#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#پ۰ارت_2
لعنت به شانس گند من
دستم رو بدن دا.. غش بود که نگاه سختی بهش انداخت
سریع تند کشیدم
- اوم..من..چیز شد..
پوزخندی زد
- میخوای بهت بدمش؟ بیا جلوتر!
چشمام گرد شد
- چ..چیو..
پوزخندی زد
- عض.له ای که تو کف لم. سشی!
مات موندم
بیشعور
کوبید تو صورتم!
اخمی کردم
- نخیرشم داشتم زخمتو چک میکردم
پر تمسخر سر تکون داد
باور نکرد
خب به دررک..
وای آبرو برام نموند.
پشت چشمی نازک کردم و ناچار جلو رفتم
- باید پیرهنتو بپ.وشی
چشماش برقی زد
خبیث ل. ب زد
- زخمیم باید خودت بپوشونی ت.نم پرستار کوچولو!
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👤آمار 70 قسمت بعدی میزارم
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
مارو به دوستان خود معرفی کنید...
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#پ۰ارت_3
لباسشو ت. نش کنم؟!
جا خوردم از این همه شی. طنت مردونه تو صداش..
فکر کردم داد و بیداد کنه
به ه. یکل خیلی درشتش نگاه کردم
برنزه بود!
دقیقا شبیه مدلا..
- مگه همراه نداری که من لباس تن. ت کنم؟
لبخند کجکی زد
- میخوام از ک ف بدنی درت بیارم که هنوز چشت روشه!
دیگه داشت پرو میشد
با اخم نگاهش کردم
با لودگی بیشتری پچ زد
- مشتری میشی..
باید حالشو میگرفتم
به سمتش رفتم و پیراهنش برداشتم
زیر گوشش ل. ب زدم
- اگه برعکس شد و تو مشتری شدی چی؟
نگاه طوسیش روی بدن ظریفم و برآمـ. ـ..ـدگی های بدنم از زیر روپوشم خودنمایی میکرد چرخوند.
چشاش براق و تیز بود
زبونشو رو ل. بش کشید
- مشتریم؛ تو فروشنده ای دیگه؟
حرصی دکمه اول و بستم
- چاقو خوردی و بازم فکرت منـ. ..ـحرفه؟
پوزخندی زد
- اونی که وقتی بیهوش بودم داشت منو انگـ.. .ـول میکرد تو بودی خانوم پرستار!
خواستم جوابشو با تشر بدم
که در اتاق بدون ضربه زدن بی هوا باز شد..
👩⚕️ https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
👤آمار 70 قسمت بعدی میزارم https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a مارو به دوستان خود معرفی
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴
👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir
👩🏻⚕️عمل به قولمون...
🧕🏻مارو به دوستان خود معرفی کنید...
🤱🏻آمار100قسمت بعدی میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👩🏻⚕️داستان #پرستار_بی_hیا🩺☝🏻
🙋🏻♂️سلام همراهان عزیزم
ببخشید یه مدتی نبودم...♡
انشالله از فردا پ۰ارت های جدید رو آپلود میکنم💫
👩⚕️AMIR➣ @daye_amir
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_4
ه.ول کردم..
وقت عقب کشیدنم نبود
تو ح.لقش بودم
سریع دستمو گذاشتم رو پانسمانش
دربازشد یه مرد مسن باموهای جوگندمی بود اومد داخل
خیلی چهرش آشنا بود برام
باصداش به خودم اومدم
-سلام
خانوم پرستار حال پسرم خوبه؟
قبل اینکه بخوام جواب بدم ..
پسره که زیر دستم بود زودتر از من جواب داد
- به به سلام حاجی
یاد پسرت افتادی خبریه؟
نگران من نباش کادر این بیمارستان همه جوره رسیدگی میکنن به آدم
پوزخندیم زد
با رنگ پریده و حرصی نگاهش کردم
جوری که تو دید پدرش نبود چشمک ریز و پر شیط/ نتی بهم ز.
نگاه پدرش در هم شد
با آرومی استغفرالله زیر ل. ب گفت
- پسر تو ادم نمیشی؟
چرا تن. ت لخ. ته خ.جالت نمیکشی تو؟
فکر کرد معذب شدم
ولی نه..
+ دخترم میشه چند دقیقه ای منو با این پسره کله ی خر تنها بزاری؟
باشه ای زیر ل. ب گفتم
خواستم برم بیرون که باز صدای عصبیش و بلند شد..
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴 👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir 👩🏻⚕️عمل به قولمون... 🧕🏻مارو به دوستان خود معرف
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴
👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir
👩🏻⚕️عمل به قولمون...
🧕🏻مارو به دوستان خود معرفی کنید...
🤱🏻آمار120قسمت بعدی میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👩🏻⚕️داستان #پرستار_بی_hیا🩺☝🏻
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_5
عصبی گفت
- تو لازم نیست جایی بری..
روبه باباش گفت
- چه خری گفت بهت بیای این خرابشده؟
چرا یهو اینجوری شد
وح.شتناک!
الان نقش من این وسط چی بود!
لب. مو گزیدم
پچ زد
- پیراهنمو ببند..
اخمی کردم
چرا داشت دستور میداد بهم؟
حیف جرعتشو نداشتم وگرنه یکی تو شکم پر عضله اش میکوبیدم.
خم شدم پیراهنشو ببندم
که نفس بلندش تو گلـ. .ــوم پخش شد.
قلبم تند شد
چرا داشت اینجوری میکرد
باباش تو اتاق بود.
پچ زدم
- درست نف.س بکش
پوزخندی زد و بی پروا گفت
- درست کشیدم
و بعد از حرفش این بار نف.س دا. ..غشو بلند تر فوت کرد.
داشتم از گرما میمردم
دور از چشم باباش دستشو جلو آورد و...
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴 👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir 👩🏻⚕️عمل به قولمون... 🧕🏻مارو به دوستان خود معرف
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴
👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir
👩🏻⚕️عمل به قولمون...
🧕🏻مارو به دوستان خود معرفی کنید...
🤱🏻آمار140قسمت بعدی میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👩🏻⚕️داستان #پرستار_بی_hیا🩺☝🏻
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊😜
#قسمت_6
مات به حرکت دستش نگاه کردم
زیر مح.لفه بود؛ اما من میدیدم بهم ن.زدیک میشه
دستش جلو رفت
انگشتش به ش کمم چـ. .ـسبید و ته دلم ریخت.
قلبم تند تند داشت میزد
جلوی باباش داشت این کارارو میکرد
لبخندی زد
- خانوم پرستار چرا خشکت زده؟
عو. ..ضی..
داشتم سکته میکردم
باباش تو اتاق بود و این کارو میکرد.
اگه متوجه میشد حتما به رئیس بیمارستان میگفتن و اخراج میشدم.
ل. ب زدم
- د. .دس.تتو بکش..
پچ زد
- چرا؟
مگه همینو نمیخواستی؟
لرزیدم..
زده بود رو دست من.
یه غلطی کردم عضله هاشو انـ.. .ـگولک کردم.
- زخمی
با زخمتم دست بردار نیستی؟
چشاش بر.ق زد
پچ زد
- بیا ز. .یرم
ببین با همین زخمی بودن میتونم ش.ارژت کنماا!
🩺ادامه داره...
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
Parestar Daye Amir👩🏻⚕️
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴 👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir 👩🏻⚕️عمل به قولمون... 🧕🏻مارو به دوستان خود معرف
🪴بسم الله الرحمان الرحیم🪴
👩🏻⚕️Parestar ➣ @daye_amir
👩🏻⚕️عمل به قولمون...
🧕🏻مارو به دوستان خود معرفی کنید...
🤱🏻آمار160قسمت بعدی میزارم.
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
👩🏻⚕️داستان #پرستار_بی_hیا🩺☝🏻
#پرستـــار_بی_hیــا🩺💊
#قسمت_7
قلبم داشت از ســ. ..ــینم میزد بیرون
دستام یخ زده بود.
نمیفهمیدم برا هی.جانه یا اس.ترس!
زل زده بودم به چشاش
خیلی عجیب بود
و ترس.ناک..
انگار حالمو خوند از چشمام
پچ زد :
- خانوم پرستار نکنه نمیخوای
بد نمیگذره ها..
مات؟؟
اره مات بودم از لحن حرف زدن و پرو بودنش.
من فقط میخواستم لمـ. .ـسش کنم
نه برم زیـ. ..رش
باباش انگار متوجه یک چیزایی شده بود
سرفهی مصلحتی کرد
- هاکان...
بزار پرستار بره خودم کمکت میکنم
خسته شد بنده خدا
از خدا خواسته اومدم بگم آره
منو راحت کن..
که پسرش نچی کرد
- پس این همه پول بیمارستان خصوصیو برای چی دارم میدم پدر من؟
بعدم به نگاه کرد
با یک چش. مک ریز گفت
- باید از خدماتش استفاده کنم
یا نه؟
🩺ادامه داره...
👩🏻⚕️https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a