صبح بعد از نماز صبح سعی کنید بیدار بمونید
برکته که به وقت آدم میدن اون ساعات
ما بی سلیقه ایم تو حاجات ما بخواه
ورنه گدا طلب آب نان کند
اباعبدلله( ع)
این روزها دلم میخواد خیلی بنویسم اما نمیدونم چی و چطوری. وقتی به این فکر میکنم که این روزها رو چطوری میگذرونم، میبینم اونقدر احساس سر شلوغی دارم که واقعا نمیدونم دارم این روزها رو چطوری میگذرونم. هزارتا دغدغه و فکر و خیال توی سرم میپیچه از لحظهای که بیدار میشم تا فردا که دوباره از خواب بیدار میشم فکرم درگیر همهی جزئیاته. جزئیاتی که باید باشن، هستن، و نیستن. کاش یه نفر برام این روزها رو بعدا تعریف کنه و بگه از بیرون چطوری به نظر میرسم.
دلم یه مسافرت میخواد. به کربلا، به مشهد، حتی به قم. یه سفر یک روزه حتی. نه صرفا دو ساعت اونجا بودن و برگشتن. البته حتی الان به دو ساعت اونجا بودن و برگشتن هم راضیام :)
خیلی بیلیاقت شدم آقای امام رضا، مگه نه؟ یعنی اینقدر دختر بدی شدم که هیچکس هیچجوره نمیخواد منو ببینه؟ به نظرت دلم نپوسید تو این همه سختی و اذیت و دغدغه و آلودگی و کثیفی تو این شهر؟
یکم غم انگیزه، یکمم احساس ابهام دارم، ذوق، سردرگمی، انتظار، خیالپردازی برای زندگیِ کوچولوی خودم، و نهایتا دلتنگی.