وقتی دو سه روز کنار محبوبم میگذرونم و از فضای مجازی فاصله میگیرم، دیگه هیچی تو مجازی نظرم رو جلب نمیکنه. احتمالا تو همین سرخوشیها و پیدا کردن چیزای مهمتر توی اوقات خوبمون، یه روز از بخش عظیمی از مجازی دل بکنم.
با خودم هزارجور فکر و خیال میکنم. امتحانهای ترم ۲ که تمام شوند، در این فاصله تا شروع دومین سالِ دانشجویی، غوغا میکنم. کتابهای نیمه رها شده را تمام میکنم، با خواهرم کافه و شهربازی میروم، تیکِ گشت و گذار در یک عمارت تاریخی را با همسرم در چکلیستمان میزنیم و حتی برای استقبال از پاییز، شیرینی و کیکِ پاییزی میپزم. امتحانها که تمام شوند، یک نفس راحت میکشم و میروم سراغِ چیدنِ لباسهایم در کمد، با تمِ پاییزی. امتحانها که تمام شوند درست کردنِ اسکرپبوکم را بدون فکر کردن به حالت ایدهآلش، آغاز میکنم و شاید حتی نوشتن یک داستان بلند را هم شروع کردم. به همهی اینها فکر میکنم و درحالی که یک جزوهی قطور را مقابلم روی زمین گذاشتهام، به خودم میآیم. نسیمِ سحر از درِ بالکن داخل میشود و در خانه میپیچد. یخ میکنم. ساعت را با خودم مرور میکنم و سعی میکنم با حساب و کتابهای صبحِ امتحانی، بودجهبندی را تمام کنم. شاید امتحانها که تمام شوند، اول بخوابم. یکی دو روزی را اختصاص دهم به جبرانِ کمبود خوابهای این دو سه هفته. البته، هنوز مطمئن نیستم که برای جبران کمبود خواب میخواهم بخوابم، یا برای کمی فرار کردن از همهی دغدغههایی که با بزرگ شدن، هوار شدهاند روی سرم. داشتم برای یکی از دخترهای هیئت میگفتم. آدم یکهو به خودش میآید و فکر میکند «کِی اینقدر بزرگ شدم؟ من کجا و این دغدغهها کجا؟ من کجا و زندگیِ آدم بزرگها کجا؟» کاش بتوانم آنقدری مراقب نوجوانِ درونم باشم که بینِ این دغدغههای آدمبزرگگونه مرا رها نکند و بگذارد و برود. کاش نوجوانِ درونم همیشه برای آمدن پاییز ذوق داشته باشد. ذوقِ پریدن در چالههای آب و بدون چتر زیر باران رفتن و باز گذاشتنِ پنجرهی اتاق وقتی شهر را مِه گرفته و انتخاب مسیر طولانیترِ پیادهروی برای قدم زدن روی برگها و بستنی خوردن وقتی نوک دماغم سرخ شده و یخ کرده. یعنی جدی جدی آدم بزرگها برای پاییز به اندازهی نوجوانها ذوق نمیکنند؟ مگر میشود؟ آدم از همهی سال، فقط خاطرههای پاییز یادش میماند! [ خصوصا که پاییزِ آخرین سال نوجوانی، پر باشد از اولینها... و پاییز اولین سالِ جوانی هم، پر باشد از اولینها... ]
#دفترچه / #مسطورات / #خانمعلیا
۲۲ شهریور ۰۴ - ۵:۴۶ صبح
دفتر خاطرات خانوم علیا -
t.me/DTabiidi
کانال تلگرام، بودنتون مایهی قوت قلب و خوشحالیه عزیزانم✨
راستش من نمیدونم اونقدری قوی هستم که بتونم به جای یک ماه و نیم دیگه، چهار ماه دیگه طاقت بیارم یا نه. ولی برام دعا کنید.
از آهنگ متنفرم. آهنگ و موسیقی احساساتی رو بهت میده که مال خودت نیستن.
آدمها خیلی عجیبن. تا کارشون گیرت نباشه، از هیچ تلاشی برای کنار زدن و زیر کردنت دریغ نمیکنن، همین که کارشون گیر میکنه و کلیدش دست توئه، قربونصدقهها و آقا کمکی باشه در خدمتیمها شروع میشه.