+چرا تو اکثر داستان های عاشقانه ماجرای یه گردنبند همیشه وسطه؟ اصلا عجیب تر از اون، چرا باید باهاش همزاد پنداری کنیم؟
_ دوتا سوال با جواب های متفاوت پرسیدی عزیز کرده..میدونی آخرین راهی که آدم ها برای نگه داشتن همدیگه ازش استفاده میکنند چیه؟
+ روی آوردن به مادیات؟
_ هوم، و نکتهش هم همینجاست. آدما حتی به مادیات هم قانع نمیشن.
"با کمی مکث ادامه داد "
_ و در جواب سوال دومت... آدمها که مال موندن نیستن، یه روز هستن یه روز نیستن، میان و میرن؛ ما هم برای تسکینِ درموندگیمون تلاش میکنیم یادگاری هارو تبدیل به شیشه ی عمرمون کنیم.
"به چشم هاش خیره شد "
_ گردنبندِ تو داستانا...همون حکم شیشه ی عمر رو داره!
+ پس یعنی میگی هر کس یه شیشه ی عمر برای خودش داره؟
_ هوم.
+ خب تو چی، شیشه ی عمر تو چیه هیونگ؟
_ تو آینه رو نگاه کردی؟
"حس میکنم یکی قلمم رو ازم گرفته،دونصف کرده،
زیر پاهاش انداخته و تا میتونسته لگدمالش کرده.
نمیگم دیگه استعدادی ندارم، متأسفانه برعکس!الان
خیلی قویتر شده...و خب مشکل همینه؛ چون افکارم
خیلی بیشتر و قدرتمندتر شده،جوری که بعضی وقتا
دلم میخواد سرشون داد بزنم و بگم:هی! خفهشید و
توی صف کوفتی قرار بگیرید! نوبت به همتون
میرسه. ولی خب مگه گوش میدن؟ طوری سمتم
هجوم میارن که نمیتونم مرتبشون کنم و همین میشه
که دستم به قلم نمیره و دیگه نمیتونم هیچ فاکینگ
کلمه ای رو روی ورقه پیاده کنم."
+ چرا همه از زیبایی و بینقص بودنِ چشم ها
حرف میزنن؟
_ چرا حرف نزنن؟ بینقصتر از چشمها هم مگه
داریم؟ اونها دریچه ی روح ما هستند، احساساتِ
مارو صادقانه بروز میدن...آه چرا دارم اینا رو میگم؟
راستشو بگو.
"مکث کرد "
_ باز داری وادارم میکنی تا به حرف بیام یا واقعاً
برات سواله؟
"نیشخندی زد و گفت"
+شاید هر دو؟.خوبه خودت هم میدونی
صدات مسکنه...اوه
ولی من جدی بودم! انسان ها اصلا درکی از
دست ها نبردن.
_ برام راجع بهشون حرف بزن.
+ اما من از متفاوت بودن بیزارم، کاش
میشد مثل بقیه ی آدم ها به دنیا نگاه
کنم.
_ اشتباه نکن اسم اونها آدم نیست، فقط
انسانهاییاند که صرفاً به ظاهر توجه
میکنند.
+و همین باعث شده زندگی آسودهای
داشته باشند.
_متفاوت بودنت تورو عزیز کردهی من کرده
پس دیگه به همرنگ جماعت شدن فکر
نکن که مجبورم با کلتهام آشنات کنم.
+ولی هیونگ، الان که فکر میکنم دستها
همیشه خالق نیستند...
_ ادامه بده.
+ خب.. اونها میتونن با نوازش کردن
مرهم زخم بشن ولی میتونن زخم هم
بزنن، قابلیت خلق کردن رو دارن ولی کم
هم دست به نابودی نزدن.
_پس یعنی از حرفت پشیمون شدی؟
+نه! ولی این به این معناست که چشم ها
هم باید محکوم بشن چون اونها هم میتونن
ظالم باشن، چشم ها ...میتونن طوری بهت
نگاه کنن که حس کنی با ارزشترین چیز
توی دنیایی،و گاهی وقتها هم ممکنه...حسی
رو بهت منتقل کنن که بگی هی؟ فرق من
با آشغال چیه پس؟ میدونی داستان چشم
ها فرق داره... آخه برای هر کس یه
کهکشان متفاوت رو درون خودش جا
داده.
_ آه پس موضوع بحث امشبمون جور شد)