یه چیزی که باید قبولش کنیم اینه که اگر بحث حجاب توی ایران رها بشه، ایران مثلِ لبنان نمیشه که چادری و مکشفه بتونن کنار هم زندگی کنن. وقتی ما نمیتونیم از شوخیهای قومیتی دست بکشیم و این اونو مسخره میکنه اون اینو دست میندازه، ترک فلانه و کرد بهمانه و لر اِله و فلان بِله، فکر میکنین میشه به زندگی مسالمت آمیز با چنین حجم شکافی رسید؟ ما مثل ترکیه میشیم عزیزان. بدبخت. با اعتقادات پر از تناقض و فشار اجتماعی شدید برای متدینین و مومنین و اسلامی که تحریف میشه.
تعداد موجها و موشکها یه طوری شده که برای هرکی به ذهنشون میاد پیام مینویسن روی موشکها. از رهبر شهید گرفته تا بچههای میناب تا علامه جوادی آملی. چند روز بعد موجِ علما هم تموم بشه میبینیم برادر پاسدار روی موشک نوشته «فقط به یاد خودت عشقم.»
راستش در همین لحظه که نشستم روی فرشهای قرمز حرم سید الکریم، نمیدونم چه احساسی دارم. سر درد داره بهم فشار میاره و بدخوابی یکم بدخلق و طفلکیم کرده. چهرهم در خنثیترین و پوکرترین حالت ممکن قرار داره. دلم میخواد زیارتنامه بخونم اما حوصلهم یاری نمیده. دلم میخواد مثلِ بچگیهام که توی روضه روی پای مامان خوابم میبرد، الان هم سر بذارم روی کیفم و چادر بکشم روی سرم و چشمهام رو ببندم و به یه خواب عمیق فرو برم. خوابی که همهی خستگیِ تن و روحم از ۹ اسفند تا به حال رو در کنه. مثلِ ۱۳یی که توی طبیعت به در میشه. نمیدونم چه احساسی باید داشته باشم و هنوز باورم نشده. هنوز! من هنوز توی اون شبی که دلهره امونم رو بریده بود ولی باور داشتم شایعهست گیر کردم. همون شبی که فالله خیر حافظا میخوندم براش و باورم شده بود مشهده و در امان... نمیدونم چه احساسی باید داشته باشم. پس کِی میتونم گریه کنم؟ نمیدونم. ولی میدونم پرچمِ ایرانی که به کیفم آویزون کردم و همهجا باهامه، شاید تا ابد همراهم بمونه. شاید تا ابد نشونهی این روزهای عجیب باهام باقی بمونه.
#روایتجنگرمضان