کاش یه مامان جیبی داشتم واسه خودم
همیشه و همهجا باهام بود و کمکم میکرد
لطفا این چند روز خیلی برام دعا کنید
دعای عاقبت بخیری
دعای ثبوت قدم در دین و ایمان
دعای برکت وقت و زندگی
ممنون و مدیونتون میشم
شب آخره، و حتی هنوز خونه کامل چیده نشده. گمونم یک ماه ریزهکاری داشته باشم توی چیدن وسایلم. مبلها بالاخره رسید و فرشها پهن شد. خونه تازه با فرش شبیه خونه میشه. کسایی که فرشهاشون یکدست و یکرنگ و بیروح و مدرنه چطوری احساسِ خونه بودن میگیرن؟ چطوری میتونن زندگی کنن؟ لباسهامو چیدم توی کمد. سر مساوی بودنِ فاصلهی فرش تا دیوارهای اتاق با مامان بابام بحثم شد و مجبور شدم بهشون یادآوری کنم که وسواس فکری دارم روی قرینگی. دوباره همه وسایل رو آوردم که ببرم خونه و فردا از خونهی بابا مامانم برم آرایشگاه. به زحمت لباس عروس رو توی ماشین جا کردیم. داریم میریم سمت خونه در حالی که بابا بزرگ، ننه و مشننه (مامان بزرگِ مامان) از بعد از ظهر خونهی ما تنهان و هیچکس پیششون نبوده که بهشون برسه و براشون غذا درست کنه. حالا مامان، بابا، عمه و عزیز دارن دربارهی این که ننه و مشننه قراره چطور دعواشون کنن و خاله مریم که تازه رسیده خونه پشت تلفن غر میزنه که مشننه باهاش قهر کرده و حرف نمیزنه. توی این بلبشو خالهها اصرار که از داخل یخچال عکس بگیر و من به بنیامین میگم که این کار رو انجام بده. موقعیت جالبیه. به این فکر میکنم که کاش وقتی میرسم خونه و میخوابم، راحت بیدار شم و خوابم نیاد. بتونم وضوم رو نگه دارم و نمازهام رو بخونم. امشب، واقعا شب آخره؟ باورت میشه؟
#اندراحوالات / #دفترچه / #خانمعلیا
۲۷ آذر ۱۴۰۴ / در گیر و دار مراسم عروسی
فکر میکردم امشب قراره ساعت ۷ بخوابم و سرحال بیدار شم. ولی خب الان داره ۱۲ میشه و باید ۲ و نیم بیدار شم. عالیه :)))))))))))
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ۲۸ آذر ۱۴۰۴ ، بماند به یادگار از روز عروسی ما . . .
دفتر خاطرات خانوم علیا -
از ۲۸ آذر ۱۴۰۴ ، بماند به یادگار از روز عروسی ما . . .
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی ماشین عروسِ یه زوجِ حضرت رقیهای چی میگذره؟