eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
337 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
200 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از قلم‌رنجه.
چند هفته بعد را تصور کنید که فراخوان‌ها تمام شده. آنلاین‌شاپ‌ها با یک استوری دوپهلو دیگرباره لاین‌ِ فروششان را باز کرده‌اند. آشوبِ خیابان خوابیده. کسی شعار نمی‌دهد. اغتشاشگر پولش را به جیب زده و رفته. مردم، گیج و مبهوت از تبی که ناگهان برخواست و کم‌کم فروکش کرد، بیش و کم زندگی عادی‌شان را از سر می‌گیرند‌. آنچه می‌ماند، فریاد به‌حقّ معترضی‌ست که با دخالتِ وحشی‌گری، در حنجره‌اش خشکیده‌. دختر دانشجویی‌ست که در صبح سرد زمستانی، باید دقایق طولانی‌تری را در ایستگاه منتظر اتوبوس بماند؛ چون اتوبوس‌ها را به اسم اعتراض یا انقلاب، به آتش‌ کشیده‌اند‌‌. ثمرۀ اغتشاش، کودکی‌ست که پدرش را حین انجام مأموریتی شریف از دست داده و یتیم شده. مردی‌ست که ناجوانمردانه چند چروک تازه به صورتش نشسته؛ چون اغتشاشگران خودرو اش را آتش زده‌اند و شیشه‌هایش را شکسته‌اند. حالا اگر چه اغتشاشگر به هدفش رسیده و هرج و مرج کوتاهی به راه انداخته، اما صاحب آن خودروی غارت‌شده، دل‌نگرانِ هزینه‌های خودرو اش، باید دوشیفت کار کند.
هدایت شده از ایران ما
39.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺 سرود شنیدنی در مهدیه معلی که زودتر از موعد به دلیل اتفاقات اخیر در کشور پخش شد. 🔹 «مهدیه معلی» از شب مبعث، جمعه ۲۶ دی‌ماه، تا نیمه شعبان هر شب حوالی ساعت ۲۲:۳۰ از شبکه سه سیما ┄┅═☫ همیشه با خبر، با ما ☫═┅┄ @iraan_ma
از دانشجویان محترم به ریاست محترم دانشگاه‌ها: فرجه رو بیشتر کنید ما همه جزوه‌هامون تو تلگرامه😭💔
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقاً واکنش من: 🥸🔫 ذخیره کنید اگه به یاد قدیما نت آزاد شد بزارید 😂✌️🏻 🆔 @Clad_girls | دختران چادری
خدا بیامرزه پدرِ قطع‌کننده‌ی نت رو که کمی ما رو به زندگی برگردوند و به اجبار نشوند پای کارهای عقب‌افتاده.
آقا پوکیدیم از غصه باز کنید کانال ما رو.
خدایا، تا ابد برف ببار سر ما. تا خودِ خودِ ۲۹ اسفند.
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
خدا بیامرزه پدرِ قطع‌کننده‌ی نت رو که کمی ما رو به زندگی برگردوند و به اجبار نشوند پای کارهای عقب‌اف
یکی از الطاف این داستان قطعی برای من برگشتن به سیرِ کتاب خوندن بود. که بعد مدت‌ها رمان دستم گرفتم و بی‌وقفه خوندم. و لطف دیگر هم این بود که به دنیای نویسندگی‌م و انگیزه‌ی زیبام برای چاپ نوشته‌هام برگشتم. خلاصه شما هم دعا کنید برام.
هرچند که چیزی ارسال نمیشه اینجا اما، امشبِ محیر العقولِ زندگیم رو باید یک جایی ثبت می‌کردم. امشب از پشت‌بوم تویِ فاصله صد متری خودم داشتم چیزایی می دیدم که همیشه تویِ فیلم‌ها و مستند‌ها دیده بودم. داشتم با چشمِ خودم "قلاده‌های طلا" میدیدم. هر باری که یه موتوری با زن و بچه رد می‌شد، یه دور همه وجودم ترس می‌شد. نگیرنش؟ نزننش؟ چپ نکنه؟ آتیششون نزنن؟ چهار راهمون دیگه شکل خودش نیست. هرچیزی که یه شهر برای شهر بودن نیاز داره، دارن از بین می‌برن. شاید امشب اون مرتیکه‌یِ ماسک به صورت کاپشن مشکی که ده نفر دیگه دقیقا عینش لباس پوشیده بودن، حس میکرد چراغ راه نمایی رانندگی حق پدرشو خورده که اونجوری به جونش افتاده بود. چراغ راهنمایی محله‌مون، محله همه‌ اونایی که وایساده بودن تماشا می‌کردن ترکیدن خونه و زندگیشون رو و حواسشون نبود که، این موتوری‌ها اصلا برای این محله نیستن... حتی شاید برای این مملکت‌هم نباشن به نوعی.. تو چی؟ این محله همون جاییه که میخوایم فردا دوباره توش زندگی کنیم وقتی آتیش‌ها بخوابن. وقتی دوباره خورشید بیاد بالا و آدم سیاه‌هایِ بزدلِ امشب از ترس روشنایی بچپَن تویِ سوراخ موش. امشب گازِ اشک آور خوردم، البته یه بارم چهارصد و یک خورده بودم، امشب تیر هوایی از بالای کلم با فاصله کمی رد شد، امشب با بچه‌های یگان ویژه حیدرحیدر گفتیم و دعا کردم هیچ‌کدومشون گیر این وحوش نیفتن، امشب چهارتا موشِ بزدل رو در حالی که ته کوچه از ترس پناه‌گرفته بودن و شلواراشون رو خیس کرده بودن مسخره کردیم، امشب حتی تمهیدادت امنیتی در نظر گرفتیم که اگر بخاطر حیدرحیدر گفتنامون یه کوکتل مولوتوف از پنجره بیاد تو باید چیکار کنیم و کجا بریم؟ و.... امشب ولی دلم برای خیلی چیز‌ها سوخت. برای صاحب مغازه‌ها یا صاحبِ اون موتوری که جلو چش‌های هممون فقط یه گوشه پارک شده بود ولی چند دقیقه بعدش داشت به عنوان بقایا جنگی توی چهار راه میسوخت. برای محلمون که دوباره برگشت به همون زمانِ قبل از زاکانی که زشت بود. برای خودمون که بخاطر وحشی بودن طرف مقابل محبور بودیم ساکت باشیم و دهن کسی رو صاف نکنیم وقتی داشتن وسط کوچه شر و ور می‌گفتن. برای کوچمون که با رد پاهایِ یه مشت نا انسان نجس شد. برای افق کوروش که شیشه‌هاش داشت میومد پایین. برای مامان‌های بسیجی‌های امشب. و برای انقلاب، دلم سوخت. برای آقا که همین هشت ماه پیش برای این ملت پدر بود، و این ملت نوازش دستشو رو سرشون حس کردن ولی بازم از بدیهی ترین فکر‌ها درباره این مرد تهی‌ان، و برای شهرم و برای ایران که دستم الان براش به هیچ کجا بند نیست و نمی‌دونم باید یقه کیو بگیرم؟ یقه رفیقم؟ یقه خودم؟ یقه اونوریا؟ دستم به یقه‌های اونا کاش می‌رسید که آخرش مجبور نشیم یقه همدیگه رو بگیریم. کاش می‌شد من یکیو بزنم (که اونم نه) یا کاش می‌شد یه جایی یکی من‌رو بگیره بزنه که حداقل منم چهارتا مشت بخورم، احساس می‌کنم فقط تماشاچی انقلابم. دلم نمی‌خواد فقط از دور دلم برای بچه‌هایی که مشت می‌خورن بسوزه... مشت، لگد، چاقو، قمه و آجر و تیر! امشب فهمیدم قساوت قلب، از توی قاب تصویر خیلی راحت‌تر درک میشه تا جلو چشمِ خود آدمیزاد. الان میدونم این آدم‌هایی که من امشب دیدم آدم نبودن.. چطور بگم امشب، مثل صحنه فیلمی که همه چیزش محوه و تاریکه و همه قاب رو رو آتیش و دود رو رنگِ قرمز احاطه کرده، بود برام. اون وسط آدم‌های دوپا فقط یک مُشت موجود سیاهن که مثل یک کابوس می‌چرخن و سیاه‌لشگرِ جهنم رو به تصویر می‌کشن. همینقدر مبهم و نخواستنی و شیطانی، میفهمی؟ تصویرِ امشب تهران برایِ من این بود، آدم نه! دوپاهایِ سیاهِ بد ترکیبِ قلب ندارِ نا‌هموطن. بمونه‌ از جمعه‌شب، ۱۹ دی چهارصد و چهار.
هربار، هر تصویری از اون دوشب می‌بینم، از هر شهید، از هر عابرِ بی‌گناهِ کشته شده، از هر نوجوونِ فریب خورده، از هر اتفاقِ سیاه و کوفتی که اون شب افتاد، یه درد به دردهام اضافه می‌شه. چی‌شد توی این مملکت؟ چه بلایی سر قلب آدم‌هاش اومد؟ تو چه خانواده‌ای آدم باید بزرگ بشه و چه لقمه‌ای باید خورده باشه که عینِ بازی کامپیوتری سر بِبُره و با دشنه و قمه و تبر و تیغ کاتر بیوفته به جون یه انسان؟ اصلا اینا از آدم بر میاد؟دیگه چطور می‌شه کنار این آدم‌ها راه رفت و احساس امنیت داشت؟ چطور می‌شه بهشون اعتماد کرد؟ چطور می‌شه ازشون نترسید؟ چطور می‌شه راحت تموم شه و برگردیم به روزهای قبل این اتفاقات و انگار که ندیدیم به چشم‌های خودمون همچین چیزهایی رو؟ من قلبم از این‌همه بی‌رحمی، این‌همه سوءاستفاده، این‌همه قساوت قلب، این‌همه وطن‌فروشی و بازیچه‌ی دستِ حروم‌زاده‌ها و حروم‌لقمه‌ها شدن درد می‌کنه. هرروز بیشتر و بیشتر و بیشتر. مملکتِ فراموشکارِ ایران... مملکتِ تاریخْ فراموش‌کُنِ ایران... امروز که به شهر و التهاب و اضطراب و خشم و نفرت و دلتنگی و ناامنی چشم‌های مردم نگاه می‌کنی، انگار نه انگار که ۱۲ روز جنگ از سر گذروندیم، با چشمای خودمون شاهد تاریخ بودیم و راوی تاریخیم برای بچه‌هامون... انگار نه انگار!