2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗓 سالگرد شهادت جهاد مغنیه (فرزند برومند فرمانده دلاور جبهه مقاومت، شهید عماد مغنیه)
او درسن23سالگی درسوریه(منطقه قنیطره)توسط بالگرد اسرائیلی شهید شد
📽کلیپی از شهیدجهادمغنیه
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ڪلیپ
●مناجات زیبای شهید جهاد مغنیه
#شهید_جهاد_مغنیه🌷
▫️🌴▫️🌴▫️🌴▫️🌴▫️
🔰 توسل به امام زمان (عج)
بعد از شهادت حاج عماد و ازدواج دو فرزند دیگرم -مصطفی و فاطمه- من با جهاد زندگی میکردم. یک شب قبل از ماموریت سوریه، نیمه های شب دیدم با صدای بلند گریه میکند. به سرعت به اتاقش رفتم و متوجه شدم در حال نماز است.
شب جمعه بود و قرار بود فردای آن روز به «قنیطره» سوریه برود. فردای آن روز ازش سوال کردم که چرا گریه می کردی؟ خجالت کشید و گفت: هیچی.
شنبه از سوریه تلفن کرد. پرسیدم کِی برمیگردی؟ جواب داد یا یکشنبه شب و یا دوشنبه. من دوباره پرسیدم که تو آن شب به چه کسی متوسل شده بودی؟ اول حرفی نزد. بعد گفت: من در نمازم خطاب به امام زمان حجت بن الحسن(عج) صحبت میکردم. پرسیدم چه می گفتی؟ سکوت کرد. قسمش دادم که بگو. گفت: به ایشان می گفتم که من بنده گناهکاری هستم و...»
مادر جهاد بقیه حرفها را نگفت و فقط این را گفت که تا وقتی جهاد در این دنیا بود، دل من قرص و آرام بود.
#شهید_جهاد_مغنیه⚘🕊
#سالروز_شهادت.......🕊🌸
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 لبخند به لب ، به نگاهـی ، به سلامـی دل ما را بردی .....
ا🌱🪴🎋🌿🌴🌿🎋🪴🌱
🌷 ۲۸ دیماه ۱۳۹۳ - سالروز شهادت جهاد مغنیه (فرزند برومند فرمانده دلاور جبهه مقاومت، شهید عماد مغنیه) ؛ شهیدی که برای حاج قاسم، یادگار عماد بود و چون فرزندش او را دوست می داشت💕
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️
🌷جهاد پسر عماد🌷
🔷تاریخ اولین آشنایی مردم کشورمان با چهره شهید جهاد مغنیه به روز ۲۳ شهریور سال۱۳۹۲ یعنی یک سال و ۴ ماه پیش از شهادت او برمیگردد. زمانیکه مراسم ختم مادر حاج قاسم در ستاد فرماندهی سپاه برگزار شده بود
🔷در این مراسم «جهاد» دقیقا پشت سر قاسم سلیمانی ایستاده بود و به میهمانان خوش آمد میگفت.گاهی جهاد شانههای سردار را میبوسید و سردار هم هر چند دقیقه یک بار برمیگشت و با او صحبت میکرد. رابطه صمیمانه حاج قاسم و جهاد، او را درکانون توجهات عکاسان قرار داده بود.سردار هم گاه جهادمغنیه را به بعضی از میهمانان معرفی میکرد و آنها با لبخند او را در آغوش میکشیدند
🥀جهاد همواره در کنار پدرش که از فرماندهان ارشد حزبالله لبنان بود حضور داشت و پس از شهادت پدرش،رابطه تنگاتنگی با سیدحسن نصرالله و حاج قاسم سلیمانی داشت؛بطوریکه برخی از سید حسن نصرالله و سردار سلیمانی به عنوان پدران معنوی وی یاد میکنند. پدر جهاد، شهید عماد مغنیه معروف به حاج رضوان از فرماندهان ارشد حزبالله لبنان بود که در ۲۳بهمن ۱۳۸۶ در انفجاری تروریستی دردمشق بشهادت رسید
خوابِ راحتِ شبانهی ما
مرهون بیداری شبانه آنان است ...
#شب_بخیر
#مردان_بی_ادعا
#شهید_مجید_عسگریان
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
▪️ واتساپ
https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
25K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌗 #عارفانه_ها
شب است و سکوت است و ماه است و من
فغان و غم و اشک و آه است و من
شب و خلوت و بغض نشکفتهام
شب و مثنویهای ناگفتهام
شب و نالههای نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو
من امشب خبر میکنم درد را
که آتش زند این دل سرد را
بگو بشکفد بغض پنهان من
که گل سر زند از گریبان من
مرا کشت خاموشی نالهها
دریغ از فراموشی لالهها
کجا رفت تأثیر سوز و دعا؟
کجایند مردان بیادّعا؟
کجایند شورآفرینان عشق؟
علمدارمردان میدان عشق...
همانان که از وادی دیگرند
همانان که گمنام و نامآورند
هلا، پیر هشیار درد آشنا!
بریز از می صبر، در جام ما
من از شرمساران روی توام
ز دُردیکشان سبوی توام
غرورم نمیخواست اینسان مرا
پریشان و سردرگریبان مرا
غرورم نمیدید این روز را
چنان نالههای جگرسوز را
غرورم برای خدا بود و عشق
پل محکمی بین ما بود و عشق
نه، این دل سزاوار ماندن نبود
سزاوار ماندن، دل من نبود
من از انتهای جنون آمدم
من از زیر باران خون آمدم
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
صادق_آهنگران_شب_است_و_سکوت_است_و.wma
حجم:
964.8K
📢 صوت | حاج #صادق_آهنگران
🍀 شب است و سکوت است و ماه است و من
🌸 فغان و غم و اشک و آه است و من
🌼 شب و خلوت و بُغضِ نشکُفتهام
🌿 شب و مثنویهای ناگفتهام
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجعنشرآثارشـهدا و دفاعمقدس
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است
💚 اینجا بیت الشهداست..👆👆
لبخند سَرِ صبح ماجرای عجیبی دارد
اگر آن را به محبوبی هدیه کنی
احساس آرامش می کند…
اگر آن را به دشمنت تقدیم کنی
شرمنده و پشیمان خواهد شد…
و اگر آن را به شخصی که نمیشناسی
هدیه دهی سخاوت پیشه کردهای…
پس لبخند بزن که لبخند
تجلی خدا در توست...
#صبح_بخیر
#لبخند_بزن_رزمنده
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
▪️ واتساپ
https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
4_5789610537708952507.pdf
حجم:
164.7K
🗓 روزشمار #دفاع_مقدس – 29 دی 1361
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
▪️ واتساپ
https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
روزشمار دفاع مقدس – 29 دی 1364.pdf
حجم:
9.4M
🗓 روزشمار #دفاع_مقدس – 29 دی 1364
🆔 @Defa_Moqaddas
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
▪️ واتساپ
https://chat.whatsapp.com/E3ZShaBJWD05JkCjQwGh7Y
🌷🌷🌷جنگی که بود ...
➖➖➖ راهی که هست ...
▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩🚩🚩
سلام،
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▫️انتشار، برداشت و کپی از مطالب کانال شهدایی مزبور👆👆 #آزاد است ...
#بخوانید 👇👇
💠 عراقی با معرفت!
حسن از بچه های گردان شهادت بود که از سال 64 تا 65 باهاش همرزم بودم. آخرش هم دی 1365 عملیات کربلای 5 در شلمچه جاودانه شد و به برادر شهیدش پیوست.
یکی از روزها که در پادگان دوکوهه بودیم، حسن خاطره عجیبی تعریف کرد که هیچوقت از ذهنم پاک نمی شود. حسن می گفت:
زمستان 1363 در عملیات بدر، من و داداش کوچیکم با هم و در کنار هم می جنگیدیم. شرق رود دجله بود که داداشم تیر خورد و جلوی چشمم به شهادت رسید.
از یک طرف داداشم شهید شده بود و از طرف دیگه فرمان عقب نشینی داده بودند و باید سریع به طرف اسکله می رفتیم و با قایق منطقه رو ترک می کردیم؛ وگرنه همه اسیر می شدیم.
مونده بودم چیکار کنم.
نشسته بودم بالای سر داداشم، سرش رو گذاشته بودم روی زانوم و زار زار گریه می کردم.
می خواستم با خودم بیارمش عقب، ولی عراقی ها خیلی نزدیک شده بودند.
نمی دونستم چه جوری به مادرم بگم داداشم کنار من شهید شد، ولی نتونستم پیکرش رو بیارم عقب.
ترجیح دادم همونجا کنار داداشم بمونم و شهید بشم.
همون طور که نشسته بودم بالای سر داداشم، بی خیال همه چی شده بودم و اصلا توجه نداشتم دور و برم چی میگذره.
ناگهان متوجه شدم یک نفر پشت یقه ام را گرفت و مرا از زمین بلند کرد.
رنگم پرید. نگاه که کردم دیدم یک کماندوی عراقی است که هیکل گنده ای هم داشت.
اشهد خودم رو گفتم.
کماندوی عراقی همون طور که مرا از زمین بلند کرده بود، باتعجب به پیکر داداشم نگاه کرد. ظاهرا فهمیده بود این پیکر یکی از عزیزان منه که این طوری دارم براش گریه می کنم.
با هول و هراس به اطراف نگاهی انداخت، با زبان بی زبانی و دست، به من اشاره کرد که پیکر داداشم را بردارم و زود از این جا دور بشم.
از کارش تعجب کردم.
داداشم را به دوش گرفتم و خواستم راه بیفتم.
شک کردم که نکند از پشت سر مرا بزند.
بهش که نگاه کردم، با اضطراب به عراقی هایی که داشتند به مجروحین ما تیر خلاصی می زدند، اشاره کرد و ملتمسانه خواست که سریعتر بروم و رفتم.
همین طور که پیکر برادرم روی دوشم بود، از او دور شدم و توانستم داداشم را به آخرین قایقی که داشت می رفت عقب، برسونم.-داودآبادی
دیماه ۱۴۰۳ --- سی و هشمین سالروز شهادت حسن
چهلمین سالروز شهادت داداش کوچیکش
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
▪️ تلگرام https://t.me/DefaeMoqaddas2
▪️ واتساپ
https://chat.whatsapp.com/HsyUQRh2RL016ZDjBvnXtj