امیدوارم کسی بیاد توی زندگیتون که با وجود این که بزرگ شدین، پای به پای هم بچگی هم بکنین.
دلم واسهی قطعههای شهدای بهشت زهرا تنگ شده، غصهدار شده، چروک شده، مچاله شده.
وقتی اطرافم بهم ریخته میشه و در عینِ حال کلی کار یهو میریزه سرم و احساس میکنم قراره بهشون نرسم، استرس وجودم رو میبلعه. کاش میتونستم اینجور وقتا فقط یه گوشه بشینم تا آروم بگیرم و کارام خودشون انجام بشن💗
پاهایم را روی سنگهای مرمرین میکشم و سُر میدهم. یاد کودکیهایم میکنم. کودکانی را که روی سنگها سُر میخورند و بازی میکنند تماشا میکنم و با خودم فکر میکنم، آخرین باری که هریک از آنها قرار است این زمین مقدس، زمین بازی و مهد کودکش باشد، کی فرا میرسد؟ آخرین بار که خودم کودکی خردسال بودم و مرمرهای زمینِ حرمِ سیدالکریم، زمینِ بازیام بود، کِی بود؟ هر کدام از بچههای کوچکی که در این دامان، آرامش را مییابند، سر انجامشان چه خواهد شد؟ آیا وقتی که نوجوان شدند، یا زمانی که جوانی رشید و برومند شدند، یا زمانی که نیمهی وجودشان را در آغوش داشتند، یا زمانی که ثمرههای زندگیشان را در بغل فشردند، باز هم آرامش را میانِ رواقهای حریمِ سیدالکریم خواهند جُست؟ روی تک به تک این پلههای سنگی، خاطراتشان را مرور خواهند کرد؟ آیا در نهایت، در پناه این پناهگاهِ امنِ قدسی، خواهند ماند؟ تا ابد... نهایتِ ما چه خواهد بود؟ تا ابد...
#دفترچه / #مسطورات / #فیالحالشبهایجمعه / #خانمعلیا
از تابستون و گرما متنفرم.
خدایا دلت میاد منو بندازی جهنم؟
من خیلی طفلکیام خدایا...
گاهی وقتها میتونم گریه کنم بابت این که جسم انسان محدوده و نمیتونه از زمان و مکان فراتر بره. مگر به تلاشها و ریاضتها و تربیة النفسِ بسیار. پس خدایا راهِ رهایی رو پیش روی ما قرار بده.
کاش گوشیم رو بندازم تو دریا و برم یه گوشهای از دنیا گُم بشم و هیچکس ندونه کجام. همه فکر کنن مُردم.
اندازه دَه سال خستگی تو جونمه که نمیدونم چطوری به درش کنم. «دیگه راهی نمونده، هی خودم رو میکشونم، دستمو بگیر بتونم، که خودم رو برسونم...» میگن اربعین رفتن تا لحظهی آخر برای هیچکس معلوم نیست. نه برای کسی که میخواد بره، نه کسی که نمیتونه بره. پس کاش خود آقای امام حسین حواسش باشه اینجا یه نفر دیگه هیچ چارهای جز کربلا نداره.