eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
338 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
200 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
بابا بزرگ جالب‌ترین مرد دنیاست.
لطفا این چند روز خیلی برام دعا کنید دعای عاقبت بخیری دعای ثبوت قدم در دین و ایمان دعای برکت وقت و زندگی ممنون و مدیون‌تون می‌شم
گمونم به خاطر ته‌دیگ دیشبه که داره ریز ریز برف میاد :)
شب آخره، و حتی هنوز خونه کامل چیده نشده. گمونم یک ماه ریزه‌کاری داشته باشم توی چیدن وسایلم. مبل‌ها بالاخره رسید و فرش‌ها پهن شد. خونه تازه با فرش شبیه خونه میشه‌. کسایی که فرش‌هاشون یک‌دست و یک‌رنگ و بی‌روح و مدرنه چطوری احساسِ خونه بودن میگیرن؟ چطوری می‌تونن زندگی کنن؟ لباس‌هامو چیدم توی کمد. سر مساوی بودنِ فاصله‌ی فرش تا دیوارهای اتاق با مامان بابام بحثم شد و مجبور شدم بهشون یادآوری کنم که وسواس فکری دارم روی قرینگی. دوباره همه وسایل رو آوردم که ببرم خونه و فردا از خونه‌ی بابا مامانم برم آرایشگاه. به زحمت لباس عروس رو توی ماشین جا کردیم. داریم میریم سمت خونه در حالی که بابا بزرگ، ننه و مش‌ننه (مامان بزرگِ مامان) از بعد از ظهر خونه‌ی ما تنهان و هیچکس پیششون نبوده که بهشون برسه و براشون غذا درست کنه. حالا مامان، بابا، عمه و عزیز دارن درباره‌ی این که ننه و مش‌ننه قراره چطور دعواشون کنن و خاله مریم که تازه رسیده خونه پشت تلفن غر میزنه که مش‌ننه باهاش قهر کرده و حرف نمی‌زنه. توی این بلبشو خاله‌ها اصرار که از داخل یخچال عکس بگیر و من به بنیامین میگم که این کار رو انجام بده. موقعیت جالبیه. به این فکر می‌کنم که کاش وقتی میرسم خونه و می‌خوابم، راحت بیدار شم و خوابم نیاد. بتونم وضوم رو نگه دارم و نمازهام رو بخونم. امشب، واقعا شب آخره؟ باورت میشه؟ / / ۲۷ آذر ۱۴۰۴ / در گیر و دار مراسم عروسی
فکر میکردم امشب قراره ساعت ۷ بخوابم و سرحال بیدار شم. ولی خب الان داره ۱۲ میشه و باید ۲ و نیم بیدار شم. عالیه :)))))))))))
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ۲۸ آذر ۱۴۰۴ ، بماند به یادگار از روز عروسی ما . . .
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
کپشن ؛
دیشب شب اولی بود که بعد از عروسی‌مان، در خانه‌ی خودمان بودیم. هنوز حسابِ خیلی چیزها دستم نیامده. قرار بود منتظر آقای تلویزیونی باشیم تا بیاید و تلویزیون‌مان را وصل کند و بعد برویم خرید تا شام درست کنم. اما آقای تلویزیونی دیر کرد، کارش خیلی طول کشید، تا برود شد ساعت ۱۱ و نیم شب و تا ما برویم پی خرید شد ساعت ۱۲ شب. آن‌وقت شام که نه، باید سحری می‌خوردیم. پس فقط مقداری خوراکی خریدیم و نمک و زردچوبه و فلفل و پنیر. - شام می‌خرم امشب. - آخه خیلی چیزای واجب‌تری هست هنوز... - یه شبه دیگه. سفارش‌مان را ثبت کردیم، فیش را گرفتیم و سوار ماشین (که برای باباست و از شب عروسی دست ما امانت است) شدیم و به مقصد مزار تک‌شهیدِ عزیزمان به راه افتادیم. کنار خیابان ماشین را پارک کردیم. ماشین جلویی، یک دویست و شش سفید بود که کنارش پیک‌نیک گذاشته بود و یک قابلمه بزرگ روی آن، قل‌قل می‌جوشید. - به نظرت دارن چیزی درست می‌کنن؟ - این وقت شب؟ کنار خیابون؟ نمیدونم والا. - شاید دارن آش درست می‌کنن. به شوخی خندیدیم و پیاده شدیم تا اولین زیارت‌مان، زیارتِ برادرِ ۱۷ ساله‌ای باشد که خیلی شب‌ها از خستگی و ناتوانی در برابر دنیا، به او پناه آوردیم. آمدیم تا سلامش کنیم و خبر ازدواج‌مان را بدهیم. در حقیقت، او بود که ما را خواند. زیارت‌مان به انتها رسید، دست‌هایم را ها می‌کردم و گربه‌های شیفت شب پارک را پیش‌پیش می‌کردم که مردی صدایمان زد. سر بلند کردیم. چند نفر کنار قابلمه ایستاده بودند و حرف می‌زدند. - داداش آش می‌خوری؟ نذریه. بنیامین تعارف می‌کرد و من آهسته می‌گفتم: «بگیر بگیر بگیر بگیر بگیر توروخدا بگیر.» - بگیرم؟ - دلم آش می‌خواد توروخدا بگیر. دختر جوانی که فقط شلوار جین راسته و یک کاپشن خیلی کوتاه تنش بود، از ماشین پیاده شد، ظرف پیاز داغ و کشک و نعنا را از ماشین بیرون آورد و به مرد جوان که داشت توی کاسه‌های یک‌بار مصرف برایمان آش نذری می‌ریخت داد. فیش غذایمان هنوز روی داشبورد بود و من فکر می‌کردم عجب روزیِ شیرینی! می‌خواستیم بعد از خرید، مزارشهدای دیگری برویم، با دیدنِ قیمتِ خریدهایمان آن‌قدر جا خوردیم که فراموش‌مان شد و شهیدِ کوچک و تنهایمان صدایمان کرد تا پس از مدت‌ها، حق معرفت را ادا کنیم (هرچند که بدهی‌مان به این برادر، خیلی بیشتر از این‌هاست.) بنیامین قاشق‌های یک‌بار مصرف را گرفت، تشکر کرد و سوار ماشین شد. آش داغ بود و دست‌های من سرد. قلبم از شوق غذای داغ پس از ۲۴ ساعت سرما در خانه‌ی کوچکِ بدونِ سیستم گرمایش‌مان گرم شده بود. قاشق را در ظرف آش کردم و هم زدم تا مخلفات رویش مخلوط شود. - می‌گفت ما شاید مذهبی نباشیم، اما یه وقتایی یه کارایی می‌کنیم. - به نظرت خدا چطوری با اینا حساب می‌کنه؟ توی دنیا یا آخرت؟ - کی می‌دونه؟ ولی خدا خیرشون بده. / / [ ۲۹ آذر ۱۴۰۴ ]
میشه برای باز شدنِ یه گره، سه تا الهی به رقیه بگید؟
بعد از عروسی این شکلیه که از جمعه تا امروز، اسم همسر در لیست تماس‌ها نبود چون همه‌ش پیش هم بودیم. درود بر زندگی.