بعضی آیات رو که میخونم احساس میکنم روحم جلا پیدا میکنه، خونم شیرین و تصفیه میشه.
همانطور که تبعیدی برای وطنش، معتاد در حال ترک برای سرنگش و دیابتی برای شیرینی های چرب و خامهای له له میزند، من هم باید گل لگد کنم و به نافرجامیام خیره بمانم، یک افیونی فلک زده که محبوس در قفس افسونگری توست.
تو به شیرینی همان کیک سیبهایی هستی که وقتی بچه بودم مادرم میپخت و به تلخی همان بادامهایی که ناگهان سر و کلهٔشان پیدا میشد و همه چیز را زهرمار میکرد. تو آن عفونتی هستی که به بند بند وجودم خرده شیشه فرو میکند، اما در عین حال جوانهای بودی که این روح آسفالت شدهام را شکافتی و سر برآوردی. تو همان باکتری سیاه زخمی بودی که هیچوقت از بوییدنش سیر نمیشدم، مردمک چشمت همان سیاهچالهایست که همهٔ اجرام را به سمت خودش میکشد و خطوط عنبیهات هزارتوی لاینحل.
درسته، تو هیچوقت متوجه نمیشی که من میخواستم چیکار کنم؛ هیچوقت متوجه نمیشی که اون لحظه به چی فکر کردم.
امیدوارم هیچوقت هم متوجه نشی.
𝑫𝒂𝒓𝒌 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕
این که میبینی شاه است، درمانده ترین مهرهٔ شطرنج. کلا در هشت خانهٔ اطرافش حرکت میکند -البته اگر به دیواری تکیه داده باشد پنج خانه- و جز نظاره چیزی بلد نیست. این ملکه است و کارآمدترین مهرهٔ تو محسوب میشود. حواست باشد که شاه زن ذلیل نیست، فی الواقع مجبور است که همه چیز را به دست زنش بسپارد، آن هم در این گیر و دار جنگ و بکش بکش؛ خب به او حق نمیدهی که پشت مهرهها خودش را قایم کند؟
هر کدام از ما هشت سرباز داریم، اینها همان حکم گوشت قربانی را دارند که محتاطانه و آرام آرام به پیش میروند. اکثریت جان فدای اعلیحضرت میشوند و از دور رقابت خارج، ولی این نفله ها را دست کم نگیر چرا که اگر سربازی به ته خط برسد ناگهان جری میشود و همه را به خاک و خون میکشد. رخت عوض کرده و تاج بر سر میگذارد و همسر دوم و سوم شاه جور میشود. حتما میپرسی مگر سرباز ها مرد نبودند؟ خب من هم نمیدانم بهتر است از سازندهٔ بازی بپرسی.
بین مابقی مهره های قلعه از بقیه منطقی تر به نظر میرسد، دو فیل لنگ داری که چلاق چلاق جا به جا میشوند و دو اسب که قوانین جاذبه را نقض میکنند. در کل در این بازی خراب شده تنها دو چیز بر حسب واقعیت است، یکی ترس و بی کفایتی والامقام و دومی ارجحیت سفید پوست ها به سیاه پوستها.