https://eitaa.com/Valaan_80/1725
بچهها این خانوم خودش یه نویسندهی کتابخون خفنه✨🪄
یه چیز بامزه یادم اومد باز.
دیشب پسرک گفت: «تو توی زندگی قبلیت یه گربه نارنجی بودی فاطمه. من پیدات کردم و کلی نازنازیت کردم و باهم دوست شدیم. بعد تو بهم قول دادی یه روز منو پیدا کنی و عاشق هم بشیم و تا ابد باهم زندگی کنیم. بعد، تو گشتی و گشتی و گشتی تا شکل یه دختر خوشگل شبیه گربههای نارنجی پیدام کردی و ما به هم رسیدیم و الان اینجاییم.»
نمیدونم، زندگی قبلی و بعدی واقعیت نداره، اما شاید توی عالم ذر همینشکلی بوده! کی میدونه؟
ادامهش بهم رسید ممبر ناز.
دقیقا حرفت رو قبول دارم. همهچیز با تصورات آدم متفاوت میشه و تازه میبینی چقدر هر آدمی منحصر به فرده و تو باید «منحصر به فردِ خودت» رو دوست داشته باشی :)
دفتر خاطرات خانوم علیا -
ادامهش بهم رسید ممبر ناز. دقیقا حرفت رو قبول دارم. همهچیز با تصورات آدم متفاوت میشه و تازه میبین
دربارهی این موضوع، یادم باشه وویس بدم بچهها.
کاش یه پسر کوچولو داشتم، هرشب لباس نظامی تنش میکردم، پرچم میدادم دستش و براش پیشونیبند یا ابوالفضل میبستم. میذاشتمش توی کالسکهش، شیشهی شیرشم میدادم دستش و باهم میرفتیم تجمع.