یعنی با خودش فکر نمیکرد که خب من الان تشکیل خانواده دادم و باید پولمو خرج خانوادم بکنم بلکه با اون پول میرفت کلی ماشین و وسایل آنتیک و عتیقه میخریده :))))))
همچنین خیلی آدم عجیبغریبی بود بود و بنظر میومد از هیچکس خوشش نمیاد؛ چون نه دوستی داشت نه با کسی معاشرت میکرد نه با اعضای خانوادهش رابطه خوبی داشت و همچنان از لحاظ اجتماعی وضعیتش به حدی افتضاح بود که اگه یه غریبه میومد تو مِلکِش با تفنگ به آسمون شلیک میکرد تا طرف اونجا رو ترک کنه .
بعد از یه اتفاقی که همسر فردریک فکر میکنه که شاید فردریک واقعاً آدم خطرناکیه و باید ازش دوری کنم ..
یهروز توی حیاط خونهش یه جسد پیدا میشه و هیچکس نمیدونه که اون جسد برای چی اونجا بوده و فردریک نه نمیترسه و نه شوکه میشه بلکه خیلی هم خوشش میاد .
همسر فردریک بعد از این قضیه مطمئن میشه که خب فردریک حالت نرمالی نداره قطعاً پس طلاق میگیره
فردریک توی 22 سالگی چون انقد خراب کرده بوده که پدرش میبرتش پیش خودش کار کنه شروع میکنه توی یکی از بیزینسهای پدرش کار کردن؛
فردریک شروع میکنه توی شرکت " سنگوشن " پدرش که اگر اشتباه نکنم اسمش [ the rock quarry ] بوده و توی یه مکان خالی خارج از کالیفرنیا بوده این شرکت و یه عالم تراکتور و اینجور چیزا بوده کار کردن .
- 𝙞𝙙𝙚𝙖𝙩𝙞𝙤𝙣
خلاصه فردریک توی محل کار جدیدش برای اولین بار دوست پیدا میکنه .
دوستهای جدید فردریک دوتا داداش هستن به اسمهای [ جیمزوریچاردشونفلد ] که مثل فردریک توی اوایل دهه 50 به دنیا اومدن و جیمز دو سال از ریچارد بزرگتره