همه جا جوهر ریخته، ورقه تبدیل به سیاه چاله شده. یادم نمیاد چی نوشتم، این جدال هم به خوبی و خوشی به پایان رسید.
اگه بعد از هر کاری که میکنی از خودت بپرسی "چرا؟" اکثر کار هایی که میکردی رو کنار میذاری.
خب، من آدمیم که نه هنر خاصی دارم و نه علم خاصی. مهمل میگم، مهمل میشنوم و بیمبالات زمان رو مثل یک پیک ویسکی سر میکشم و خودمو دست بالا میگیرم تا زخم شمشیر رو با چسب زخم درمان کنم؛ ولی اشکال کار اینه که دوست دارم دنیارو هم همراه خودم تغییر بدم! فارغ از اینکه خودمم هیچ گلی به سرم نزدم.
فرقی نداره که دغدغهٔ تو الان چیه، ولی نمیدونم چرا شبکهٔ پویا و نهال مدت هاست که باب اسفنجی رو پخش نمیکنن :(
همه چیز دست به دست هم داده بود تا من نتونم اونکارو انجام بدم؛ اخرشم نتونستم.
حتی الان هم وقتی که فکر میکنم آیا هنوزم میتونم انجامش بدم یا نه، میبینم که دیر شده. خیلی دیر شده.
شاید همه تصور کنن که تنها مقصر این نتونستن من بودم، اما واقعیت کاملا برعکسه؛ تنها کسی که مقصر نبود من بودم. برای انجامش آماده بودم اما همه چیز علیه من شد.
نشد دیگه، نشد.
کاش اینطوری نبود، ولی خب کارهایی که با دلایل منطقی ردشون میکنم و انجام نمیدم رو بعد مدتی با دلایل منطقی دیگهای انجام میدم.
من دیگه واقعا از ارتباطات انسانی در تمام ابعاد خستهام، مستاصلم، کوفتهام، عاجزم.