eitaa logo
داستان و پند. ........ اخبار فوری استقلال پرسپولیس ورزش سه ازدواج موقت صیغه یابی
8.3هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
4هزار ویدیو
69 فایل
|♥️بسم الله الرحمن الرحیم♥️. ﷺ ادمین @mohamad143418
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 وقتی مادر مریم در بین مویه‌هایش از خشم ابرام آقا و واکنش‌های او حرف می‌زد، خانم مدیر گفت: «گور پدر ابرام آقا! سگ توی روح ابرام آقا… اگر پدر بود یک بار در این سه سال به مدرسه‌ی دخترش سر می‌زد! همین پدرها هستند که روسپی پروری می‌کنند» مادر مریم، نالان و شکسته، از زیر پل ری گذشت و وارد بازارچه‌ی نایب السلطنه شد. به میله‌های سقاخانه چسبید و چنان ناله‌ای سر داد که بچه‌ها توپ پلاستیکی‌شان را رها کرده و به او زل زدند. با گریه و زاری وارد حیاط شد و بر لبه‌ی حوض نشست. بر سر و روی خودش کوبید. زن‌های حیاط دورش جمع شدند. عظیمه سادات و داوود خانم و معصومه سیاه و … ابرام آقا سراسیمه از اتاقش بیرون آمد. کسی نمی‌فهمید چه می‌گوید. – چی شده زن؟ آرام بگیر. حرف بزن… – مریم رفت ابرام آقا. مریم ول‌مون کرد و رفت. مریم رفت! ابرام لاشخور دستپاچه شد اما نگذاشت زنش بیش از آن حرف بزند. زود به خودش آمد. رو به جمعیت کرد و گفت: «بابا چیزیش نیست! یه جراحی ساده است! بیخودی شلوغش می‌کنه این ضعیفه! مگه هر کی بره بیمارستان می‌میره؟ تو یه چیزی بگو عظیمه سادات. آخه… بر شیطان لعنت» ابرام دست زنش را گرفت و او را به سوی اتاق کشید. هر بار که زنش می‌خواست چیزی بگوید، ابرام وسط حرفش می‌پرید. عظیمه چادر را بیشتر دور خودش پیچید. – بچه امانت خداست. خودش داده، صلاح بدونه خودش هم می‌گیره. این جار و جنجال واسه چیه آخه؟ خودم براش یه ختم انعام می‌گیرم. هر چی خدا بخواد همان می‌شه»! معصومه زیر بغل مادر مریم را گرفت و به ابرام کمک کرد تا او را به اتاق ببرند. مادر مریم دستش را از دست معصومه کشید و اخم کرد. معصومه گفت – صبح که داشت می‌رفت بیرون حالش خوب بود! من سر کوچه دیدمش. ابرام باز هم نگذاشت زنش حرفی بزند – برو بالا زن. چقدر علم شنگه راه می‌اندازی! توی مدرسه بالا آورده. بردنش بیمارستان. پزشک‌ها گفته‌ن که باید بستری بشه. معصومه گفت: «ابرام آقا، چیزی خواستی به خودم بگو. داری یا بیارم»؟ مادر مریم برگشت و با اخم معصومه را نگاه کرد. پیش از آن که چیزی بگوید، ابرام گفت: «دم و دودت به راهِ آبجی! دستت دُرست. همین الان بساط به راهه. هر وقت نداشتم ازت می‌گیرم». ابرام زنش را هل داد به گوشه‌ی اتاق و خیلی زود در را بست. دست و پایش آشکارا می‌لرزید. – چی شده حرام لقمه؟ آرام باش و حرف بزن. درست حرف بزن. مِن و مِن نکن که خرد و خاکت می‌کنم. صدات نره بیرون. بگو مریم کجاست؟ مادر مریم دوباره آه و ناله کرد و سخنانش آمیزه‌ای از گریه و آوا بود و نامفهوم. – مریم رفت. ابرام آقا مریم رفته… – گور پدر خرت کنم زنیکه! هی نگو مریم رفت. آخه کجا رفت؟ چرا رفت؟ کی رفت؟ با کی رفت؟ ابرام دستش را بالا برد و منتظر ماند تا حرف پرت و پلایی بشنود و محکم توی گوشش بخواباند. مادر مریم کوشید بر خودش مسلط باشد. هِق هِقش را خورد. او ابرام را می‌شناخت. اگر دستش به زدن باز می‌شد، با یک یا دو سیلی پایان نمی‌گرفت. شمرده شمرده گفت: «صبح نرفته مدرسه… از بیرون به خانه‌ی دوستش زنگ زده و گفته دیگه نه مدرسه می‌ره و نه به خانه برمی‌گرده. هیچ کس نمی‌دونه کجاست» ابرام گوشه‌ی اتاق پشت به بساطش نشست. به دیوار خیره شد. دقایقی سکوت کرد. زنش آرام می‌نالید تا صدایش بیرون نرود. – اگر پیش کسی حرف بزنی زبانت رو از حلق می‌کشم بیرون. شکمت رو سفره می‌کنم. به ارواح خاک مرده‌های گور به گورم می‌کشمت. لال می‌شی. هر کی پرسید، می‌گی توی بیمارستان بستری شده و حالش خوبه. می‌گی خدا پدر مدیر و معلم‌هاش رو بیامرزه که رساندنش بیمارستان، اگه نه بچه‌ام از دست رفته بود. حرف اضافی نمی‌زنی. همین و والسّلام. شیر فهم شد؟ آن روز ابرام لاشخور، بی آن که حرفی بزند، ساعت‌ها رو به در و دیوار نشست. زنش در اتاقکِ مریم دندان به جگر گرفته بود و در گلو می‌گریست تا کسی نشنود و بویی نبرد. ناهارِ مریم گوشه‌ اتاق سرد شد و گویی که مرگ در خانه‌ی ابرام لاشخور بیتوته کرده بود. بچه‌ها در حیاط بزرگ می‌دویدند و مشتری‌های جورواجور می‌آمدند و جهان بیرون از دلِ پدر و مادر مریم، چون همیشه تکراری بود. ابرام زنش را صدا زد. مادر مریم با چشمانی سرخ از اتاق بیرون آمد. 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 معصومه سیاه در زد و بی آن که منتظر جواب بماند داخل شد. از لای در بیرون را نگاه کرد تا مطمئن شود که کسی او را ندیده است. – دیدم زنت رفت، گفتم بیام ببینمت. – الان حسش نیست. برو. برو یه روز دیگه بیا. – زر نزن بابا! تو کی حسش رو داشتی! – معصومه گاز را روشن کرد و یک بست تریاک از جیب شلوار آمریکاییش بیرون کشید و نشست. دستی به رانش کشید. – می‌بینی چقدر تنگه؟ هوی! شلوار رو می‌گم تازه خریده‌مش. اصلِ آمریکاست… یه دود می‌گیرم و رفع زحمت می‌کنم. – حسش نیست. پاشو برو الان می‌آد علم شنگه در می‌آره! معصومه با دست به ابرام اشاره کرد. – بیا! بیا ور دل خودم ابرام جون. همه هم ولت کنن، معصومه باهات می‌مونه. ابرام چند دود گرفت اما خیلی زود گاز را خاموش کرد. – تا اعصابم رو کیری نکردی! پاشو. وقتی می‌گم پاشو، یعنی دمبت رو بذار توی لاپات و بزن به چاک. گرفتی یا نه؟ معصومه با عصبانیت سیخ و سنجاق را پرت کرد و با ناراحتی بیرون رفت. ابرام با خودش گپ می‌زد و درگیر بود. – وقتی می‌بینی حال ندارم، وقتی سگ می‌شم، وقتی حسش نیست، وقتی که … ای تف به مغزت! پاشو برو دیگه. وقت گیر آوردی؟ یه مرد توی این حیاط بزرگ پیدا نمی‌شه این رو سیر بکنه. کچل‌مان کرد به حضرت عباس! یه بار ندیدم بگه حال ندارم، عادت شده‌م. همیشه آماده است. کارد بخوره تو لنگ‌هات زن. مادر مریم به خانه رسید. کلید برق را زد و اتاق روشن شد. ابرام گوشه‌ای چمباتمه زده بود. گاز پیک‌نیکی را روشن کرد و کتری را رویش گذاشت و چادرش را به گوشه‌ای پرت کرد. ابرام منتظر بود تا زنش حرف بزند اما او سکوت کرده بود. – چی شد؟ – کسی این جا بوده؟ – نه. به پاسگاه خبر دادی؟ چی شد؟ چی گفتن؟ – تو این جوری بست نمی‌چسبونی! مهمان داشتی؟ – باز هم آدم شدی؟ آره مهمان داشتم. ناراحتی کونت رو بذار توی حوض! رفتی پاسگاه چه غلطی کردی؟ – من که سواد ندارم. گفتم دخترم گم شده. افتادم به دست و پای رئیس‌شان. گفت: پیدا کردن دختر فراری سخت‌تر از پیدا کردن سوزن توی انبار کاه است. یه چیزی نوشتن من هم انگشت زدم. – می‌خواستی بگی فراری ننه‌ی پتیاره‌ی شماست نه دختر ابرام! نگفتی؟ لال بودی بدبخت! – گفتم خدا از برادری کم‌تان نکند. یک ساعت گریه کردم. گفتم از دار دنیا همین یک دختر رو دارم. یکی از مامورها دلش سوخت. از این اتاق به اون اتاق می‌رفت و من هم دنبالش می‌رفتم. ازم پرسید که من رو می‌شناسی خانم؟ گفتم نه پسرم! گفت من یک ماه جلوی حیاط بزرگ کشیک دادم. با اون سرباز گردن کلفته بود. جاوید! با اون بود. – تو فقط شر و ور می‌گی! ای کاش خودم می‌رفتم. فردا برو مدرسه ببین خبری شده یا نه. چی بودی و چی شدی ابرام! … تو کجایی بابایی! بی آبروم نکنی دختر! نکنی که جوری بشه که نشه جمع و جورش کرد! نکنی مریم! نکنی که… ابرام با مشت روی بساط کوبید. سینی و انبر و سیخ و سنجاق و استکان هر کدام به گوشه‌ای پرت شد. زنش وسایل را جمع کرد و توی سینی گذاشت. – سیخ رو بچسبون که دلم خونه! بچسبون زن! بچسبون. 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 لینک قسمت هیجدهم https://eitaa.com/Dastanvpand/13429 مادر مریم، مانند بدهکاران دست به سینه، در دفتر مدرسه روبروی میز خانم پورجوادی ایستاده بود. زنگ خورده بود و آوای زیر خانم پاشایی، که بر سر دختران داد می‌زد، در راهرو می‌پیچید. خانم مدیر با اشاره به صدای پای دخترها و جیغ و دادشان، به مادر مریم گفت: – می‌بینی خانم! دارند از پلّه‌ها پایین می‌آیند، اما انگار که یک گلّه بوفالو رم کرده است! این‌ها راه رفتن را هم نیاموخته‌اند! شما، تو و دیگران، وظایف مادرانه‌ی خود را درست انجام نداده‌اید. مادر مریم با چشمانی اشک‌بار، چادرش را روی سرش جابجا کرد و یقه‌اش را محکم به دست گرفت. – من که سواد ندارم خانم! پدرش هم که دو کلاسِ قدیم خونده اما هیچ وقت با درس و مشقش کاری نداشت. شما بگید الان باید چکار کنیم؟ کدوم در رو بزنم؟ کجا دخیل ببندیم؟ چه گِلی بر سرم بریزم؟ – به پاسگاه گزارش دادی؟ – بله خانم! دیروز خودم رفتم. – مگر من نامحرمم که به این شدت چادرت را دور خودت پیچانده‌ای؟ چشمان من حیز است؟ سبیل دارم؟ همجنس بازم؟ خانم عزیز! محیط این جا زنانه است. نمی‌بینی؟ مادر مریم با دستپاچگی چادرش را شل کرد. – خدا مرگم بده خانم! این چه حرفیه؟ من که سواد ندارم! من که … – من همین یک ساعت پیش با دوستان مریم حرف زدم. شما کسی را با نام جاوید می‌شناسید؟ – جاوید! نه خانم. کی هست؟ – نمی‌دانم! گفتم شاید شما بدانید. گویا دوست پسرش بوده. به شما چیزی نگفت؟ – یا امام غریب! نکنه همان سرباز رو می‌گید؟ نه خانم این وصله‌ها به ما نمی‌چسبه. دختر من اهل این بی ناموسی‌ها نیست. این رو هر کی گفته، بدونید که بدِ ابرام آقا رو می‌خواد. می‌خواد شر به پا کنه! نه خانم… خانم پاشایی دو دختر گریان را به دفتر آورد. گویا گیس و گیس کِشی کرده بودند! خودش هم وارد شد و جیغ و داد کرد. – الان بروید بیرون. بروید بیرون. خانم پاشایی زنگ بعد هر دو نفر به دفتر بیاورید. دخترها به بسیاری از مقدّسات و جان عزیزان‌شان قسم خوردند که بی گناهند و دیگری مقصّر است. خانم پورجوادی هر دو نفر را از دفتر بیرون کرد و روبروی مادر مریم ایستاد. – خانم شما چی می‌فرمایی؟ ابرام آقا! ابرام آقا! اصلا این ابرام آقای شما کی هست که بدخواه داشته باشد؟ این چیزها که در باره جاوید شنیدم نقل قول دخترای مدرسه است! تو خیر سرت مادری؟ الان فقط باید به فکر مریم باشی. گور پدر ابرام آقا و هزار تا مثل ابرام آقای مفت خور که شما زن‌ها ساخته‌اید! کی هست این پدرِ بی مسئولیتی که سه ساله مدرسه نیامده و حالا هم نمی‌آید؟ از ماست که بر ماست! از گردو گنبد می‌سازید و خودتان هم می‌شوید متولیش! زن‌های توسری خور و بدبخت! به فکر رگ غیرت ابرام خانت هستی یا به فکر دخترت؟ ها؟ من باید به شما چه بگویم؟ چه بگویم خانم؟ 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 خانم پورجوادی چند قرص ریز و درشت را کف دستش ریخت و همه را با هم بالا انداخت. لیوانی آب نوشید و سکوت کرد. مادر مریم گریه می‌کرد و چیزهایی می‌گفت که خانم پورجوادی به آن‌ها گوش نمی‌داد. – جاوید را می‌شناسید؟ – چی بگم والله! سرباز بود خانم. نگهبانِ جلوی حیاط بود. همه ازش حساب می‌بردند. – برو پاسگاه و ردش را بگیر. ببین کجاست؟ شاید خبری داشته باشند. اگر جواب ندادند، بیا خودم بعد از ظهر می‌روم. برو خانم. برو پاسگاه و قبل از ظهر خبرش را برایم بیاور. نروی ور دل ابرام آقا! اصلا نمی‌خواهد. با هم می‌رویم. همین الان با هم می‌رویم. مادر مریم می‌خواست از بازارچه‌ی نایب السلطنه برود تا میله‌های سقاخانه را دو دستی بچسبد و گریه کند و شمعی برافروزد. اما خانم پورجوادی او را به دنبال خود کشاند و برد. از میان هیاهوی چرخی‌ها و بارکش‌ها و خنده‌ی بازاریان و عربده‌ی رانندگان خطی و گذری می‌گذشتند. خانم مدیر می‌خواست با تاکسی بروند اما ترافیک را که دید، پشیمان شد. نیم ساعتی که در پاسگاه بودند، چیزی عایدشان نشد. جمعیت حاضر در پاسگاه دست کمی از خیابان نداشت. چند کیف‌قاپ و جیب‌بُر را بازداشت کرده بودند و به دستان‌شان دستبند زده بودند. کوچک‌ترین‌شان، دانش آموز راهنمایی یا در نهایت اول دبیرستان به نظر می‌رسید و بزرگ‌ترین‌شان مردی دنیا دیده می‌نمود. گوشه‌ای از راهرو ایستاده بودند و مردم را نگاه می‌کردند. گروهی با دست و صورت کبود و خراشیده و برگه‌ی طول درمان به دست، از این اتاق به آن اتاق می‌رفتند. پاسگاه پر از مال باخته و سارق و چکِ بی محل کشیده و مطلّقه و بد وارث و بی وارث و… بود. گویی محمکه‌ی رستاخیز است. رئیس پاسگاه به خانم پورجوادی گفت که گم شدن مریم را به تمام شعبه‌ها و واحدها گزارش کرده‌اند و باید منتظر بمانند تا پیدا شود. برای گرفتن نشانی جاوید هم باید حکم دادگاه ارائه کنند یا این که به جرم اغفال، از دستش شکایتی بنویسند تا پیگیری شود. خانم پورجوادی گفت:‌«مطمئن نیستیم که مریم با جاوید باشد و حوصله‌ی نداریم پس فردا جاوید ادعای حق شرف بکند. هر وقت مطمئن شدیم شکایت می‌کنیم. فعلا فقط نشانیش را می‌خواهیم». مادر مریم مانند دیروز به دست و پای رئیس پاسگاه افتاد و مویید و از بی سوادی خود حرف زد اما فایده‌ای نداشت. خانم مدیر هنگام خروج، چند اسکناس را در جیب یکی از سربازان قدیمی گذاشت. او رفت و دقایقی بعد نشانی جاوید را که بر روی کاغذی نوشته بود، آورد و به خانم پورجوادی داد. – فرار کرده. تقریبا یک سال پیش! هر ماه اضافه می‌خورده. جون مادرت بهش نگو که آدرسش رو از کجا آوردی. این تن بمیره نگو! می‌گن آدم کلّه خری بود. واسه ما درد سر درست نکن. خانم پورجوادی به مدرسه رفت و مادر مریم به خانه برگشت. از کنار فلافل فروشی‌های کوچه‌ی مروی گذشت اما مانند همیشه آب دهانش را قورت نداد. حواسش جای دیگری بود. درِ چوبیِ مسجد کردهای فَیلی خیابان پامنار را بوسید و اشک ریخت و دعا خواند. مسجد پر بود از کردهای فَیلی که زمان صدام از خانقین به ایران کوچانده شده بودند. گاهی سرشان را کج می‌کردند و گریه‌های زن ابرام لاشخور را می‌نگریستند. 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 آن روز ابرام بیش از روزهای دیگر عصبانی بود. وقتی نام جاوید را شنید، حالش دگرگون شد. از خانه بیرون نمی‌رفت. جواب مشتری‌های خمارش را نمی‌داد. می‌گفت ندارم. قوری و قندان را به سوی در و دیوار پرت می‌کرد. حوالی غروب عربده‌ای کشید و زنش را به دیوار چسباند و گریبانش را گرفت. – آدرس این پسره رو بده. زود باش سلیطه! – رحم کن ابرام آقا! آدرس دستِ خانم مدیره. امروز نذر کردم وقتی مریم پیداش شد، با عظیمه سادات بریم قم. خفه‌م کردی ابرام آقا! ای خدا! ابرام از لحظه‌ای که نام جاوید را شنید، تعادلش را از دست داد. سیلی محکمی به صورت زن زد و مشتی محکم به دیوار. انگار نه انگار این مرد تا ساعاتی پیش اهل بخیه بود و حتی دستشویی رفتن برایش مجازات به حساب می‌آمد! – تا بود خودمان رو بازرسی کرد و سوراخ سنبه‌هامون رو گشت و حالا هم که رفته، دخترمان رو دزدیده. آخه بچه کونیِ ابنه‌ای، تو خودت شوهر می‌خوای. با اون بدن صاف و سفیدت! با اون بازوهای گوشتینت که جای دندان ابرام رو کم داشت… تو چی می‌گی خر ننه؟ ببند اون گاله رو. شاشیدم توی اشک چشمات. ابرام از گریه‌های زنش عصبی شد و او را از خانه بیرون فرستاد. – هر وقت که مریم برگشت تو هم بر می‌گردی. اگه مادر بودی کار به این جا نمی‌کشید. مادر مریم نالید و خواهش کرد اما فایده‌ای نداشت. ابرام قندان را توی مشتش گرفت و بالای سر زن ایستاد. – می‌ری یا نه؟ – کجا برم ابرام آقا؟ من که کس و کاری ندارم. برم پیش برادرم؟ برم پیش پدرم؟ کجا برم مَرد؟ – الان برو نبینمت. فقط از جلو چشمام دور شو. گور ننه‌ی بی همه چیزت. برو شب برگرد. فقط الان برو نبینمت. شب بیا همین جا بمیر. الان برو. زنش با چشمانی اشک‌بار چادرش را به سر کرد و از اتاق بیرون رفت. جایی برای رفتن نداشت. کنار حوض حیاط بزرگ ایستاده بود. خواست به امام زاده یحیی برود اما پشیمان شد. درِ اتاق عظیمه سادات را زد و وارد شد. ابرام به حیاط آمد. مانند دیوانه‌ها دور حوض چرخید. شیر آب را باز کرد و کلّه‌اش را زیر شیر گرفت. آب تا گردن و یقه‌اش پایین رفت و پیراهن چرکینش به بدن استخوانیش چسبید. مهره‌ها و دنده‌هایش از زیر پیراهن بیرون زد. گویی سال‌ها در زندان یک دانشمند سنگدل گیر افتاده است و به جای موش آزمایشگاهی از او استفاده کرده‌اند. معصومه با یک سطل خالی به کنار حوض آمد. ابرام خودش را کنار کشید. معصومه بی آن که حرفی بزند، شیر آب را باز کرد و سطل را زیرش گذاشت. ابرام برخاست که به اتاقش برود. – بگو آخه من از چیه تو خوش آمده؟ نفرین شده‌م ابرام خان. نفرین شده‌م! ابرام درنگی کرد و سرش را چرخاند و اتاقک‌های حیاط بزرگ را زیر نظر گرفت. بی آن که حرفی بزند، ناگهان دست معصومه را گرفت و او را دنبال خود کشاند. معصومه با دست دیگر شیر آب را بست و زیر لب غرّید. – کسی نیست. رفته. – این جاست بابا! خودم دیدمش. رفت پیش عظیمه. با توام… – خفه شو دیگه! ابرام معصومه را به درون اتاقش کشید و در را بست. پس از چند گفتگوی مبهم، خاموش شدند و تنها ناله‌های آرام معصومه به حیاط می‌رسید. عظیمه سادات برای بهبودی مریم و مرخص شدنش از بیمارستان، دعا کرد. به تعداد دانه‌های تسبیح صلوات فرستاد. مادر مریم گوشه‌ی اتاق کز کرده بود. عظیمه سادات دلداریش داد که این دعواها نمک زندگی است و روابط زن و شوهر، مثل هوای بهاری، گاهی ابری و گاهی آفتابی می‌شود. عظیمه سادات این حرف‌ها را می‌زد اما آن قدر جهان دیده و با تجربه بود که بداند ساز و کار و پیوند ساکنین حیاط بزرگ، از گونه‌ای دیگر است. 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
داستان و پند. ........ اخبار فوری استقلال پرسپولیس ورزش سه ازدواج موقت صیغه یابی
🚩#مدرسه_دخترونه #قسمت_بیستویک آن روز ابرام بیش از روزهای دیگر عصبانی بود. وقتی نام جاوید را شنید،
🚩 – بی کس و کارم. اگر برادر داشتم، اگر سایه‌ی پدر روی سرم بود، هیچ وقت جرئت نمی‌کرد از اتاق پرتم کنه بیرون. اگر یکی بود که یقه‌اش رو می‌گرفت، هیچ وقت با این جنده پتیاره نمی‌پرید. عظیمه سادات استغفراللهی گفت و به دانه‌های تسبیحش پناه برد. – مجبورم بسوزم و بسازم. دلخوشیم مریم بود که رفت! – زبانت را گاز بگیر دختر. شفا می‌گیرد. خودم برایش ختم انعام می‌گیرم. – از یه طرف پشت و پناهی ندارم، از یه طرف… شوهرمه دیگه. احترامش واجبه. نمی‌خوام زندگیم رو رها کنم، وگرنه نه می‌رم و مجاور حرم آقا می‌شم و یه جوری سر می‌کنم. کی از گرسنگی مُرده! معصومه دستانش را از دو طرف بالا آورده بود و نوک انگشتانش را بر پوست و استخوانِ کمر ابرام لاشخور می‌کشید. گاهی او را به خود می‌چسباند، چشمانش را می‌بست و ناله می‌کرد. عرق از سر و صورت ابرام لاشخور بر اندام‌های برآمده و ورزیده‌ی معصومه می‌ریخت. در هم می‌لولیدند و کش و قوس می‌آمدند. نه به حیاط بزرگ فکر می‌کردند و نه به ظاهر شدن مادر مریم. به قول ناظم حکمت، وقتی که دو تن یکدیگر را در آغوش می‌‎کشند، زمان متوقف می‌شود. معصومه چونان پیتونی تنومند دور بدن تکیده و خشکیده‌ی ابرام لاشخور می‌پیچید و استخوان‌هایش را به گوشت نرم تن خود می‌چسباند. ابرام درنگی کرد. از تن پر حرارت و لبریز از خواهش معصومه کناره گرفت و نفس زنان گوشه‌ای افتاد. – نه… لعنتی نه…! تو رو خدا! – نمی‌دونم. نمی‌تونم. معصومه با عصبانیت سر جایش نشست. – چرا با اون ارضا می‌شی با من نمی‌شی؟ پیش تو هم طالعم باز نمی‌شه! من که هر کاری برات می‌کنم. هر جور بخوای هستم. من که برایت… – نمی‌آد خب. نمی‌آد دیگه… نمی‌آد صاب مرده! چکار کنم؟ از مردی افتادم. نه با اون نه با تو. پاشو برو تا نیامده علم شنگه راه ننداخته. پاشو برو. پاشو… معصومه با بغضی در گلو لباسش را پوشید. به بیرون سرک کشید و وقتی که همه جا خلوت شد، از اتاق بیرون زد. و هفته گذشت. نه خانم پورجوادی و نه نیروی انتظامی، هیچ کدام نتوانستند نشانی از مریم بیابند. خانه‌ای که نشانیش را از سرباز پاسگاه گرفته بودند، خانه‌ی استیجاری جاوید بود. چند ماهی از آن محل رفته بودند. ابرام و زنش روزها یا به هم می‌پریدند و یا می‌گریستند. این اواخر، زنش گاهی پاسخ ناسزاهایش را می‌داد. گاهی هم مانند ابرام، بساط را به هم می‌ریخت و قندان برنجی را به سوی در و دیوار پرت می‌کرد. مادر مریم به ابرام می‌گفت که در این همه سال به مدرسه‌ی مریم سر نزده و اصلا وظایف پدریش را انجام نداده است. می‌گفت اگر از حیاط بزرگ رفته بودند، مریم از خانه فرار نمی‌کرد. «دخترم حتی یک بار نتونست دوستاش رو دعوت کنه. خجالت می‌کشید. از تو و بساطت. از این حیاط و آدم‌هاش خجالت می‌کشید»! بیشتر ساکنین حیاط بزرگ، قضیه‌ی فرار مریم از خانه را فهمیده بودند. ابرام با احتیاط از اتاق بیرون می‌رفت. نمی‌خواست با کسی چشم در چشم بشود. در این مدت، مریم سه بار از تلفن‌های همگانی به سپیده زنگ زده بود و گفته بود که با جاوید زندگی می‌کند. هر چقدر سپیده خواهش کرده بود، نشانیش را نداده بود. گفته بود: «به مادرم خبر بده و بگو که حالم خوب است». مادر مریم هر روز به مدرسه سر می‌زد و سرنوشت مریم را از خانم پورجوادی می‌پرسید. خانم پورجوادی هم قرص‌هایش را با یک لیوان آب بالا می‌انداخت و از زبان سپیده گزارش می‌داد و بر سر دختران داد می‌زد. گویا خانم پورجوادی قرار بود به دبیرستان دیگر منتقل شود. مادر مریم چیزهایی از خانم رحیمی، دبیر مبانی رایانه، شنیده بود. ظاهرا مسئولان آموزش و پرورش منطقه، خانم مدیر پیشین را راضی کرده بودند که برگردد و تا پایان سال بماند. با توجه به آن که چیزی به آزمون‌های خرداد ماه نمانده بود، این تغییر مدیریت عجیب می‌نمود. شاید معلمان و یا اولیای دانش‌آموزان از خانم پورجوادی شکایت کرده بودند و شاید هم خانم مدیر پیشین، از نشستن در خانه ناراضی بود. مشخص نیست. هر چه بود، خانم پورجوادی، دیگر انگیزه‌ی دنبال کردن سرنوشت مریم را نداشت و این بی انگیزگی، احتمالا با رفتنش از آن مدرسه بی ربط نبود. 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 مادر مریم، به امیدِ خبری دلخوش کننده، هر روز از خانه به خیابان و از خیابان به مدرسه می‌رفت. هنگام بازگشت هم سری به سقّاخانه‌ی زیر بازارچه می‌زد و شمعی بر می‌افروخت و اشکی می‌ریخت. آن گونه که سپیده می‌گفت، مریم با جاوید خوشبخت بود. اگر چه بیماری ام اس، جاوید را از پا در آورده بود و مریم گاهی زیر بغلش را می‌گرفت و گاهی صندلی چرخدارش را تا پارک پردیسان هُل می‌داد، اما راحت بودند و با هم تخمه‌ی بو داده می‌خوردند و آدامس‌های تند می‌جویدند و فیلم می‌دیدند. مریم همان روزی که از خانه اش فرار کرده بود آدرس خانه جاوید را یافت. شاید هنوز زنگ تفریحِ نخست مدارس نواخته نشده بود که او زنگ درِ خانه‌ی جاوید را به صدا در آورد. چند تک زنگ زد. کسی جواب نداد. با اشک و خشم، انگشتش را روی زنگ نگه داشت. بیش از یک دقیقه طول کشید. در باز شد و مریم وارد شد. جاوید نشسته بر صندلی چرخ‌دار به پیشوازش آمد. مریم با دیدن جاوید بر روی صندلی چرخ‌دار یکّه خورد. گریه کرد. – پاهات! پاهات کو؟ وای خدا! – چیزی نیست. گذری است. دوباره خوب می‌شم. مریم با عجله خودش را در آغوش جاوید انداخت و او را بوسید. چیزی نمانده بود که جاوید و صندلی چپه شوند. مریم گریه کرد. – این جا رو چه جوری پیدا کردی؟ – تو بگو چی شده؟ چرا روی صندلی؟ خدایا چرا گیر داده‌ی به من؟ این همه آدم! آخه… – گزگزها رو یادت می‌آد؟ شکر خدا ام اس گرفتم! گاهی حمله می‌کنه. اما همیشگی نیست. هنوز فلج نشده‌م. خوب می‌شم. این جا رو چه جوری پیدا کردی؟ – به همان شماره‌ای که داده بودی زنگ زدم. – پس از مامانم گرفتی! یه چیزهایی گفت اما من باور نکردم. – تو چرا منو فراموش کردی؟ چرا دیگه نیامدی سراغم؟ من… جاوید و پدرش با هم زندگی می‌کردند. مادرش طلاق گرفته بود. او چهار روز پس از فرار از سربازی و در یک بعد از ظهر درون پارک پردیسان، چشمانش تار شد و پایش لغزید و زمین خورد. مریم دست‌ها و صورتش را غرقه بوسه کرده بود و رهایش نمی‌کرد. به صندلی چرخ‌دار جاوید چسبیده بود و پس و پیش می‌رفت. جاوید یک لیوان شراب برای خودش ریخت. – وای جاوید! واقعا من پیش توام یا دارم خواب می‌بینم! بزن توی گوشم باشه؟ نه، نزن. نذار بیدار بشم. بذار توی این رویا بمونم. – تو بیداری و داری با یک بیمار بی درمان خوش و بش می‌کنی. – تو عشق منی. خودم ازت پرستاری می‌کنم. من دیگه به اون حیاط برنمی‌گردم. بکُشیم بر نمی‌گردم. تو قول دادی که با هم باشیم. من برنمی‌گردم. – من قول ندادم مریم. اما تا هر وقت دلت خواست می‌تونی این جا بمونی. وقتی تو از مدرسه به حیاط بزرگ برمی‌گشتی، پیش خودم فکر می کردم اون لجنزار جای تو نیست. بهتره همین جا باشی. پدر جاوید کاری به کار او نداشت. با هیچ کس کاری نداشت. صبحگاه بیرون می‌رفت و شامگاه برمی‌گشت. حتی با مریم صحبت نکرد. فقط جواب سلامش را داد. خانه را مادر جاوید برای او اجاره کرده بود و برای آن که تنها نباشد، اجازه داده بود پدرش هم پیشش زندگی کند. گاهی غذایی درست می‌کرد و گاهی خانه را تمیز می‌کرد، اما با آمدن مریم، او از انجام این کارها هم معاف شد. شب‌ها فیلم می‌دیدند و تا نیمه شب می‌خندیدند و هنگام خواب، به اصرار مریم در را از داخل قفل می‌کردند تا مبادا پدر جاوید سر زده وارد شود و آن‌ها را در آن وضع ببیند. روزها با یک نایلون تخمه و چند بسته آدامس تند، به پارک پردیسان می‌رفتند. تا نزدیک غروب آفتاب می‌نشستند و می‌خندیدند و گاهی جاوید چیزی توی توتون سیگار خود می‌ریخت و قهقه می‌زد و از خنده روده بر می‌شد. مریم را نگاه می‌کرد و هِر هِر می‌خندید. از سرخی می‌گذشت و کبود می‌شد اما همچنان می‌خندید. مریم این حالت را دوست نداشت و ساکت می‌شد. در چنین لحظه‌هایی، جاوید برای او جوک و خاطره تعریف می‌کرد تا سکوتش را بشکند. 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
داستان و پند. ........ اخبار فوری استقلال پرسپولیس ورزش سه ازدواج موقت صیغه یابی
🚩#مدرسه_دخترونه #قسمت_بیستوسه مادر مریم، به امیدِ خبری دلخوش کننده، هر روز از خانه به خیابان و از
🚩 در یک نیمروز که به پارک نرفته بودند، سر و کلّه‌ی مادر جاوید پیدا شد. قراردادِ خانه را تمدید کرده بود و برایش وقت پزشک گرفته بود. به جاوید گفته بود: «این شش ماهی که ایران نیستم، گند بالا نیار لطفا. اگر فکر می‌کنی که بودن این دختر واسه روحیه‌ت خوبه بذار باشه. دنبال شر نگرد. شکمش رو بالا نیار که دویست تا وارث پیدا می‌کنه. دیگه حوصله‌ی تو رو هم ندارم. با اون بابای خرفتت… همه‌تون احمقید». از اتاق بیرون آمد و به مریم خیره شد. جواب سلامش را با تکان سر داد. نگاهی عمیق کرد و رفت. حتی کلمه‌ای با او حرف نزد. در نخستین شب با هم بودن‌شان، مریم تا نیمه‌های شب اشک شوق ریخت و جاوید را بوسید. زمانی که وقت خواب‌شان فرا رسید، جنس اشک‌های مریم دگرگون شد. به یاد اتاقک خود افتاد و وضعیت مادرش را در ذهن مجسم کرد. می‌دید که پدرش خاموش و غضبناک به بالش لم داده و منتظر بهانه است تا همه چیز را به سوی در و دیوار پرت کند و بشکند. می‌شنید که ارواح مردگان مادرش را گور به گور می‌کند و هر از گاهی یک سیلی هم می‌زند. جاوید که تغییر حالت او را دید، گفت: «هر جور که راحتی! می‌خوای روی تخت با من بخواب، نمی‌خوای رختخوابت رو روی زمین بنداز. اما مطمئن باش که من نمی‌تونم هر شب خودم رو کنترل کنم. کار اجباری توی معادن کرمان راحت‌تر از اینِ که تو این جا باشی و من بالش رو بغل کنم». مریم اشک‌هایش را پاک کرد. – می‌ترسم. دلم برای مامانم تنگ شده – می‌ترسی یا دلت برای مامانت تنگ شده؟ – هر دو تاش. – بیا کمک کن می‌خوام برم روی تخت. زیر بغلم رو بگیری، خودم بلند می‌شم. – تو تا حالا این کار رو کردی؟ – چه کاری؟ – اِه! لوس نشو دیگه! – اگر منظورت عشقبازی است، آره. تا دلت بخواد. – با کی؟ دوستش داشتی؟ – از ایران رفته. – پرسیدم دوستش داشتی؟ – نه به اندازهٔ تو. – برمی‌گرده؟ کی برمی‌گرده؟ – مگه من نوستراداموسم؟ – جاوید… قسم بخور که همیشه با هم می‌مانیم. قسم بخور بعدش همین امشب هر کاری خواستی می‌کنیم. فقط بگو به خدا با هم می‌مانیم. – بگیر بخواب. فردا شب هم شب خداست. – یعنی نمی‌خوای قسم بخوری؟ – ببین مریم، خیلی خری! تو باید برای من ناز کنی نه من برای تو. تو زیبایی و من اینم! به خدا، به شیطان، به همهٔ امام زادگان شهر تهران قسم اگر نیفتم کنج بیمارستان، با تو می‌مانم. کی از تو بهتر؟ خودت می‌دانی که دوستت دارم. حالا بگیر بخواب. مریم که گویی خیالش راحت شده بود، با شرم گفت – یکی از بچه‌هایی که نامزد کرده بود، می‌گفت خیلی درد داره. می‌گفت آدم می‌ترکه! راست می‌گه؟ – چی درد داره؟ – لوس نشو دیگه! همون کار رو می‌گم! – هان؟ مگه با خدا بیامرز ملک فهد ازدواج کرده بود؟! والله ما که دردی حس نمی‌کنیم. فکر نکنم از جنس شما هم کسی ترکیده باشه! – گناه نداره؟ – جان؟ – چرا دیر می‌گیری امشب؟! می‌گم ما به هم نامحرمیم. گناه می‌کنیم دیگه! – وقتی هم دیگر رو دوست داشته باشیم، یعنی که عقدیم. – مطمئنی؟ – آره. – پس به گردن خودت. روز قیامت خودت جواب بده. وقتی از مو آویزانم کرده‌ن، می‌گم کار این بود! – می‌خندی؟ تو از خانه و کاشانه و به قول خودت، آبروی خانواده‌ت زدهٔ آمدهٔ پیش من و حالا از قیامت حرف می‌زنی؟ – به خاطر اینکه دوستت دارم. – پس دیگه بی‌خیال شو! – معلم پرورشیمان می‌گفت که اگر روزی خواستید کاری بکنید لااقل گناه نکنید. خودش کتاب رو آورد توی کلاس و برامون خوندش. توضیح… توضیح چی بود! – والله یکی دو تا روزنامه و مجلّه توی اتاق بابا هست اما توضیح المسائل…! بعید می‌دونم. – می‌خوام بیام بغلت بخوابم. همین جوری. با لباس. – عزیزم منِ فلج رو تحریک نکن نصفه شبی.‌‌ همان جا بخواب. سه روزه که یه سیم کارت خریده‌م و گوشی ندارم. فردا زو‌تر بیدارم کن. باید بریم یه گوشی بخریم. – آخ جان موبایل. شماره‌ت رو بگو تا همین الان حفظ بشم. رُنده؟ مریم با خوشحالیِ ناگهانی به جاوید کمک کرد تا روی تخت دراز بکشد. روبرویش ایستاد و چند ثانیه به چشمانش زل زد. بعد با عجله لباس‌هایش را درآورد. – مطمئنی؟ ببین عجله نداریم. باشه یه شب دیگه که حالت بهتره… اصلا من این جوری حال نمی‌کنم. ببین! نمی‌خوام… 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 در اواخر هفتهٔ دوم زندگیشان، جاوید به بیمارستان رفت و برای سومین بار نوانترون تزریق کرد. غروب آن روز به زمین و زمان ناسزا گفت. شاکی بود که چرا بیماریش رو به بهبود نیست. انتظار داشت که این بار پس از تزریق نوانترون، بهتر شود. مریم هر کاری کرد نتوانست آرامَش کند. جاوید پس از چند پیکِ سنگین ودکا، سه نخ سیگاریِ بنگ میرجاوه بار زد و پی در پی کشید. قهقه‌اش تا بیرون از خانه می‌رفت. چِت کرده بود و می‌خندید. مریم را نگاه می‌کرد و هِر هِر می‌خندید. با کمک مریم روی تختش دراز کشید و صندلی چرخ‌دارش را دستمایهٔ خنده قرار داد. با انگشت به صندلی اشاره می‌کرد و می‌خندید. در لابه‌لای خنده‌هایش گاهی نام صندلی را به زبان می‌آورد. شکمش را می‌گرفت و ریسه می‌رفت. «صندل… صندلی… صندلی… هاها‌ها! مریم! صندلی…!‌ای خدا صندلی… چرخ داره. انگار از ایران خودرو در رفته! صندلی… هاها‌ها… فاک یو ویلچر. گاییدمت. برو گم شو ویلچر زنازادهٔ تخمی… تو اگر آدم بودی که چرخ نداشتی…»! مریم بغض کرده بود و گوشه‌ای زانوانش را بغل کرده بود. چند ساعت بعد، جاوید پس از خنده‌ها و عربده‌های بسیار، کمی بهتر شد. آروغی زد و مریم را فراخواند. جوابی نشنید. دستش را بلند کرد و کلید برق را زد. اتاق روشن شد. مریم را در گوشهٔ اتاق دید که با صورتی خیس و سرخ شده نشسته بود. جاوید با دیدن مریم در آن حالت، دوباره خندید اما حالش کمی بهتر شده بود و عقلش را تا اندازه‌ای بازیافته بود. خنده‌اش را قطع کرد. چند بار صدایش زد. مریم پاسخ نمی‌داد. – بیا می‌خوام برات خاطره بگم‌. با توام. مریم… – گفته‌ی! قبلا زیاد گفته‌ی. نمی‌خوام چت کنی و خاطره بگی. من بهت گفته که از مواد بدم می‌آد. نگفتم؟ حالا می‌خوای خاطره بگی! – این خاطره فرق می‌کنه دیوانه. می‌خوام یه خاطرهٔ خفن بگم. فرق می‌کنه به جان تو. مریم خیلی زود ناراحتیش را فراموش کرد. گوش‌هایش را با انگشت گرفت و خندید. – بگو. ولی من گوش نمی‌دم. – باشه. دست کم انگشتت رو بذار درِ گوشِت. تابلو! یه پیکان گوجه‌ای می‌تونه از وسط گوش و انگشتت رد بشه. – من همین جوری هم نمی‌شنوم. تو راحت باش و حرفت رو بزن. پر رو! – یادته گفتم توی پارک پردیسان بازداشتم کردن؟ – آره. دیدی تکراری بود! جاوید باز هم خندید. کلید را زد و چراغ خاموش شد. – تاریکی بهتره. شاعرانه است. هاها‌ها! – الان بابات می‌آد. روشنش کن. – همچین بیاد که سگ آمد! گور پدرِ پدرم. می‌ذاری خاطره رو بگم یا نه! گوش می‌دی صندلی جان؟ صندلی! – آره خب! کچلم کردی. – دو- سه هفته بعد از اینکه پلیس توی پارک بازداشتم کرد، مادرم گفت باید بری سر کار. پاهاش رو توی یه کفش کرد که یا دانشگاه یا کار. حالا بماند که من سربازی رو انتخاب کردم. اما قبلش یه مدتی با یکی از بچه‌های پارک رفتیم توی کار برق و سیم کشی ساختمان. مادرم می‌خواست برم پیش داییم توی بازار اما من با بچه‌های پارک راحت‌تر بودم. رفتم توی کار برق. بد نبود. سوراخِ پریز‌ها رو انگشت می‌کردیم! یه روز… مریم به میان حرفش پرید. – تو هنوزم چتی. نمی‌خواد بگی. وقتی چت می‌شی بی‌ادب هم می‌شی. هر وقت خوب شدی خاطره بگو. – خوبم بابا! آب داریم؟ یه لیوان آب بده. نه، دو لیوان بده. خیلی تشنه‌م. عطشان عطشانم جان تو! مریم بطری آب را از یخچال بیرون آورد و روی تخت گذاشت … 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 در پایان دومین هفته‌ی فرار مریم از خانه، اتفاقی افتاد که کسی انتظارش را نداشت. اصولا آدم‌ها برای درد و اندوه دیگران با افسوس و دلسوزی سر تکان می‌دهند اما کسی به عمق فاجعه پی نمی‌برد. درد با مغزِ استخوان دریافتنی است که جدای از حواس پنجگانه است. پچ‌پچ‌ها شروع شده بود و قدیمی‌های حیاط، درگوشیِ حرف می‌زدند. گویی که دیوارهای حیاط بزرگ چشم به راه یک رویداد بکر بودند تا گَرد روزمرّگی را از چهره‌ی خود بزدایند. مردان حیاط بزرگ دورِ چند نفری که گوشیِ تلفن همراه داشتند، حلقه می‌زدند و فیلمی را نگاه می‌کردند. سرشان را تکان می‌داننند و چشمان‌شان گِرد می‌شد. دو هفته بیشتر از غیبت مریم نگذشته بود که مردی از ساکنین حیاط بزرگ، در گوشیِ تلفنِِ همراه دوستش، يك فيلم لو رفته‌ی ايرانی می‌بيند. همراه با ناله‌ی دستگاه تراشکاری و سه نظامِ بُلغاری، جيغی می‌كشد. «خودشه»! به تمام ساكنان حياط بزرگ گفته بود: «از زن‌های خارجی هم بهتر كار كرده بی شرف»! فیلم در گوشیِ همراهِ اندکْ موبایل‌دارانِ حیاط می‌چرخید. ابرام به پچ پچ‌های دیگران شک کرده بود. فکر می‌کرد که همه به فرار دخترش از خانه پی برده‌اند و می‌دانند که بیماری اش دروغی بیش نیست. وقتی که او می‌رسید، دیگران حرف‌های‌شان را قطع می‌کردند. ابرام از قدیمی‌های حیاط بزرگ و بود و مهمتر آن که زمانی با حسین قوزی، لات معروف حومه‌ی بازار، چهار راه سیروس تا محله‌ی دروازه غار را قرق می‌کردند. اگر چه مافنگی شده بود اما هنوز نان گذشته‌اش را می‌خورد. یک روز که به کنار حوض آمد تا آفتابه‌اش را پر کند، داوود خانم به دو نفری که سر در نمایشگر گوشی همراه برده بودند و شگفتی‌شان را با واژگان مبهم و گاهی هم جنسی ابراز می‌کردند، آمدن ابرام را با اشاره و سوت، گوشزد کرد. آن دو جوان گوشی را غلاف کردند. ابرام تحمل نکرد. از این رفتارهای عجیب عاصی شده بود. این که با آمدن او، مردم حرف‌شان را عوض می‌کردند و آن‌هایی که گوشی داشتند، در جیب می‌گذاشتندش. آفتابه را به گوشه‌ای پرت کرد. یقه‌ی داود خانم را گرفت. – چی گفتی مردکِ جنده؟ چرا تا من آمدم به این‌ها اشاره کردی؟ حرامزاده چه مرگته؟ داوود التماس کرد و گفت که بی گناه است. – می‌گم چرا اشاره کردی؟ چی هست که من نباید بدونم؟ چرا با من این کار رو می‌کنید؟ می‌گی یا نه؟ ابرام سینه‌های بر آمده‌ی داوود را به چنگ گرفت و فشرد. داوود آهی کشید و نالید. – می‌خوای ممه‌های خوشگلت رو ببُرم؟ هان؟ – ابرام خان! واااای! من بی گناهم. همه چیز توی گوشی این‌هاست. من که گوشی ندارم. داوود رو کرد به دو جوان چرخی و گفت: «چرا نشونش نمی‌دید؟ بگید از کی گرفتید. فیلم رو از کی گرفته‌ید»؟ ابرام گوشی را از جیب جوان چرخی بیرون کشید. با آن ور رفت. – بگیر بازش کن. بگو چی رو می‌دیدی. این چی می‌گه؟ جوان فیلم را آورد و به ابرام نشان داد. ابرام با حیرت به نمایشگر گوشی خیره شد. یک دقیقه‌ای خیره شد و حرفی نزد. – داوود می‌گه. من که دختر شما رو ندیده‌م! راست و دروغش به من ربطی نداره. داوود می‌گه مال دختر شماست. 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
داستان و پند. ........ اخبار فوری استقلال پرسپولیس ورزش سه ازدواج موقت صیغه یابی
🚩#مدرسه_دخترونه #قسمت_بیستوشش در پایان دومین هفته‌ی فرار مریم از خانه، اتفاقی افتاد که کسی انتظار
🚩 ابرام آب دهانش را قورت داد و به زحمت نفسی کشید. گوشی را به چشمانش نزدیک‌تر کرد. زنش سراسیمه دوید و فیلم را دید. به ضرص قاطع می‌گفت که این فقط شبیه مریم است. مریم بازویش خال نداشته، گوشواره نداشته و …! پس از آن اتفاق، ابرام از درِ خانه بیرون نمی‌آمد. کسی را به خانه‌ی خود راه نمی‌داد. مشتری‌هایش پریدند و از جای دیگری موادشان را تهیه می‌کردند. کسی نمی‌دانست کِی به دستشویی می‌رود و کی بیدار است و کی می‌خوابد. ساکنین حیاط بزرگ چنان از کنار خانه‌ی ابرام می‌گذشتند که گویی کنام ددان است و یا معبدی مرموز و ناشناخته. گاهی زنش را می‌دیدند که از شیر حوض آب بر می‌دارد و یا چادر به سر از حیاط بیرون می‌رود. داوود، ملقب به داوود خانم، از ترس ابرام لاشخور، اتاقش را قفل زد و از حیاط بزرگ رفت. می‌گفت: «ازش می‌ترسم. می‌ترسم یک شب بیاد سر وقتم. اول لکّه دارم بکنه و بعد تکّه تکّه‌م کنه و بریزه توی گونی و بندازه توی سطل آشغال سر خیابان»! عظیمه سادات ختم انعام نگرفت و حتی جواب سلام مادر مریم را هم نمی‌داد. شاید اگر شدنی بود، صلوات‌هایش را هم پس می‌گرفت! صلوات‌هایی که با تسبیح گِلینش برای درمان مریم نذر کرده بود و فرستاده بود. پیرزن فکر می‌کرد که او را مسخره کرده‌اند. بعد از يك ماه، در یک نیمروزِ تکراری، مریم به حیاط بزرگ آمد. کنار حوض حیاط ایستاد و خانه را نگاه کرد. زنان و مردان حیاط بزرگ از اتاق‌ها بیرون آمده بودند و او را با تعجب نگاه می‌کردند. مریم سرک می‌کشید و می‌خواست مطمئن شود که پدرش در خانه نیست. آمده بود مادرش را ببیند. اما ابرام در خانه بود! ابرام لاشخور موهای مریم را پيچانده بود دور دست چپش و دور حياط می‌چرخاند و عربده می‌زد: «درسته عمل دارم، اما هنوز ابرامم. آن قدر غيرت تو رگام هست كه بكشمت». زن‌اش دنبال‌اش دويده بود. جيغ زده بود 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
🚩 (آخر) – ولش كن ابرام آقا. ارواح خاك آقات ولش كن! ابرام داد زده بود – خفه شو پتیاره! بعدِ اين نوبت خودته! زن زوزه كشيده بود – ريختن خون دختر حرامه… ابرام عربده زده بود – اين ديگه دختر نيست. عين ننه‌ی گور به گورت يه زنه! كسی جرأت نكرده بود يا نخواسته بود مانع‌اش بشود. دختر در آخرين لحظات فقط توانسته بود بگويد: «گُه خوردم آقا جون… گُه خوردم!» ابرام چاقو را گذاشته بود توی قفسه‌ی سينه‌اش. با تمام قدرت سرش را به لبه حوض كوبيده بود. خون از دهان و گوش و سينه‌ی دختر زده بود بيرون و شتك زده بود توی صورت پدرش. قسمتی از موهای دختر به خون آغشته شده بود. خون از دسته‌ی چاقو بيرون می‌زد و از آستين مانتو به پايين می‌چكيد و به همان راهی مي‌رفت كه فاضلاب حياط هميشه می‌رفت. ناخن‌هايش شكافته شده بود و نتوانسته بود لبه سنگي حوض را بخراشد. فرياد و ضجه‌ی زن‌های حياط بزرگ به همه جا می‌رفت. به شكاف خشت‌های ديوارهای كاه‌گلی و ورودی كوچه‌های باريك. زن ابرام گريه نمی‌كرد. سياه شده بود. خون دختر را مشت مشت به سمت اتاق‌ها می‌ريخت و می‌گفت: «خون ريشه‌تون رو بگيره. خون ريشه‌ی همه‌تون رو بگيره»! بعد هم بی هوش افتاده بود. پایان 🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما کنـیـد😘🙏 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓