به کمی پنچره های بخار گرفته به همراه چای گرم ، سویشرت ، راه رفتن روی برگ های پاییز نیاز دارم الان.
باران نه که از سرخوشی ابر ببارد
خونیست که در عمق تن بی بدنش بود
ماقبل طلوع عین عالم ما چه بودیم
با چه روشی تن قفس حبس خیالات سرم بود
این وطن عمری گلوگیر تنم شد و
این تن همه آیین و خدا و صنمم بود
از بهر چه بگذشت خیال سفرم در عالم
من عالم خود داشتم این تن هدفم بود ؟