#بسم_رب_العشق
#قسمت_بیست_یکم
#سردار_دلها
بعداز رفتن بچه ها داداش گفت :خوبی حلما جان
دختر خوب چرا نگفتی برادرتم
-نمیخاستم سید بدونه
داداش:چرا اونوقت 🙄🙄
-حرص بخوره یه ذره
داداش: ای بدجنس😊😄
بیا بریم خونه ما
بابا گفت بیایی خونه ما
-باشه بریم
یکی دوروز خونه عمو اینا موندم
روز شنبه که نرگس زنگ زد آدرس خونه عمو اینا را دادم
نرگس اومد دنبالم
اول رفتیم کیک سفارش دادیم چهارطبقه
دوطبقه عکس #شهید_هادی
دوطبقه #شهید_دانشگر
بالاخره روز جشن رسید
هماهنگ کرده بودم داداش کیک را بیاره
بادکنک زدیم بالای یادمان
میوه ها تو باکس ها بود همه رو چیدیم
نرگس:سادات کیک پس چی شد؟
-توراه پسرعموم داره میاره
نرگس:کشتی مارو با این پسرعموت
گوشیمو درآوردم اول ب داداش زنگ زدم بعد به فرزانه
-دخترم پس شما کجایی ؟
فرزانه:مامان خوشگلم توراهم
فرزانه و کیک باهم رسیدن
مداح مولودی خوند بعد به داداش گفتم سیدجان بیا کیک ببر به هر حال مدافعی
از چشمای سیدهادی خون میچکیدا
داداش که حال سیدهادی را خوب فهمید گفت نه حلما جان بده به آقای حسینی ببرن
جانبازن احترامشون واجبه
بالاخره مراسم تموم شد
خیلی عالی بود
داداش کیک را با آژانس آورده بود دیگه
بردمش خونه خودمون
اونم دعوام کرد که چرا انقدر سید را اذیت میکنی
منم گفتم حقشه
#ادامه_دارد.....
نام نویسنده: بانو.....ش
📖📚📖📚📖📚📖📚📖#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662