میکنم. کودکانی را که روی سنگها سُر میخورند و بازی میکنند تماشا میکنم و با خودم فکر میکنم، آخرین باری که هریک از آنها قرار است این زمین مقدس، زمین بازی و مهد کودکش باشد، کی فرا میرسد؟ آخرین بار که خودم کودکی خردسال بودم و مرمرهای زمینِ حرمِ سیدالکریم، زمینِ بازیام بود، کِی بود؟ هر کدام از بچههای کوچکی که در این دامان، آرامش را مییابند، سر انجامشان چه خواهد شد؟ آیا وقتی که نوجوان شدند، یا زمانی که جوانی رشید و برومند شدند، یا زمانی که نیمهی وجودشان را در آغوش داشتند، یا زمانی که ثمرههای زندگیشان را در بغل فشردند، باز هم آرامش را میانِ رواقهای حریمِ سیدالکریم خواهند جُست؟ روی تک به تک این پلههای سنگی، خاطراتشان را مرور خواهند کرد؟ آیا در نهایت، در پناه این پناهگاهِ امنِ قدسی، خواهند ماند؟ تا ابد... نهایتِ ما چه خواهد بود؟ تا ابد...
#دفترچه / #مسطورات / #فیالحالشبهایجمعه / #خانمعلیا