eitaa logo
داستان های عبرت آموز
1.6هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
25 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم امام علی علیه‌السلام: پسرم! درست است كه من به اندازه پيشينيان عمر نكرده‏ ام، امّا در كردار آنها نظر افكندم، و در اخبارشان انديشيدم، و در آثار شان سير كردم تا آنجا كه گويا يكى از آنان شده‏ ام ... @yamolaiamalii313
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان های عبرت آموز
💠 محاسنی که برای اسلام سفید شد درباره روزهای پایانی عمر شیخ شهید فضل الله نوری، بسیاری از مورخان متأثر از ادعاهای مشروطه‌خواهان تندرو، راه بی‌انصافی پیش گرفته‌اند. شاید خواندن فرازهایی از خاطرات مدیرنظام نوابی، مشهور به آقابزرگ افسری، از افسران نظمیه آن دوران که به شیخ شهید علاقه و ارادت فراوان داشت، بتواند چهره واقعی آن مرد بزرگ را بهتر و کامل‌تر پیش روی مخاطبان بگذارد. این خاطره، مربوط به زمانی است که تهران فتح شده و اطرافیان شیخ شهید در تلاش هستند تا جان او را نجات دهند: «به خانه شیخ شهید رفتم. ایشان رو به من کرد و گفت: من مستحفظ برای چه می‌خواهم؟ به دستور آقا، تفنگچی‌های محافظ خانه را به باغ شاه فرستادیم. آن روز در خانه فقط من ماندم و میرزا عبدالله واعظ، آقاحسین قمی، شیخ خیرالله و همین. آقا آن روزها مریض بود. همه در اتاق بزرگ جمع شده‌بودیم. آقایان هریک به عقل خودشان، راه علاجی به آقا پیشنهاد می‌کردند و او هم جواب‌هایی می‌داد. یک مرتبه آقا رویش را به من کرد و به اسم فرمود: آقا بزرگ‌خان! توچه [به] عقلت می‌رسد؟ من خودم را جمع و جور کردم و گفتم: آقا، من دو چیز به عقلم می‌رسد: یکی اینکه در خانه پنهان شوید و بعد مخفیانه به عتبات بروید. آن‌جا در امن و امان خواهید بود و بسیارند کسانی که با جان و دل شما را در خانه‌شان منزل خواهند داد. فرمود: این که نشد. اگر من پایم را از این خانه بیرون بگذارم، اسلام رسوا می‌شود. تازه مگر می‌گذارند؟ خب! دیگر چه؟ عرض کردم: دوم اینکه مانند خیلی‌ها تشریف ببرید به سفارت. آقا تبسم کرد و فرمود: شیخ خیرالله برو و ببین زیر منبر چیست؟ شیخ خیرالله رفت و از زیر منبر یک بقچه قلمکار آورد. فرمود: بقچه را باز کن. باز کرد. چشم همه ما خیره ماند. دیدیم یک بیرق خارجی است. دهان ما از تعجب باز ماند. فرمود: حالا دیدید! این را فرستاده‌اند که من بالای خانه‌ام بزنم و در امان باشم. اما رواست که من، پس از 70 سال که محاسنم را برای اسلام سفید کرده‌ام، حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر؟ بعد بقچه را از همان راهی که آمده بود، پس فرستاد». شهید مدرس سال ها پس از شهادت مظلومانه مرجع شهید علامه شیخ فضل الله نوری اعلی الله مقامه به دست مزدوران فراماسون انگلیس، این حقیقت تلخ و مهم تاریخی را در کتاب زرد افشا می کند که: کشتن شیخ فضل الله، که اعلم علمای وقت [زمان] بود، هم پیروزی بلشویک های [روس] اعزامی به ایران بود، هم پیروزی انگلیس، و هم ضایعه برای علمای [بازی خورده حامی جریان سکولار مشروطه در] نجف و ایران! (📚برگرفته و برداشت: کتاب تنهای شکیبا) ~~~~~~~~ @Dastanhayeebratamooz ══🇮🇷🌹🇮🇷═════ 💫💫💫💫
💠 محاسنی که برای اسلام سفید شد درباره روزهای پایانی عمر شیخ شهید فضل الله نوری، بسیاری از مورخان متأثر از ادعاهای مشروطه‌خواهان تندرو، راه بی‌انصافی پیش گرفته‌اند. شاید خواندن فرازهایی از خاطرات مدیرنظام نوابی، مشهور به آقابزرگ افسری، از افسران نظمیه آن دوران که به شیخ شهید علاقه و ارادت فراوان داشت، بتواند چهره واقعی آن مرد بزرگ را بهتر و کامل‌تر پیش روی مخاطبان بگذارد. این خاطره، مربوط به زمانی است که تهران فتح شده و اطرافیان شیخ شهید در تلاش هستند تا جان او را نجات دهند: «به خانه شیخ شهید رفتم. ایشان رو به من کرد و گفت: من مستحفظ برای چه می‌خواهم؟ به دستور آقا، تفنگچی‌های محافظ خانه را به باغ شاه فرستادیم. آن روز در خانه فقط من ماندم و میرزا عبدالله واعظ، آقاحسین قمی، شیخ خیرالله و همین. آقا آن روزها مریض بود. همه در اتاق بزرگ جمع شده‌بودیم. آقایان هریک به عقل خودشان، راه علاجی به آقا پیشنهاد می‌کردند و او هم جواب‌هایی می‌داد. یک مرتبه آقا رویش را به من کرد و به اسم فرمود: آقا بزرگ‌خان! توچه [به] عقلت می‌رسد؟ من خودم را جمع و جور کردم و گفتم: آقا، من دو چیز به عقلم می‌رسد: یکی اینکه در خانه پنهان شوید و بعد مخفیانه به عتبات بروید. آن‌جا در امن و امان خواهید بود و بسیارند کسانی که با جان و دل شما را در خانه‌شان منزل خواهند داد. فرمود: این که نشد. اگر من پایم را از این خانه بیرون بگذارم، اسلام رسوا می‌شود. تازه مگر می‌گذارند؟ خب! دیگر چه؟ عرض کردم: دوم اینکه مانند خیلی‌ها تشریف ببرید به سفارت. آقا تبسم کرد و فرمود: شیخ خیرالله برو و ببین زیر منبر چیست؟ شیخ خیرالله رفت و از زیر منبر یک بقچه قلمکار آورد. فرمود: بقچه را باز کن. باز کرد. چشم همه ما خیره ماند. دیدیم یک بیرق خارجی است. دهان ما از تعجب باز ماند. فرمود: حالا دیدید! این را فرستاده‌اند که من بالای خانه‌ام بزنم و در امان باشم. اما رواست که من، پس از 70 سال که محاسنم را برای اسلام سفید کرده‌ام، حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر؟ بعد بقچه را از همان راهی که آمده بود، پس فرستاد». شهید مدرس سال ها پس از شهادت مظلومانه مرجع شهید علامه شیخ فضل الله نوری اعلی الله مقامه به دست مزدوران فراماسون انگلیس، این حقیقت تلخ و مهم تاریخی را در کتاب زرد افشا می کند که: کشتن شیخ فضل الله، که اعلم علمای وقت [زمان] بود، هم پیروزی بلشویک های [روس] اعزامی به ایران بود، هم پیروزی انگلیس، و هم ضایعه برای علمای [بازی خورده حامی جریان سکولار مشروطه در] نجف و ایران! (📚برگرفته و برداشت: کتاب تنهای شکیبا) ~~~~~~~~ @Dastanhayeebratamooz ══🇮🇷🌹🇮🇷═════ 💫💫💫💫
💠 محاسنی که برای اسلام سفید شد درباره روزهای پایانی عمر شیخ شهید فضل الله نوری، بسیاری از مورخان متأثر از ادعاهای مشروطه‌خواهان تندرو، راه بی‌انصافی پیش گرفته‌اند. شاید خواندن فرازهایی از خاطرات مدیرنظام نوابی، مشهور به آقابزرگ افسری، از افسران نظمیه آن دوران که به شیخ شهید علاقه و ارادت فراوان داشت، بتواند چهره واقعی آن مرد بزرگ را بهتر و کامل‌تر پیش روی مخاطبان بگذارد. این خاطره، مربوط به زمانی است که تهران فتح شده و اطرافیان شیخ شهید در تلاش هستند تا جان او را نجات دهند: «به خانه شیخ شهید رفتم. ایشان رو به من کرد و گفت: من مستحفظ برای چه می‌خواهم؟ به دستور آقا، تفنگچی‌های محافظ خانه را به باغ شاه فرستادیم. آن روز در خانه فقط من ماندم و میرزا عبدالله واعظ، آقاحسین قمی، شیخ خیرالله و همین. آقا آن روزها مریض بود. همه در اتاق بزرگ جمع شده‌بودیم. آقایان هریک به عقل خودشان، راه علاجی به آقا پیشنهاد می‌کردند و او هم جواب‌هایی می‌داد. یک مرتبه آقا رویش را به من کرد و به اسم فرمود: آقا بزرگ‌خان! توچه [به] عقلت می‌رسد؟ من خودم را جمع و جور کردم و گفتم: آقا، من دو چیز به عقلم می‌رسد: یکی اینکه در خانه پنهان شوید و بعد مخفیانه به عتبات بروید. آن‌جا در امن و امان خواهید بود و بسیارند کسانی که با جان و دل شما را در خانه‌شان منزل خواهند داد. فرمود: این که نشد. اگر من پایم را از این خانه بیرون بگذارم، اسلام رسوا می‌شود. تازه مگر می‌گذارند؟ خب! دیگر چه؟ عرض کردم: دوم اینکه مانند خیلی‌ها تشریف ببرید به سفارت. آقا تبسم کرد و فرمود: شیخ خیرالله برو و ببین زیر منبر چیست؟ شیخ خیرالله رفت و از زیر منبر یک بقچه قلمکار آورد. فرمود: بقچه را باز کن. باز کرد. چشم همه ما خیره ماند. دیدیم یک بیرق خارجی است. دهان ما از تعجب باز ماند. فرمود: حالا دیدید! این را فرستاده‌اند که من بالای خانه‌ام بزنم و در امان باشم. اما رواست که من، پس از 70 سال که محاسنم را برای اسلام سفید کرده‌ام، حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر؟ بعد بقچه را از همان راهی که آمده بود، پس فرستاد». شهید مدرس سال ها پس از شهادت مظلومانه مرجع شهید علامه شیخ فضل الله نوری اعلی الله مقامه به دست مزدوران فراماسون انگلیس، این حقیقت تلخ و مهم تاریخی را در کتاب زرد افشا می کند که: کشتن شیخ فضل الله، که اعلم علمای وقت [زمان] بود، هم پیروزی بلشویک های [روس] اعزامی به ایران بود، هم پیروزی انگلیس، و هم ضایعه برای علمای [بازی خورده حامی جریان سکولار مشروطه در] نجف و ایران! (📚برگرفته و برداشت: کتاب تنهای شکیبا) ~~~~~~~~ @Dastanhayeebratamooz ══🇮🇷🌹🇮🇷═════ 💫💫💫💫