eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
338 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
200 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
اینم ویراستی. استارتشم زدیم.
الان یه علیای عصبانی‌ام که می‌تونه دنیا رو آتیش بزنه.
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
الان یه علیای عصبانی‌ام که می‌تونه دنیا رو آتیش بزنه.
الان آروم‌ترم. دست کم اونقدری حرف و غر زدم درباره‌ش که دیگه دلم نخواد سر یارو رو لب جدول بِبُرم و بابا خیلی موثر بود =)
پیشی ناز. یه رنگی بود که انگار خیابونی نبود.
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
پیشی ناز. یه رنگی بود که انگار خیابونی نبود.
شما هم می‌بینین چجوری داره نگاه می‌کنه؟ انگار اینجوریه که: اَیییی
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
الان آروم‌ترم. دست کم اونقدری حرف و غر زدم درباره‌ش که دیگه دلم نخواد سر یارو رو لب جدول بِبُرم و با
راستشو بخواید، الان حتی از اول هم عصبانی ترم و حتی می‌تونم با چاقوی میوه‌خوری تیکه تیکه کنم این مردک رو.
هدایت شده از میمِ ثاٰنی؛
ساٰلهاست فهمیده‌ام سهم من از زندگی، سوگواری برای چیزهایی‌ست که هرگز نداشته‌ام. مثل تو، که تجسّم حقیقیِ فرزند خیالی منی. نگاهت میکنم و دائماً دلم میشکَند و مطمئن‌تر میشوم همیشه آرزوی به شکم کشیدنِ پسری شکل تو را داشتم؛ بلوطِ بور و کوچکی که موهای آفتابی‌اش خانه را روشن کند و امّید به فرداها در چشمهایش شور بزند. تو، پسرِ نداشته‌ی منی امیرعباس. روزنه‌ی نور زندگی مادرت بودی و حالا دلیل گریه‌های همیشه‌ی منی. تو را که هنوز گرم و بوری، هنوز سرد و خاکی نشده‌ای، تو را که هنوز یکپارچه و مُرتبی، هنوز از هم پاشیده نشده‌ای، در رؤیا، به سینه میچسبانم، تاب میدهم و بیخ گوشت قولِ خریدن مدادشمعی‌ِ نو میدهم تا آرزوهایت را بکِشی؛ شاید یک اتولِ شاسی، قایقی بادبانی، خانه‌ای بنفش با دودکشی بلند تا ابرها یا خودت توی لباس خلبانی. نمیدانم. امّا حتما آرزویی داشتی… کف دستهای خالی و ناکامت را میبوسم و میگویم:«مداد شمعی‌ها جادو دارند! بکِش و بگو بیبیدی بابیدی بو تا اتفاق بیوفتد.» میخندی. دندان‌های شیری‌ات پیدا میشوند. توی سرم دور میخورد "کاش نشکسته باشند"… میپرسی:«چرا گریه میکنی خاله؟» یک برگه‌ی سفیدِ تازه دستت میدهم و نمیگویم "چون تو وجود نداری و حالا مُشتی استخوانی که رویت میرقصند." میپرسی:«اوّل آرزوهای تو را بکشم تا برآورده شوند و گریه نکنی؟» توی گردنِ نازک و مهتابی‌ات خم میشوم، شریانِ نبضت را میبوسم و درحالیکه فکر میکنم "کاش زیرِ آوار به تنت سخت نگُذشته باشد" میگویم: «خدا را بکِش که با دستهایش سقف خانه‌ها را نگه داشته امیرعباس…» @mimsani 🕊
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
ساٰلهاست فهمیده‌ام سهم من از زندگی، سوگواری برای چیزهایی‌ست که هرگز نداشته‌ام. مثل تو، که تجسّم حقیق
انگار که خط به خطش رو من نوشته باشم. انگار که پسرکِ نداشته‌ی خودم توی این تصویر جلوی چشم‌هام باشه... امیرعباسِ بور و شیرین من :)
کد پیشواز «حسینِ» محمد الجنامی رو دارید؟ برای همراه اول. اگه داشتین ناشناس برام بفرستید.