#مهر_و_مهتاب
#تکین_حمزه_لو
#قسمت_صد_و_پنجاه_هفت
حسین مثل بچه ها ذوق می کرد: واي مهتاب، چقدر اینجا قشنگه. مادرت خیلی با سلیقه است. واي چه دکوراسیونی، چه هوایی، چه منظره اي...حسین در خانه می چرخید و من با خوشحالی نگاهش می کردم. بعد از ناهار، حسین مثل کودکی مشتاق گفت: مهتاب بریم کنار دریا؟با وجود خستگی، بلند شدم و لباس پوشیدم. حالا که فهمیده بودم حسین تا به حال دریا را ندیده، دلم نمی خواست بیش از این منتظرش بگذارم. هوا ابري شده بود و سوز سردي از جانب دریا می وزید. کاپشن حسین را برداشتم و پشت سرش راه افتادم. ویلاي ما فاصله چندانی با دریا نداشت. پس از چند دقیقه پیاده روي به گستره آبی - سبز زیبا رسیدیم. موج هاي بلند مثل یک دست در ساحل پیش می آمدند و خالی برمی گشتند. به حسین نگاه کردم که فارغ از دنیا، به دریا خیره شده بود. صورتش درهم رفته و نگاهش غمگین بود. کاپشن را روي شانه هایش انداختم و پرسیدم:- چرا ناراحت شدي؟
بی آنکه نگاهش را از دریا برگیرد، جواب داد: دلم خیلی براي پدر و مادر و خواهرام تنگ شده، دلم می خواست اونها هم اینجا بودن و دریا رو می دیدن. مطمئنم زهرا و مرضیه عاشق دریا می شدن.بی حرف به کناري رفتم، تا خلوتش را بهم نزنم. آنقدر کنار دریا قدم زدیم تا آفتاب غروب کرد.سفره هفت سین کوچکی روي میز چیده بودم. اولین سالی بود که موقع سال تحویل، تهران نبودم.مشغول جا به جا کردن وسایل هفت سین بودم که حسین از پشت سرم پرسید:- مهتاب، می خواي گلی خانوم و مش صفر رو هم صدا کنیم بیان پیش ما؟با تعجب نگاهش کردم. براي حسین سرگذشت گلی را تعریف کرده بودم و او می دانست آنها به جز هم، کسی را ندارند.بعد با خودم فکر کردم چه اشکالی دارد آنها هم سر سفره هفت سین ما باشند؟ با گشاده رویی پاسخ دادم: خیلی خوب می شه. اون طفلک ها هم تنها هستن، مثل ما!
چند ساعت قبل از تحویل سال، وقتی با حسین کنار اتاقشان رفتیم تا ازشان دعوت کنیم، هر دو به گریه افتادند. اول قبول نمی کردند، بعد از اصرارهاي ما سرانجام پذیرفتند. قبل از تحویل سال با لباسهاي تمیز و پاکیزه، محجوبانه کنار ما نشستند. وقتی سال تحویل شد، حسین صورت مش صفر را بوسید و گفت:- مَشتی، شما بزرگتر ما هستین، یک دعایی برامون بکنید...وقتی من و گلی هم روبوسی کردیم و نشستیم، مش صفر چشمانش را که پر از اشک شده بود، پاك کرد و آهسته گفت:پسر جون، خیلی وقت بود که انگار کسی ما رو نمی دید. براي همه حکم درخت و تیر و تخته رو داشتیم، اما این چند روزه که شما تشریف آوردین، واقعا احساس می کنم هنوز آدمم و بود و نبودم براي کسانی مهم است. اگر خدا دعاي این سگ رو سیاه رو قبول کنه، آرزو می کنم خدا عاقبت به خیرت کنه!
بعد بلند شدند تا بروند. حسین هر چه اصرار کرد نماندند، جلوي در، حسین پاکت در بسته اي به طرف مش صفر دراز کرد و با اصرار در جیبش گذاشت. با حیرت به حسین و رفتارش دقت کردم. چرا ما هیچوقت مش صفر و گلی را ندیده بودیم؟چرا ما مثل بقیه انسانها با آنها رفتار نمی کردیم؟ به یاد سهیل افتادم که وقتی با جواد آشنا شد و به ارتباطش با حسین پی برد، گفته بود« . از خودم خجالت می کشم »آن لحظه من هم از خودم خجالت کشیدم. چند دقیقه بعد، پدر و مادرم و بعد سهیل و گلرخ زنگ زدند تا به من و حسین سال نو را تبریک بگویند. آن چند روز، با اینکه هوا سوز سردي داشت، حسین اغلب اوقات را کنار ساحل می گذراند. گاهی منهم همراهش می رفتم. روي تخته سنگ بزرگی می نشست و به دریا خیره می شد. آن روزها بود که مرا با خاطراتش آشنا می کرد. همانطورکه زل زده بود به آبهاي سبز و کف آلود، لب باز کرد:- وقتی به این دریاي بزرگ نگاه می کنم، یاد همسنگرام می افتم... یاد آنهایی که رفتن... بعضی هاشون خیلی کم سن و سال بودن، اما پر از گذشت و ایثار! وقتی خمپاره منفجر می شد، موج انفجار بلندمون می کرد و می کوبیدمون به این طرف اون طرف. تو اون لحظه هاست که واقعا به عظمت خدا پی می بري، دستت از همه جا کوتاه است.
#کانال_داستان_و_رمان_مذهبی 👇👇👇👇👇👇
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662