‹ انجمنِشاعرانمرده ›
@NightNarrative 🌟 : چنل تلگرام
*آیدیو داخل تلگرام سرچ کنید .
احساس خالصی در کار نیست ، من از وجودت حالم بهم میخوره ، اما در عین حال خاطرات نمیذارن ذره ای ازت رو به فراموشی بسپارم.
حقیقت همیشه با منه ، روز و شب ، و من نمیتونم حقیقت رو انکار کنم . من ، نمیتونم دروغ رو باور کنم .
نبودنت خیلی پررنگه ، پررنگ تر از بودنت .
و بی تفاوت بودن و جوری تظاهر کردن که انگار اصلا برام مهم نیست . . . کار من نیست .
من یادم نرفته و نمیتونم فراموش کنم .
دروغ خیلی شبیه به حقیقت شد ، به قدری واقعی که باورش کردم و بلخره فکر کردم تونستم بی خیال بشم ، اما بعضی از آدما ، مثل لکه ی خون و جوهر روی لباس سفید باقی میمونن ، حتی اگه صدبار بشوریشون !
شاید کمرنگ بشن ، اما نمیرن ، تو ؛ دقیقا همون لکه ی خون و جوهری . -
-دیالوگ.(م.ب)
سرمست اگر درآیی،عالم به هم برآید.
خاک وجود مارا،گرد از عدم برآید.
گر پرتوی ز رویت،در کنج خاطر افتد.
خلوت نشین جان را،آه از حرم بر آید.
گلدسته امیدی،بر جان عاشقان نه ؛
تا رهروان غم را ، خار از قدم برآید
گفتی به کام روزی،با تو دمی بر آرم
آن کام برنیامد،ترسم که دم برآید.
عاشق بگشتم ارچه،دانسته بودم اوّل...
کز تخم عشقبازی،شاخِ ندم برآید :)
دل رفت و صبر و دانش،ما ماندهایم و جانی
ور زلت که غم،غمِ توست،آن نیز هم برآید.
هر دم ز سوز عشقت،سعدی چنان بنالد
کز شعر سوزناکش،دور از قلم برآید...