آن لحظهای که عباس تیر خورده بود، من در خانه حالم به شدت بد شد و چون بیماری قلبی دارم، قلب درد گرفتم. پدر و دخترم نیز حالشان بد شد.
دو شب متوالی خواب مادرم که فوت کرده است را میدیدم که در خواب به من میگفت: «چرا نشستهای و کارهایت را انجام نمیدهی؟ تو خیلی میهمان داری و باید حلوا و خرما آماده کنی.»
چند وقت پیش خواب عباس را دیدم که پاهایش روی زمین نبود!
گفتم: «بیا پایین»
گفت: «مامان نمیدانی بالا بودن چه لذتی دارد، انشاءاللّہ میآیی و میبینی.»
#شھیدعباسآبیارے♥!