و اما امروز...
امروزی که با حضور مهمان ویژه ای که برایهمه عزیز بود خیلی خوب گذشت و رو به پایانِ؛
مهمانی که اومد،گردوغبار چشمامون رو شست،مهمانی که نمیدونیم چرا و چطور طلبید،مهمانی که خودش مهمانداری کرد و رفت...
ولی امان از رفتنش!
رفتنی که باهاش دلهامون رو هم برد
نه که نخوام ننویسم از رفتنش ا،نه
نمیتونم بگم،هیچی وصفش نمیکنه فقط خیلی سخت بود،خیلی( :
#الی_نویس.
به حدی دوستت دارم که میدانم خدا روزی ،
سوالش از تو این باشد چه کردی او پرستیدت ؟
(( انگشتانش بین کلید های سیاه و سفید پیانو میلغزد،نُت به نُت از شعری مینوازد که موسیقی اش همانند آغوش توست؛درست وسطِ نواختن یک نُت را اشتباه زد،اشک از گونه هایش جاری شد و بارِ دیگر تو را به یاد آورد.))
دَمـان ؛
مِن بَمیرم تِه دَردِ دِلِسه مِه مازندرون؛)
ولی وقتی میبینم هر روزی که داره میگذره، یهگوشه ای از وطنم نابود میشه و کاری از دستِ من برنمیاد؛ داره ذره ذره اُساره وجودم و میمَکِِِ..
هیچ وقت مستقیم نگفتم دوستت دارم، اما
من حاضر بودم واسه یه لبخند پنج ثانیه ایت
سه ساعت مسخره بازی دربیارم؛)