پدرش معتاد به الکل بود و نمیتونست خوب کار کنه و چندین شغل داشته مثل کارمند بیمه، نجار و دباغ و همونطور که میدونین دباغها کسایی هستن که پوست حیوانات رو به چرم تبدیل میکنن*
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
دور تا دور این شهر پوشش جنگلیه و از بچگی مردم اون شهر شکار کردنو بلدن چون این مردمی که تو این شهرا با پوشش جنگلی زندگی میکنن معمولا با شکار کردن زندگیشونو میگذرونن و اد هم از بچگی شکار کردن و آماده کردن حیوانات برای استفاده کردن ازشون رو بلد بود و بابای اد بعد یه مدت که متوجه میشه نمیتونه کار پیدا کنه یه مغازه باز میکنه
اینجا باید بگم که آگاستا مامان اد از جورج که پدرشه به شدت متنفره و بعد باز کردن مغازه اوضاع خانواده یه مقدار بهتر میشه اما نه خیلی زیاد و بعد مامانش پیشنهاد میده که مغازه رو بفروشن و برن به شهر کوچیکتر
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
اینجا باید بگم که آگاستا مامان اد از جورج که پدرشه به شدت متنفره و بعد باز کردن مغازه اوضاع خانواده
و دلیلش خیلی عجیب تر از چیزیه که فکرشو میکنین ..
اگاستا میگفته که لکراس شهر نسبتا بزرگیه و مردم اونجا بچههای منو با عقاید و سبک زندگیشون عوض میکنن و خرابشون میکنن و من میخوام جایی باشم که مردم روی بچههای من تاثیری نزارن
دوستان اگاستا به شدت کنترلگر و با ارادهست و تمام تصمیمات خانواده رو اون میگیره و همه رو قاعدتا بدبخت میکنه چون تصمیمات درستی نمیگرفته🙏
بعد از این خانواده اد نقل مکان میکنن به پلینفیلد توی ویسکانسین توی یه مزرعه که ۶۳ هکتار بوده و انقدر بزرگ بوده که از تمام مردم دور بوده و اون موقع این شهر فقط ۷۰۰ نفر جمعیت داشته
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
بعد از این خانواده اد نقل مکان میکنن به پلینفیلد توی ویسکانسین توی یه مزرعه که ۶۳ هکتار بوده و انقدر
و اگاستا با سوءاستفاده از این موقعیت تمام خانوادشو منزوی میکنه.
با هیچکس توی شهر هیچ رفت و آمدی نداشتن به هیچ وجه با کسی معاشرت نمیکردن و تنها ارتباط اد و هنری با مادرشون بوده