ولی زندگی به من شروع کردنِ زندگی مشترکم توی حرم امیرالمومنین رو تا ابد بدهکاره.
از من به شما نصیحت، اگه فکر میکنید عروسی و لباس عروس توی دلتون نمیمونه، نگیرید. کاری که دلتون میخواد انجام بدید. برید زیارت، برید سفر، با هزینهش کار دیگهای بکنید. اگه واقعا دلتون عروسی نخواست نذارید بهتون تحمیل کنن. این بیشتر و بدتر توی دلتون بمونه شاید.
حسین ستودهHossein Sotode-Dele Man -musicdel.ir.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
حسین جان، چقدر اسم قشنگت گریه داره ...
کاش یه مامان جیبی داشتم واسه خودم
همیشه و همهجا باهام بود و کمکم میکرد
لطفا این چند روز خیلی برام دعا کنید
دعای عاقبت بخیری
دعای ثبوت قدم در دین و ایمان
دعای برکت وقت و زندگی
ممنون و مدیونتون میشم
شب آخره، و حتی هنوز خونه کامل چیده نشده. گمونم یک ماه ریزهکاری داشته باشم توی چیدن وسایلم. مبلها بالاخره رسید و فرشها پهن شد. خونه تازه با فرش شبیه خونه میشه. کسایی که فرشهاشون یکدست و یکرنگ و بیروح و مدرنه چطوری احساسِ خونه بودن میگیرن؟ چطوری میتونن زندگی کنن؟ لباسهامو چیدم توی کمد. سر مساوی بودنِ فاصلهی فرش تا دیوارهای اتاق با مامان بابام بحثم شد و مجبور شدم بهشون یادآوری کنم که وسواس فکری دارم روی قرینگی. دوباره همه وسایل رو آوردم که ببرم خونه و فردا از خونهی بابا مامانم برم آرایشگاه. به زحمت لباس عروس رو توی ماشین جا کردیم. داریم میریم سمت خونه در حالی که بابا بزرگ، ننه و مشننه (مامان بزرگِ مامان) از بعد از ظهر خونهی ما تنهان و هیچکس پیششون نبوده که بهشون برسه و براشون غذا درست کنه. حالا مامان، بابا، عمه و عزیز دارن دربارهی این که ننه و مشننه قراره چطور دعواشون کنن و خاله مریم که تازه رسیده خونه پشت تلفن غر میزنه که مشننه باهاش قهر کرده و حرف نمیزنه. توی این بلبشو خالهها اصرار که از داخل یخچال عکس بگیر و من به بنیامین میگم که این کار رو انجام بده. موقعیت جالبیه. به این فکر میکنم که کاش وقتی میرسم خونه و میخوابم، راحت بیدار شم و خوابم نیاد. بتونم وضوم رو نگه دارم و نمازهام رو بخونم. امشب، واقعا شب آخره؟ باورت میشه؟
#اندراحوالات / #دفترچه / #خانمعلیا
۲۷ آذر ۱۴۰۴ / در گیر و دار مراسم عروسی
فکر میکردم امشب قراره ساعت ۷ بخوابم و سرحال بیدار شم. ولی خب الان داره ۱۲ میشه و باید ۲ و نیم بیدار شم. عالیه :)))))))))))