شهیدی که وصیت کردند مرا با زنجیر دفن کنید
در وصیت نامه شهید خزاعی آمده است « وصیت می کنم که زنجیرهایی را که خریده ام به دست و پایم ببندید و در قبر قرار دهید».
پدر شهید غلامحسین خزاعی در این رابطه می گوید: یکی دو روز قبل از اعزام به جبهه، حسین مقداری زنجیر خرید و به خانه آورد. از حسین سوال کردیم که زنجیرها برای چیست و او گفت بعدا می گویم. زمانی که وصیت نامه حسین باز شده دیدیم وصیت کرده زنجیرها را به دست و پایش ببندیم و بعد اورا دفن کنیم تا در قیامت حسین گواه محکمی برای ابراز بندگی به خدا داشته باشد
🍃#شهیدغلامحسینخزاعی
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
.
📝از انچه بر دیگران گذشت، درست زیستن را بیاموزیم'
🖌 #داستان اموزنده🎐
🕯📖 https://eitaa.com/joinchat/2597912663C7cbd2ba099 ☕️🌿•
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔶️فکر می کردی از این ارتفاع بتونی پایینو ببینی؟!
ویوورِرِرِرِِِ
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تجربهگر مرگ: دیدم با هر بار غیبت یا تهمت یا تمسخر ،تمام سلول های بدن آسیب میدیدند!😞
خیلی آموزندهس حتما ببینید و منتشر کنید بقیه هم ببینن✅
✨﷽✨
✳️ در اعلی علیین الهی
خلبانی بود که رفت در بمباران مراكز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبانهایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید_عباس_بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد. حتی یک شب او را با خود به مراسم #دعای_کمیل برده بود. با اینکه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگتمام چندساله بود. سن و سابقهٔ خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامیها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد. اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی میگفت دیدم در دعای کمیل شانههایش از گریه میلرزد و اشک میریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس، دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلی علیین الهی است، اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیای خاکی گیر کردهام و ماندهام. ما نرفتیم. معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی اینگونه است. خود عباس بابایی هم همینطور بود. او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.
پ.ن: شما هم رفتید آقا جان و از اعلی علیین الهی به ما قبرستاننشینان عادات سخیف نگاه میکنید...
📚 از کتاب #به_آسمان_نگاه_کن | خاطرات #رهبر_شهید_انقلاب از شهیدان انقلاب و دفاع مقدس ص۵۷۳
#مثل_شهدا_زندگی_کنیم
.
📝از انچه بر دیگران گذشت، درست زیستن را بیاموزیم'
🖌 #داستان اموزنده🎐
🕯📖 https://eitaa.com/joinchat/2597912663C7cbd2ba099 ☕️🌿•
۱۵ سال بعد از عملیات والفجر مقدماتی از دل فکه پیکر یک شهید پیدا شد.
اعداد و حروف نقش بسته روی پلاکش زنگ زده بود. توی جیب لباسش یک برگه پیدا کردیم ...
نوشته هاش به سختی قابل خواندن بود ...
*بسمه تعالی*
جنگ بالا گرفته است مجالی برای هیچ وصیت نیست ...
جز همین که وطن ، شرف و ناموس خود را تنها نگذارید..!!
تا هنوز چند قطره خونی در بدن دارم حدیثی از امام پنجم می نویسم:
به تو خیانت می کنند تو مکن ..
تو را می ستایند فریب نخور..
تو را نکوهش می کنند شکوه مکن .. مردم شهر از تو بد می گویند اندوهگین مشو..
همه ی مردم تو را نیک می خوانند مسرور نباش ..
آنگاه از ما خواهی بود.. !
«تحف العقول ص ۲۸۴»
دیگر نایی در بدن ندارم
خداحافظ دنیا
یا زهرا
👊نابودی اسرائیل قطعیست👊
🌷 اَلْلَّٰھُمـَّـ ؏َـجِّڸْ لِوَلیِّٖــღــڪَ اَلْفَــــࢪَجْ 🌷
.
📝از انچه بر دیگران گذشت، درست زیستن را بیاموزیم'
🖌 #داستان اموزنده🎐
🕯📖 https://eitaa.com/joinchat/2597912663C7cbd2ba099 ☕️🌿•
حکایت (قضاوت عجولانه)
پیرمرد و اسب سرکش
در روزگاران قدیم، پیرمردی اسب زیبایی داشت که پادشاه هم آرزوی داشتنش را میکرد. یک شب اسب از اصطبل فرار کرد. همسایهها جمع شدند و گفتند: «چه بدبختی بزرگی! اسب گرانبهایت رفت.» پیرمرد گفت: «بگویید اسب در اصطبل نیست، قضاوت نکنید که این خوشبختی است یا بدبختی.»
چند روز بعد اسب با گلهای از اسبهای وحشی برگشت. همسایهها گفتند: «عجب خوششانسیای! حالا کلی اسب داری.» پیرمرد گفت: «فقط بگویید اسبها برگشتهاند، قضاوت نکنید.»
پسر پیرمرد هنگام رام کردن یکی از اسبها افتاد و پایش شکست. همه گفتند: «چه مصیبتی!» پیرمرد باز سکوت کرد.
هفته بعد سربازان شاه برای بردن جوانان به جنگ آمدند، اما پسر پیرمرد را چون پایش شکسته بود نبردند.
نتیجه: زندگی زنجیرهای از اتفاقات است. هیچوقت از روی یک صفحه، درباره کل کتاب قضاوت نکن.
.
📝از انچه بر دیگران گذشت، درست زیستن را بیاموزیم'
🖌 #داستان اموزنده🎐
🕯📖 https://eitaa.com/joinchat/2597912663C7cbd2ba099 ☕️🌿•
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیش از خداحافظی ات چتری به دستت میدهم آهی به راهت میکشم
شاید که برگردی ... 😭
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما اینیم
تو شرایطی بدتر از این زدیم ترکوندیم ...