بچهها اگه تسبیحم پیدا بشه به سه نفرتون شارژ ۵۰۰۰ تومنی میدم. (اگه بیشتر پول داشتم حتی بیشتر هم میدادم.) لطفا دعا کنید💔
به نظرتون اگر آدم توی قطار چیزی جا بذاره میتونه پیداش کنه و بهش بر میگردونن؟
خدایا، تو تنها پشت و پناه مایی. ما فقط تو رو داریم و فقط به تو میتونیم تکیه کنیم. درسته که بندههای بدی هستیم اما رحمت و مغفرت تو از گناههای ما بیشتره مگه نه؟ هوامونو داری مگه نه؟
نخل و نارنج ؛
°چالش سی روزه ●روز اول: ده تا از چیزهایی که واقعا شادت میکنن رو لیست کن ●روز دوم: حرفی که کسی بهت زد
روز یازدهم:
چی میشد اگه آدم مفیدتری میبودم، بیشتر کتاب میخوندم، ظهور آقا رو به عنوان سربازشون به چشم میدیدم، میتونستم مشهد یا نجف زندگی کنم...
نخل و نارنج ؛
°چالش سی روزه ●روز اول: ده تا از چیزهایی که واقعا شادت میکنن رو لیست کن ●روز دوم: حرفی که کسی بهت زد
روز دوازدهم:
وای وحشتناکترینش مربوط به عیدِ ۱۴۰۴ ئه.
دختر خالهم نوزاد بود و تازه به دنیا اومده بود و ما خونهی مادربزرگم بودیم. مهمونها میومدن و دوست داشتن بچه رو ببینن. یه شب مهمونهایی که اومدن از فامیلهای دور پدربزرگم بودن، من نه میشناختمشون و نه حوصلهشون رو داشتم. موندم توی اتاق و بچه هم تو اتاق بود. گفتم خب اوکی آقا اینا بخوان بچه رو ببینن میبرنش تو پذیرایی دیگه، همه پا نمیشن بیان تو اتاق که! مشغول کار خودم بودم یهو دیدم در باز شد =)
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم پشتِ رخت آویز که لباسهای خیس پهن شده بود روش قایم بشم. (خب احمق از درِ پشتی اتاق میرفتی بیرون) گفتم خب اوکی کسی نمیفهمه که من اینجام و خیالم راحت بود تا اینکه یکیشون پرسید فاطمه خانم کجاست؟ عروس شده ببینیمش. (خب زهر مار و فاطمه خانوم) مامان بزرگم یهو به جایی که قایم شده بودم اشاره کرد گفت اونجاست خجالت کشید قایم شد =))))))))))))))))))))))))))))))))))))
کاش آب میشدم میرفتم توی زمین و اثری از من باقی نمیموند. کاش زمین دهن باز میکرد منو میبلعید. کاش شهاب سنگ میخورد تو سرم و این خفت رو نمیدیدم. برام چادر آوردن که بلند شم و سلام علیک کنم :))))))))))))))))))))))))
عینِ این موشهای صحرایی که یهو از تو سوراخشون کلهشون رو میکنن بیرون و نگات میکنن شده بودم. کاش محو میشدم اون لحظه از روی زمین. وااااااااای.
نخل و نارنج ؛
°چالش سی روزه ●روز اول: ده تا از چیزهایی که واقعا شادت میکنن رو لیست کن ●روز دوم: حرفی که کسی بهت زد
روز سیزدهم:
چیزهای غافلگیرانه از طرف همسرم.
ایدههای یهویی و عملی کردنشون.