eitaa logo
بابای‌پونیو☫ⸯⸯ
206 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
537 ویدیو
4 فایل
در جست‌وجوی𖧧خوشحالی๑
مشاهده در ایتا
دانلود
د آخه مسخره کتاب برا خوندنه نه تو چشم ملت کردن
کتابم و پس بده 😭
هدایت شده از  بدبختی‌ِشاعرانه
هدایت شده از fourth of july?.
Conan GrayConan Gray - Winner.mp3
زمان: حجم: 9.2M
Now you really are the winner .
دیشب حملات پهپادی شدیدی به اوکراین شد. این لحظه از شلیک ضدهوایی در مزرعه آفتابگردان حال عجیبی دارد. »Half moon« @farsitweets
هدایت شده از بی‌غم.
266.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این راه رو نرو چون هیچوقت برنمیگردی..
برای : بی غم.
برای : بی غم . تلفن همراهش رو با کتف و گونه ش گرفته بود و دستش رو داخل کوله میچرخوند تا کلید و پیدا کنه "کلافه بود " _چرا این کلید لعنتی نیست ،بله بله گوشم با شماست ، چشم ، زنگ میزنم بهش بلخره کلید پیدا شد ، در و باز کرد و گوشی به دست راستش داد _گفتم چشم دیگه ،خدافظ به سمت اتاق رفت کوله اش رو کنار تخت رها کرد "کلافه بود " چایی ساز و پرآب کرد "کلافه بود" روبه روی تلوزیون نشست روشنش کرد بی دلیل شبکه هارو بالا پایین و می‌کرد " فکرکرد 《چرا بهش زنگ بزنم همه چی تموم شده کنترل تلوزیون و روی مبل انداخت و به سمت اتاق رفت، روبه روی لپ تاب نشسته بود و سعی می‌کرد پروژه فردا روتکمیل کنه امّا "کلافه بود " فکر کرد 《اینا الکی توکار ما دخالت میکنن ، خودشم دیگه نمیخواد با من ادامه بده بلند شد پرده های اتاق و کشید و به شهر خیره شد 《ما توافقی جدا شدیم مطمئنم اونم الان راضیه آروم روی تخت نشست انگار که زیر پاهاش خالی شده بود "کلافه بود " راضی؟ اما حقیقت این بود که هیچ کس راضی نبود. روی تخت دراز کشید پاهاش و توی شکمش جمع کرد و بی‌صدا فریاد کشید اشک هاش یکی یکی روی گونه هاش روونه شد چشم هاشو بست حالا دیگه کلافه نبود گرم رویا بود... آروم چشم هاشو باز کرد نمی‌دونست چقدر خواب بوده ، پتو گل گلی رو از روش کنار زد و بلند شد این اتاق ؟؟ اتاق کودکیش بود سریع سمت در ،دستگیره در رو میخواست بگیره که در باز شد و خواهرش هستی خودشو پرت کرد تو +مهتاب مهتاب ببین این لباسه بهم میاد بعد شروع کرد به راه رفتن ؛مهتاب همراهش از اتاق خارج شد +فردا تولد دختره همسایه بغلیه ، زهرا برگشت سمت مهتاب که با ترس به خونه خیره شده بود ،ابرو هاشو بالا داد و با حالت مسخره ای گفت +متاسفم ولی شما دعوت نیستی بعد بلند شروع به خندیدن کرد اما هیچ حرکتی از مهتاب ندید آروم به بازوش زد و با نگرانی گفت +حالت خوبه ؟ مامان ..مامان مهتاب حالش خوب نیست مهتاب اما تمام وجودش یخ کرد ..مامان؟ آروم به سمتی که هستی خیره شده بود برگشت مادرش گوشه آشپز خونه ایستاده بود درست روبه روی گاز داشت با ملاقه از خورشتی که بار گذاشته بود میچشید ،ملاقه رو پایین گذاشت و باهمون لبخند گرمش که هر یخی رو ذوب می‌کرد ، همون لبخندی که ۱۵ سال از مهتاب دریغ شده بود به دخترش نگاه کرد ، اشک های مهتاب سرازیر شد آروم ، بغل باز کرد تا مادرش رو تو آغوشش بگیره امّا پاهاش همکاری نمی‌کرد بدنش به سمتی که اون میخواست نمی‌رفت برگشت و به صورت هستی نگاه کرد دیگه اون لبخند شیطنت آمیز روی صورتش نبود خون از پیشونیش راه افتاده بود و اشک می‌ریخت،مهتاب وحشت کرد برگشت تا مادرش رو پیدا کنه اما اونجا نبود اون توی ماشین گیر افتاده بود چشم هاشو بست و شروع کرد به شمردن یک، خواهش میکنم ، دو ،لطفا بیدار شو ،سه چشم هاشو آروم باز کرد هنوز هم تو ماشین بود همه وجودش درد میکرد و بوی خون و توی دماغش حس می‌کرد از پنجره به بیرون نگاه کرد مادرش همون جا بود کنار همون سنگ لعنتی فریاد کشید به درچنگ زد گریه کرد ناله کرد اما حقیقت از جاش تکون نخورد حقیقت جسم بی جون مادرش بود که با چشم های باز بهش نگاه می‌کرد چشم هاشو بست و فریاد کشید . آروم از روی تخت بلند شد دستاش میلرزید و گونه هاش خیس بود اما از خواب پاشده بود "از کابوس رها شده بود" دباره و دباره درد از دست دادن تا مغز و استخون هاش رفته بود بلند شد و خودشو تا گوشیش کشوند ،شماره رو گرفت و بعد چندتا بوق .. +مهتاب میخواستم بهت زنگ بزنم اتفاقا،راستش شاید یکم تند رفتیم .. ازطرف : بابای پونیو ؛سحر
بابای‌پونیو☫ⸯⸯ
برای : بی غم . تلفن همراهش رو با کتف و گونه ش گرفته بود و دستش رو داخل کوله میچرخوند تا کلید و پیدا
حقیقتا نمیدونم چطوری تونستم انقدر داستان غمگینی رو بنویسم ببخشید خیلی غمگین شد 🙏🏻😭