این سفر داره به انتهای خودش میرسه
عکس و فیلمهام ناقصن و از خیلی جاها هیچ عکس و فیلمی نگرفتم
از اول سفر رو روایت نکردم
دوکوههی عزیز رو ندیدم و قلبم براش تنگه
دغدغههای جدید دارم و جوابهای جدید گرفتم
الحمدلله
نخل و نارنج ؛
حاجآقا داشت دربارهی این که علما باید هیچی نخورن و هیچی نپوشن و هیچی نداشته باشن حرف میزد که این حرفا اشتباهه، یهو گفت «شما بچههای کُچُلو چی از اسلام بلدید که اینقدر به پر و پای علما میپیچید؟» و ما درحالی که قند توی دلمون داشت آب میشد و قلبمون اکلیل پمپاژ میکرد به این فکر کردیم که چقدر کُچُلو هستیم و چقدر هیچی از اسلام بلد نیستیم و چقدر دانشجوهایی با توهم دانایی هستیم و به پر و پای همه میپیچیم!
خارج شدن از اون اتمسفر و یهو مواجه شدن با متروی تهران، شبیه یه شوک بود. من چشمام به دیدنِ خاک و سبزیِ خورستان و خاکریز و تانک و اروند و هور عادت کرده بود. من چشمام به دیدنِ آدمهایی عادت کرده بود که مطمئن بودم سیمشون به شهدا وصله. اینجا رو دوست ندارم. اینجا حالمو بد میکنه. اینجا بوی تعفن و درد میده.
بچهها اگه تسبیحم پیدا بشه به سه نفرتون شارژ ۵۰۰۰ تومنی میدم. (اگه بیشتر پول داشتم حتی بیشتر هم میدادم.) لطفا دعا کنید💔
به نظرتون اگر آدم توی قطار چیزی جا بذاره میتونه پیداش کنه و بهش بر میگردونن؟
خدایا، تو تنها پشت و پناه مایی. ما فقط تو رو داریم و فقط به تو میتونیم تکیه کنیم. درسته که بندههای بدی هستیم اما رحمت و مغفرت تو از گناههای ما بیشتره مگه نه؟ هوامونو داری مگه نه؟