#شهید_شدم_این_خاطره_را_از_من_تعریف_کنید
🔹از خانه خارج میشد
صبح زود بود
حدود ساعت ۵ یا ۶ صبح
با هم سلام و علیک کوتاهی کردیم
و از هم فاصله گرفتیم
🔹ساعت ۷ یا ۸ صبح
او را در حالی که در کوچه باغی(کنار مسجد) قدم میزد دیدم
🔹فکر کردم در حال عبور است
به خاطر همین زیاد توجه نکردم
🔹ناگهان
هنگام خروج از درب مسجد
او را مقابل خود یافتم
🔹— مصطفی این جا چکار میکنی؟
..مگه نگفتی جایی کار داری؟
🔻—حاجی، کارم زودتر درست شد و برگشتم
حواسم نبود، کلید خونه را جا گذاشتم
دیگه روم نشد برم خونه
آخه زن و بچم، خواب هستند
دلم نیومد بیدارشون کنم
به خاطر همین آمدم قدم بزنم تا از خواب بیدار شوند
و بروم سمت خانه
از طرفی دیدم شما جلوی مسجد ایستادید، گفتم بیام خدمت شما
🔹— متحیر شدم از این کار مصطفی
🔻رو کرد سمت من و گفت:
—شهید شدم این خاطره را از من تعریف کنیدها
🔷روای:حاج آقا بهرامی
🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹
@DarMahzarSHohada313