کاش گوشیم رو بندازم تو دریا و برم یه گوشهای از دنیا گُم بشم و هیچکس ندونه کجام. همه فکر کنن مُردم.
اندازه دَه سال خستگی تو جونمه که نمیدونم چطوری به درش کنم. «دیگه راهی نمونده، هی خودم رو میکشونم، دستمو بگیر بتونم، که خودم رو برسونم...» میگن اربعین رفتن تا لحظهی آخر برای هیچکس معلوم نیست. نه برای کسی که میخواد بره، نه کسی که نمیتونه بره. پس کاش خود آقای امام حسین حواسش باشه اینجا یه نفر دیگه هیچ چارهای جز کربلا نداره.
به شهرم یکی مهربان دوست بود
تو گفتی که با من به یک پوست بود :)
- جناب فردوسی
پ.ن: سیاهرگِ کوچکم با آن دو سیاهچاله در آسمان چشمهایش؛ چقدر دوستت دارم بچهی تخس🤍
بعد از اینم چه غم از تیرِ کج اندازِ حسود
چون به محبوبِ کمان ابرویِ خود پیوستم
بوسه بر دُرجِ عقیقِ تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مُهرِ وفا نشکستم
- حضرت حافظ
پ.ن: و سرخرگِ ممدِ حیات و مفرح ذاتم، خورشیدِ گلهای سرخابی، اصلِ ماجرا تویی و غافلگیریهات و فنونِ دوستداشتنیت برای برطرف کردنِ دلخوریها :› 💓
تو نخلِ منی، تکیهگاه، امن، پرثمر، قوی، متین.
و من نارنجِ تو ام، ظریف، ترش و شیرین، حساس.
و این نارنج، سالها گویا منتظر نخلِ خودش بود.
بهم گوش کن، من دختری بودم که فکر پسر بودن دست از سرش بر نمیداشت، لباسهای پسرونه میپوشیدم، از دختر بودن گریزون بودم، حتی بابام باهام تو بچگی بازیای پسرونه میکرد. اما تو کاری کردی که وقتی میخوام برای رنگِ وسایل خونهم تصمیم بگیرم، انتخابم آبی یا صورتی یا یاسیِ پرنسسی با ترکیب ظریف طلایی و سبک نئوکلاسیکه. تو کاری کردی که دختر بودنم رو دوست دارم. کاری کردی که داره یک سال میشه پیرهن مردونه نپوشیدم. کاری کردی که با تمام وجود دختر بودنم رو دوست داشته باشم.