eitaa logo
داستان و پند. ........ اخبار فوری استقلال پرسپولیس ورزش سه ازدواج موقت صیغه یابی
8.3هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
4هزار ویدیو
69 فایل
|♥️بسم الله الرحمن الرحیم♥️. ﷺ ادمین @mohamad143418
مشاهده در ایتا
دانلود
واى اصلا یادم رفته بود، که حسین همۀ همکلاسهاى مرا مى شناسد. ناراحت گفتم:- راست مى گى، یادم رفته بود. خوب، شادى آمده دنبالم، باید برم.- از قول من هم تسلیت بگو، آدرس مسجد را هم بگیر با هم مى ریم.در بین راه، از شادى که چشمانش قرمز شده بود، پرسیدم: از لیلا چه خبر؟- زنگ زدم، مادرش بالا سرش بود مى گفت حالش خوب نیست، استفراغ کرده و دل بهم خوردگى داره.آهسته گفتم: طفلک اونم حال نداره.صداى شادى انگار که با خودش حرف بزند، بلند شد: آخه یکهو چى شد؟ آیدا که داشت ازدواج مى کرد. چرا این کارو کرد؟وقتى رسیدیم، سر در خانه شان را پارچه سیاه زده بودند. کفش هایمان را در آوردیم و گوشه اى نشستیم. مادر آیدا، گوشه اى نشسته بود و زبان گرفته بود. چیزهایى مى گفت که اصلا قابل فهم نبود، فقط آهنگ سوزناکى داشت. موهاى سپید سرش بى قید روى شانه اش رها شده بود. چشمانش از شدت گریه باز نمى شد. شادى با دخترى که کنارش نشسته بود،صحبت مى کرد. من به این فکر مى کردم که چقدر همه چیز ناپایدار است. دیروز با هم مى خندیدیم و امروز برایش مى گریستیم. البته چند روزى بود که آیدا دانشگاه نمى آمد و همه فکر مى کردیم حتما با نامزدش اینطرف و آنطرف مى روند. در افکارم بودم که شادى با سقلمه به پهلویم زد: - پاشو به مادرش تسلیت بگیم و بریم. - به این زودى؟ - زود چیه، دیوانه! الان دو ساعته مثل خُل ها زل زدى به مردم.به ساعتم نگاه کردم، شادى راست مى گفت. در راه بازگشت، شادى با ناراحتى نگاهى به من کرد و گفت: فهمیدى چرا خودکشى کرده؟سر تکان دادم: نه، تو چى؟ شادى راهنما زد و گفت: اینطورى که دختر خاله اش مى گفت دو هفته پیش مسعود مى فهمه که باباى آیدا کجاست وبا کى زندگى مى کنه، چند روزى غیبش مى زنه و وقتى آیدا پیگیر قضیه مى شه، مى آد خونه شون و شروع به داد وبیداد مى کنه، که شما دروغگو و متقلب هستید و مى خواستید منو بدنام کنید و از این حرفها، بعد آرمان جلو مى ره و با هم دعواشون مى شه و پسره هم مى پره تو کوچه و شروع مى کنه به آبروریزى و نسبتهاى زشت دادن به آیدا و مادرش،مردم مى ریزن و آرمان و مسعود رو جدا مى کنن. چند روزى هم آیدا تو لاك خودش بوده تا دیشب، عصر دیروز آرمان زنگ مى زنه به باباش و هه چه دلش مى خواد بهش مى گه و جریان بهم خوردن نامزدى آیدا رو با اون افتضاح براش تعریف مى کند، آیدا هم که دکمۀ آیفون رو زده بوده، مى شنوه که باباش مى گه: به جهنم! آیدا هم ساکت و آروم پا مى شه مى ره به اتاقش و دیگه هم زنده بیرون نمى آد.شب وقتى داستان را براى حسین تعریف مى کردم، بى اختیار اشک مى ریختم. سرانجام حرفهایم تمام شد و حسین با ملایمت در آغوشم گرفت. چشمانش ابرى شده بود و صدایش گرفته:- این دنیا خیلى ظالمه مهتاب، ببین پدر آیدا چقدر اسیر هوسهاى نفسانى خودش شده که بود و نبود پاره جیگرش براش فرقى نداره. واقعا آدم متاسف مى شه. کاش خدا به بعضى ها اصلا بچه نمى داد، چون لیاقت بزرگ کردنشو ندارن. کاش مى شد کارى کرد که آدمهاى بد و ظالم و فاسد هیچوقت بچه دار نشن تا نسل بشر از آلودگى پاك بشه... کم کم آن حادثه را فراموش مى کردیم. مراسم چهلم آیدا هم برگزار شده بود و این بار اکثر بچه هاى کلاس و ورودیها خودمان آمده بودند. به اواخر ترم نزدیک مى شدیم و داشتیم روى روال طبیعى کارمان مى افتادیم که اتفاق دیگرى،کاممان را تلخ کرد. چند روزى بود لیلا سر کلاس نمى آمد. چند بار از شادى سراغش را گرفته بودم که جواب داده بود:هر چى زنگ مى زنم خونه شون کسى بر نمى داره! خودم هم چند بار به خانه مادرش تلفن کرده بودم و کسى گوشى را برنداشته بود. اواخر هفته بود که شادى ناراحت در کلاس را باز کرد. استاد نیامده بود و هر کس مشغول کارى بود. منهم داشتم قسمتهایى از جزوه را که نداشتم، مى نوشتم. با اولین نگاه به شادى فهمیدم اتفاق بدى افتاده، فورى پرسیدم: چى شده شادى؟ روى صندلى ولو شد: لیلا بیمارستانه...هراسان پرسیدم: چرا؟ چى شده؟ شادى با بغض جواب داد: بچه اش سقط شده... - تو از کجا فهمیدى؟ - امروز رفتم دم خونه شون، اتفاقا مهرداد هم داشت مى رفت بیرون، اون گفت. مى گفت چند روزه الان بیمارستانه، افتاده به خونریزى و وقتى رسوندش بچه مرده بوده! 👇👇👇👇👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662