٫٫
#انصارالقائم / پردهی بیست و ششم
- روز پنجم / ۱۴۰۴.۰۵.۱۶
هنوز دلم برای بابا عینِ سیر و سرکه میجوشد. همه آهسته آهسته آماده میشوند تا پیادهروی عصر را آغاز کنیم. من و مامان و خواهرم هم همینطور. به محوطهی حیاط میرویم. بابا را نمیبینم. از کسی میخواهیم تا صدایش کند. چند دقیقه بعد، بابا را میبینم که با وسایلش بیرون میآید. هنوز چهرهاش برافروختهی درد است. «بابا هنوز پات خیلی درد میکنه؟ اصلا بهتر نشده؟» غصهی عالم روی دلم هوار میشود. با ریحانه خواهش میکنیم ماشین بگیرد و تا کربلا برود. اما زیر بار نمیرود و میخواهد با کاروان بیاید. اصرارهایمان فایده ندارد. بابا وقتی تصمیمی میگیرد، هیچکس از عهدهی منصرف کردنش بر نمیآید.
#روایتاربعین
٫٫
دفتر خاطرات خانوم علیا -
خب خب، از اونجایی که نوشتن واسه هر کانال اونم با توجه به وایب و احساسی که ازش میگیرم زمانبره، پس نمیتونم قول بدم همهی تقدیمیها رو توی یه روز بذارم. اما به ترتیب و به مرور همهش رو براتون میذارم. پاک نکنید پیام رو قشنگا :› ✨
🍉 | Bertie Butt
- به نظرم تابستون شبیه یه بسته اسمارتیز رنگی رنگی میمونه.
این جمله را در حالی که دستهایش را در جیب بیلر سوت صورتیاش گذاشته بود، زمزمه کرد. به خط فیروزهایِ دریا نگاه میکرد و چشمهایش از نور آفتاب غروب تنگ شده بودند. نسیمِ آرامی روی موجها سُر میخورد و لابهلای موهایشان میچرخید.
- همیشه مثل بستهی اسمارتیز رنگی رنگی بمون.
- گمون نکنم اجازه بدم چیزی اسمارتیزهای قلبمو حروم کنه.
لبخند روی لبهایشان جوانه زد و هردو هوای شرجی اقیانوس را با تمام وجود نفس کشیدند. بِرِتا کلاه لبهدارش را از سر برداشت و کش و قوسی به بدنش داد. رُزی که میدانست وقتِ بخش مورد علاقهشان از غروبهای تابستانیِ ساحل است، بند آلاستارهای یاسی رنگش را محکم کرد و با ذوق خندید.
- ولی من دلم برای این تابستونها خیلی تنگ میشه...
- رزی، بیا یه قولی به هم بدیم.
رو به دریا ایستاد و باز به غروبِ نارنجی رنگ ساحل خیره شد.
- قول بدیم هیچوقت از هم جدا نشیم. مثل آسمون و دریا.
- من آسمونم یا دریا؟
صدای امواج آب، شبیه موسیقی بیکلامِ فیلمهای درام به گوش میرسید.
- تو آسمونی، من دریا. خوب بودنِ حال من هم به خوب بودن حال تو بستگی داره.
کلاهش را محکمتر در مشت فشرد، انگشتهای دست چپش را میانِ انگشتان دست بهترین دوستش گره زد و هردو شروع به دویدن کردند. تابستان شبیه بستهی اسمارتیز رنگارنگی بود که آنها باهم تقسیمش میکردند. کاملا عادلانه و دوستانه.
- ارادتمند، خانومِ علیا
💜 | ماه خاتون
- هروقت دلت برام تنگ شد به ماه نگاه کن.
- کاش تو رو جای ماه تو آسمون میدیدم.
ماه درشت و نورانی در آسمان میدرخشید و خاطرهها، مثل ستارههای کمفروغ سو سو میزدند. همهی خاطرهها مربوط به او بودند، همانطور که همهی ستارهها فرزند ماه. بچه گربهی سیاه رنگ با چشمهای سبز زمردیاش به او خیره شده بود. خمیازهی بلندی کشید و زبان صورتی رنگ کوچکش را بیرون آورد. دیر وقت بود. آنقدر دیر که گمان میکرد هیچکس جز خود او، ماه و گربهی طفلکی بیدار نباشد. بچه گربه را در آغوش گرفت و نوازش کرد. هنوز در رویای آخرین دیدار غوطهور بود که چشمهای سبز زمردین به خواب رفتند.
- تو فکر میکنی اون بر میگرده؟
خرخر خفیفی از حنجرهی بچه گربه پاسخش را داد. ریز خندید. گربهی سیاه کوچولو را همان روزی که برای آخرین بار هم را دیدند، زیر درخت صنوبر پیدا کرده بود. انگار که مادرش رهایش کرده باشد. آن را به خانه آورده بود، آب و غذا داده بود و در تراسِ کوچک اتاقش، جا داده بود. روزهای بارانی و سرد در تراس را باز میگذاشت و برایش کنار شومینه، بالش کوچکی میگذاشت تا سرما نخورد. اسمش را گذاشته بود لونا. خیلی وقتها گمان میکرد لونا از طرف او مانده تا مراقبش باشد. تا وقتهایی که غم به قلبش هجوم میآورد، روی سینهاش بخوابد و دلش را گرم کند. وقتهایی که رو به ماه مینشیند و چشمهایش مروارید مروارید اشک میریزند، از تنهایی نجاتش دهد. لونا شبیه یک فرشتهی محافظ بود که خیلی وقتها نجاتش میداد.
- بهش بگو من منتظرش میمونم تا برگرده. حتی اگر مثل ماه و خورشید، خیلی طول بکشه تا به هم برسیم.
- ارادتمند، خانومِ علیا
https://eitaa.com/9300983/3907
بوس رو کلهت مهربونترین ماهِ بنفش💜✨
متناسبند و موزون حرکات دلفریبت
متوجه است با ما سخنان بیحسیبت
چو نمیتوان صبوری ستمت کشم ضروری
مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت
اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت
وگرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت
به قیاس در نگنجی و به وصف در نیایی
متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت
اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی
نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت
عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند
مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت
تو برون خبر نداری که چه میرود ز عشقت
به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت
تو درخت خوبمنظر همه میوهای ولیکن
چه کنم به دست کوته که نمیرسد به سیبت
تو شبی در انتظاری ننشستهای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی
بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت
- جناب سعدی