صبحباورمنمیشد میگفتم حالش بد شده
داریممیریم بیمارستان ، ولی رفته بودی . .
عمه میگفت دیگه نیستی صدام بزنی بهم بگی بهت آب بدم، دیگه نیستی بگی روت پتو بکشم، دیگهنیستی سر اینکه کی بهتدارو بده دعوا بیفتیم، دیگه نیستی برامون شعر بخونی، دیگه نیستی برام بخونی ناناز مخمل زیرانداز ، دلم برای صدات تنگ شده کاشکی فقط یبار دیگه پاشی صورت قشنگت مثل قدیم گرد وتپول باشه یه بار دیگه برام بخونی .
ولی خیالم راحته پسرت از امشب به بعد بهتر از ما ازت مراقبتمیکنه : ))
دَمـان ؛
انتظار آدم رو نابود میکنه !
نتیجه ی توقع داشتن از آدما چیزی جز ناراحتی نیست !
دَمـان ؛
_
غمی که اون روز رو شونه ام بود یک طرف
تنهایی هم بهش اضافه شده بود ، فکر کن : ))