#رمان
#زندگی_دوبارهی_او
#ادمین_مایین
موقعیت: فردا صبح
رامپو در حال رفتن به سمت اتاق جلسات آژانس با خودش حرف میزند:
تصمیم گرفتم فعلاً نه به آسوکا بگم نه به آتسوشی اگه لو بره که آسوشی برادر آسوکاست مافیای بندر دوباره شروع میکنه به حمله به آتسوشی فعلاً باید تمرکزمون روی محافظت کردن از آسوکا باشه ولی رئیس میدونه برای همین راضی شد آسوکا به آژانس برگرده
رامپو وارد اتاق جلسات میشه و مینشیند
فوکازاوا بلند میشه و به آسوکا اشاره میکنه: بچه ها این آسوکا ست از اولین اعضای آژانس قرار دوباره یه مدتی به آژانس برگرده
یک ربع بعد وقتی که همه خودشون رو به آسوکا معرفی کردند جلسه به پایان رسید آسوکا به سمت در خروج رفت نائومی دوید جلوی آسوکا دستش رو جلو آورد و گفت: آسوکا چان بودی درست میگم؟
آسوکا: آره
نائومی: بیا بریم پایین تو کافه باهم حرف بزنیم
آسوکا: میدونی من توی کافه کار میکنم کیک درست کردم که امروز رو باهم جشن بگیریم قراره کیک رو برام بفرستن دارم میرم کیک رو بگیرم بعدش باهم حرف بزنیم خوبه؟
نائومی: کیک؟ بعد آسوکا رو سمت در حول میده و میگه تو برو کیک رو بیار بعد بیا باهم حرف بزنیم منتظرت میمونم 👋🏻
𝓓a݁ꨲily` ⟆᪶᪹᪺᷂࣪͞da𝒛ai
https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_ibV8dPhR&btn=ارسال.پیام.ناشناس
ناشناس رو هم دوباره گذاشتم بیاید باهم حرف بزنیم