eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
338 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
200 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
مامانم رفته خونه‌ی دوستش و حتی از پشت تلفن هم صداش می‌خنده و چشماش برق می‌زنن. واقعا معاشرت خانم‌ها با دوستاشون و هر چند وقت یک‌بار وقت گذروندن باهاشون تاثیر بسیاری در حال خوب و افزایش انرژی و آرامش‌شون داره.
نشسته بودم پای مودم که وصلش کنم، مامانم گفت فاطمه توی کارای فنی موفق می‌شه‌ها! خیلی علاقه داره واقعا باید می‌ذاشتیم بره یاد بگیره. آره مامان، من عاشق کارهای فنی بودم و هستم. اون موقع‌ها که می‌خواستم برم ریاضی و مهندسی بخونم، اون موقع‌ها که می‌گفتم رباتیک یاد بگیرم، و هربار بابا رأی منو زد و گفت این کارها به دردت نمی‌خوره، اگر یکم بهم اطمینان می‌داشتین و تشویقم می‌کردین و فقط به رشد کار خودتون فکر نمی‌کردین واقعا چیز دیگه‌ای می‌شدم. درسته که رشته‌م رو خودم انتخاب کردم، خودم رفتم معارف، خودم به درس‌های علوم انسانی هم علاقه داشتم، اما آره من عاشق کارای فنی‌ام.
/ واقعا خندیدم😂😂😂😂😂😂
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
٫٫ #انصارالقائم / پرده‌ی بیست و سوم - روز چهارم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۵ همه می‌روند و می‌مانیم ما دوتا. در حال
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
٫٫ / پرده‌ی بیست و چهارم - روز پنجم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۶ روز پنجم سفر آغاز می‌شود. حالم بهتر شده و دل توی دلم نیست که ادامه‌ی راه را خودم پیاده تا کربلا برسم‌. اما همیشه همه چیز آن‌طور که آدم می‌خواهد پیش نمی‌رود. در واقع، سفر کربلا هم بدونِ بلا نمی‌شود. آفتاب بالا آمده و ابرها آسمان را چلچراغ بسته‌اند. پیِ بابا می‌روم. می‌بینمش که چهره‌اش در هم شده و برافروخته. صدایش می‌کنم. «بابا حالت خوبه؟» سری تکان می‌دهد. «یه گاری از روی پام رد شد. احساس می‌کنم مو برداشته.» دلم عین سیر و سرکه می‌جوشد. بغضم را می‌خورم. «مراقب خودت باش بابا. پس چطوری می‌خوای ادامه راه رو بیای؟ اگه راه بری بدتر میشه. خیلی درد داری؟» می‌گوید که فعلا سعی می‌کند راه بیاید. استراحت کند بهتر می‌شود. دلم راضی نمی‌شود. تصورِ درد کشیدنش حالم را بهم می‌ریزد. [ دخترها بابایی‌اند. حتی اگر بزرگ شده باشند. چه سه سالشان باشد، چه بیست سالشان. ] ٫٫
٫٫ / پرده‌ی بیست و پنجم - روز پنجم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۶ به اسکان روزانه می‌رسیم. موکبی‌ست آن‌سوی طریق. عرض خیابان را می‌گذریم و به موکب می‌رسیم. نیمی از بچه‌ها داخلِ سالن و نیمِ دیگر بیرون سالن جای می‌گیرند. هوا گرم است و بچه‌های خادم، نگرانِ گرمازدگیِ بچه‌ها. راستش نمی‌دانم اگر نبودند و حواسشان به تک‌تک بچه‌ها نبود، چندتایمان از ابتدا تا انتهای راه زمین‌گیر می‌شدیم. از همان ابتدا تا انتها، هربار که چشمم به حمایلِ سبز رنگ‌شان که یک درجه از مالِ ما تیره‌تر بود می‌افتاد، دعایشان می‌کردم. ساعتِ استراحت که تمام می‌شود، جلدی آماده می‌شویم تا از گرما فرار کنیم. دست کم آدم می‌داند در طی طریق، آب و نوشیدنیِ بارد و کولرهای بهشتیِ موکب‌ها هستند و آدم وقت راه رفتن، کمتر اذیت می‌شود. ٫٫
٫٫ / پرده‌ی بیست و ششم - روز پنجم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۶ هنوز دلم برای بابا عینِ سیر و سرکه می‌جوشد. همه آهسته آهسته آماده می‌شوند تا پیاده‌روی عصر را آغاز کنیم. من و مامان و خواهرم هم همین‌طور. به محوطه‌ی حیاط می‌رویم. بابا را نمی‌بینم. از کسی می‌خواهیم تا صدایش کند. چند دقیقه بعد، بابا را می‌بینم که با وسایلش بیرون می‌آید. هنوز چهره‌اش برافروخته‌ی درد است. «بابا هنوز پات خیلی درد می‌کنه؟ اصلا بهتر نشده؟» غصه‌ی عالم روی دلم هوار می‌شود‌. با ریحانه خواهش می‌کنیم ماشین بگیرد و تا کربلا برود. اما زیر بار نمی‌رود و می‌خواهد با کاروان بیاید. اصرارهایمان فایده ندارد. بابا وقتی تصمیمی می‌گیرد، هیچ‌کس از عهده‌ی منصرف کردنش بر نمی‌آید. ٫٫
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
خب خب، از اونجایی که نوشتن واسه هر کانال اونم با توجه به وایب و احساسی که ازش می‌گیرم زمان‌بره، پس نمی‌تونم قول بدم همه‌ی تقدیمی‌ها رو توی یه روز بذارم. اما به ترتیب و به مرور همه‌ش رو براتون می‌ذارم. پاک نکنید پیام رو قشنگا :› ✨
🍉 | Bertie Butt - به نظرم تابستون شبیه یه بسته اسمارتیز رنگی رنگی می‌مونه. این جمله را در حالی که دست‌هایش را در جیب بیلر سوت صورتی‌اش گذاشته بود، زمزمه کرد. به خط فیروزه‌ایِ دریا نگاه می‌کرد و چشم‌هایش از نور آفتاب غروب تنگ شده بودند. نسیمِ آرامی روی موج‌ها سُر می‌خورد و لابه‌لای موهایشان می‌چرخید. - همیشه مثل بسته‌ی اسمارتیز رنگی رنگی بمون. - گمون نکنم اجازه بدم چیزی اسمارتیزهای قلبمو حروم کنه. لبخند روی لب‌هایشان جوانه زد و هردو هوای شرجی اقیانوس را با تمام وجود نفس کشیدند. بِرِتا کلاه لبه‌دارش را از سر برداشت و کش و قوسی به بدنش داد. رُزی که می‌دانست وقتِ بخش مورد علاقه‌شان از غروب‌های تابستانیِ ساحل است، بند آل‌استارهای یاسی رنگش را محکم کرد و با ذوق خندید. - ولی من دلم برای این تابستون‌ها خیلی تنگ میشه... - رزی، بیا یه قولی به هم بدیم. رو به دریا ایستاد و باز به غروبِ نارنجی رنگ ساحل خیره شد. - قول بدیم هیچوقت از هم جدا نشیم. مثل آسمون و دریا. - من آسمونم یا دریا؟ صدای امواج آب، شبیه موسیقی بی‌کلامِ فیلم‌های درام به گوش می‌رسید. - تو آسمونی، من دریا. خوب بودنِ حال من هم به خوب بودن حال تو بستگی داره. کلاهش را محکم‌تر در مشت فشرد، انگشت‌های دست چپش را میانِ انگشتان دست بهترین دوستش گره زد و هردو شروع به دویدن کردند. تابستان شبیه بسته‌ی اسمارتیز رنگارنگی بود که آن‌ها باهم تقسیمش می‌کردند. کاملا عادلانه و دوستانه. - ارادتمند، خانومِ علیا