صادق آهنگران4_5818866240021598517.mp3
زمان:
حجم:
8.2M
🎤حاج صادق آهنگران
والفجر شد آغاز ای گردان حزب الله
با رمز یا الله و یا الله و یا الله
خیل حسینی ها همه اندر صف احرار
غسل شهادت کرده ها دل ازپی ایثار
جان بر کفان کربلا آماده پیکار
یارب نظر فرما به این زوار ثارالله
اینجا منای عاشقان یا مرز ایران است
یا خود تجلی گاه فیض نور سبحان است
این بیشه غرنده شیران و دلیران است
فرما دعا بر لشکرحق یارسول الله
هر گوشه ای زین جبهه خرگاه حسین برپاست
امشب نگر باردگر تجدید عاشوراست
از ناله یا کربلا یا کربلا غوغاست
بر چرخ گردون میرود فریاد یا الله
پرچم بکف بگرفته سرداران این لشکر
دارند عزم رزم چون عباس نام آور
حاضر پی فرمان هزاران قاسم و اکبر
حیران ملائک مرحبا گویان به جندالله
تکبیر گویان عزم فتح کربلادارند
بر کف سلاح و بر زبان نام خدادارند
رو سوی قربانگاه باصدق و صفا دارند
یا رب نما پیروز سربازان روح الله
اینان گروه سرفرازان جان نثارانند
پویندگان نور وسربازان قرآنند
شیران روز و زاهد وشب زنده دارانند
سر میدهند آوای لااله الاالله
یکدم بیا درجبهه ها تا کربلا بینی
درچهره رزمندگان نور خدا بینی
حبیب الله معلمی
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
💢خاطره زندهیاد معلمی درباره چگونگی سرودن ابیات فوق:
🌴درعملیات والفجرمقدماتی نیاز بنوحهای بود که رمز عملیات آن یاالله بود.من درهمان قرارگاه نشستم وبلافاصله شعر را با این مطلع سرودم:
.
با رمز یا الله یا الله یا الله
عزم سفر دارند این گردان حزبالله
چنددقیقه بعد باحاج صادق آهنگران تمرین کردیم و او هم آن را درهمانجا خواند و فیلمبرداری شد و با اعلام عملیات، بلافاصله آن نوحه هم پخش شد
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷
🍂
🔻اوج معرفت
مهدی آشناگر
عملیات والفجر مقدماتی بود و مسئولیت ما به عنوان گروهان خط شکن.
لحظاتی که بسمت مواضع دشمن حرکت کردیم، قبل از اینکه به نقطه رهایی برسیم یک گلوله 120 میهمان گروهان و دسته ما نجف اشرف یا سیداشهدا شد. نگاه کردم دیدم هر طرفی یکی از گلهای ما پرپرشده و روی زمین غلتان افتاده. یک طرف شهید زرگر طالبی بی سیم چی گروهان که در کنار پیمانی بود و با نوای سوختم سوختم ما را متوجه خود کرد کوله اش را در آوردیم و دیدیم ترکش مستقیم به او نخورده بلکه این کوله است که ترکش خورده و فنر فلزی روی کوله بود که بر اثر داغ شدن بدنش را نواخته است.
لحظه ای برگشتم به پشت سر، دیدم بچه های دسته ی من همه ردیف خوابیده اند. اولین شهید حمد نفخی بود یکی از آرپی جی زنهای دسته که ترکش خورده بود به پشت سرش، خواستم سرش را بلند کنم که پنجه ام را درون جمجمه اش احساس کردم.
برادرزاده ام هم با ما بود که ترکش از پشت هر دو زانویش را زده بود که وقتی دیگران را دید گفت چیزیم نیست.
ترکش گوش های شهید یزدانی را به هم دوخته بود و از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج شده بود و خون از گوشش فواره شده بود.
کلیه های شهید علی افشاری زاده هم میزبان ترکشها شده بود و پل شدن بدنش نشان از درد شدید او داشت.
شهید ظهراب زاده هم نقش زمین شده بود.
شهید مجد زاده پاهایش را تقدیم کرده بود و پیوسته خون از آنها جاری بود.
عینک ته استکانی و قرآن جیبی اش نشان همیشه همراهش بود و لب به ذکر باز کرده بود و با خدای خود دنیایی داشت.
در آن حال متوجه من شد و مرا خواند و صدایم کرد. من مانده بودم که چه باید بکنم و البته هیچ کاری هم نمی شد کرد، پاهايش از بالاترین نقطه قطع شده بود و یک وضعیت خاصی بوجود آورده بود، تا مرا صدا کرد، گفتم چیه چه مي خواهي؟
گفت از این بیسکویت های پتی بورن چهار بسته به من داده بودی، گفتم خب، گفت از اونها دو تا بردم برای دخترم، آیا اشکالی ندارد؟ و من هاج و واج که او در این لحظه آخر چه می گوید؟ قفل کرده بودم. پیش خودم گفتم این دارد خون ازش می رود ! خدایا در ذهنش چه می گذرد؟ و متوجه نمی شدم منظورش چیست. حالا که ایامی گذشته می فهمم که چه می گفت و چه می خواست.
او از ما بزرگتر بود، استاد دانشگاه بود و اخلاق و فلسفه، استادی که از قال به حال رسیده بود و معرفت حضور را می دانست. تعهد به بیت المال و حلال و حرام را می دانست و حتی از حلال خود که دو بسکویت سهمیه خودش بود در لحظات آخر سئوال کرد تا حسابی در دنیا نداشته باشد ولی از دادن جان خود برای این مردم و این کشور غافل بود.
ما کجاییم !!!
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🏷 روی صورت پسرم پارچهای بیانداز...
.
▫️موقع خداحافظي، محمدجواد در خواب بود. در حالي كه از دور نگاهش مي كرد، به من گفت: « پروانه! مراقبش باش؛ او تنها يادگار من است؛ طوري او را تربيت كن كه باعث افتخار هر دوي ما شود.»بعد، كمي مكث كرد و ادامه داد:-« پارچه اي روي صورتش بگذار! نمي خواهم صورت معصوم پسرم، من را از رفتن باز دارد.»سريع نگاه چشم هايش را برگردانده، خداحافظي كرد و ديگر برنگشت.
(راوي : خانم پروانه افضلي-- همسر شهيد كريم ولي زاده)
اعزامی از جویبار مازندران
دوران جنگ تحمیلی
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 انتشار به مناسبت ایام عملیات والفجر مقدماتی
🌷شهید احمد کاظمی:
📢 شیوه رزم شما در عملیات، واقعاً آمریکا را به لرزه درمیآورد
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
🌴 فرمانده لشکر ۸ نجف اشرف، در این عملیات در میان رزمندگان سپاه ۷ حدید در ۲۸ بهمن ۱۳۶۱ در طی سخنانی، با تأکید بر پیشروی در عمق خاک دشمن، نوع رزم و نحوه تاکتیک در عملیات رزمندگان خودی را بینظیر و درسآموز حتی برای دشمنان میداند!!!
در این صوت میشنویم:👇👇
🎙 «باز هم برادرها! تأکید کنیم؛ ما هدفمان گرفتن پل غزیله یا شهر حلفائیه یا عماره نیست، قبل از شروع عملیات هم اعلام کردیم، وقتیکه شما بیستوپنج کیلومتر در عمق دشمن در تاریکی محض شب، ظلماتی که نفر از پنجمتری نفر دیگر را تشخیص نمیدهد، ۲۵ کیلومتر پیشروی میکنید، واقعاً آمریکا را به لرزه درمیآورد. عبور از خندق و میدان مین میکنید، از چهار رده میدان مین با وسعت چیزی در حد هشتصد متر را طی میکنید، چندین خندق و کانال را پشت سر میگذارید و با دشمنی میجنگید که با دو سال تحلیل و کشف تاکتیکهای نظامی شما مقابله میکند، درگیری میکنید و موفق هم میشوید و موفق هم شدید.
شما برادرها! در مقابل دشمنی دارید میجنگید که از یک سیستم دانشگاهی و دانشکده نظامی برخوردار است. رزمی که شما امشب در منطقهای به اجرا میگذارید، فردا روی تختهسیاه، کاغذ و قلم افسران و سربازان آنها آموزش داده میشود. و اینقدر خداوند به ما کمک میکند که ما دو سال متداول از یک رزم و از یک تاکتیک استفاده میکنیم و بازهم موفق میشویم، و این نشان قدرت خداوند هست و بس.»
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
17 بهمن 1361 — سالروز شهادت رزمنده دفاع مقدس، محمدرضا الله وردی
ا▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
ا🌷🌿🌷🌿🌷🌿🌷
📷 #عکس👆 |طلبه شهید، محمدرضا الله وردی، در حال انتقال به اورژانس صحرایی
💠 او تخریبچی لشگر 25 کربلا بود که در تاریخ 17 بهمن 61 در عملیات والفجر مقدماتی در جبهه رقابیه و در حال خنثی سازی مین و پاکسازی منطقه بوده بر اثر انفجار مین مجروح شده و ساعتی پس از انتقال به پشت جبهه، به علت شدت جراحات در سن ۱۷ - ۱۶ سالگی شهید شد🌷
برادرِ وی (طلبه شهید محمدباقر الله وردی ) نیز دو سال پیش از آن (در تاریخ 29 آبان 1359) در روز عاشورا و در پایان دومین ماه جنگ، بر اثر اصابت ترکش به ناحیه سر، آسمانی شد.🕊🕊او هم هنگام شهادت کمتر از ۲۰ سال سن داشت.
✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
📡 کانال "دفاع مقدس" 🕊🕊
دفاع مقدس
17 بهمن 1361 — سالروز شهادت رزمنده دفاع مقدس، محمدرضا الله وردی ا▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️ با صبا در چمن لاله
📷 #عکس 👆 | والدین شهیدان الله وردی همراه عکس دو فرزندشان در حال وداع با پیکر جگرگوشه خود، محمدرضا💕
....💠 او تخریبچی لشگر 25 کربلا بود که در تاریخ 17 بهمن 1361 در عملیات والفجر مقدماتی در جبهه رقابیه و در حال خنثی سازی مین و پاکسازی منطقه بوده بر اثر انفجار مین مجروح شده و ساعتی پس از انتقال به پشت جبهه، به علت شدت جراحات در سن ۱۷ - ۱۶ سالگی شهید شد🕊🕊
🌷 تصویر چپ، شهید محمدباقر را نشان می دهد که نیمی از جمجمه او بر اثر ترکش، از سرش جدا شده😭😭 ... او برادر بزرگتر بود که در اوایل جنگ تحمیلی (آبان ۵۹ ) پر کشید🕊🕊
ا🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷🌱
📄 دست نوشته شهید محمدباقر خطاب به پدر بزرگوارش:
✍️ پدر عزيز! جنگ ما، جنگ بين حق و باطل است و اين دو در همیشه تاریخ در نبرد با یکدیگر بوده و خواهند بود و اين ماييم که باید با حضور خود در جبهه، به یاری حق شتافته و قدرت باطل را تا آخرين قطره خون خود از بین برده و نابود سازيم . . . . و اکنون نيز آماده برای سفر پرفيض و سعادت هستيم
📡 کانال "دفاع مقدس" 🕊🕊
دفاع مقدس
📷 #عکس 👆 | والدین شهیدان الله وردی همراه عکس دو فرزندشان در حال وداع با پیکر جگرگوشه خود، محمدرضا💕
طلبه داوطلب بیسجی، محمدباقر الله وردی که با شروع جنگ، به سوی جبهه ها شتافته و در روز عاشورا (29 آبان 59) با زبان روزه بر اثر اصابت ترکش به سر به در جبهه سوسنگرد بشهادت می رسد
ا▫️▪️▫️▪️▫️
🌺 او در سال 1339 در خانواده ای مذهبی در بابل بدنيا آمد.بعد از اتمام دوره راهنمايي، بواسطه علاقهاي كه به دروس اسلامي داشت تصميم گرفت در سال 53 وارد حوزه علميه یابل گردد. سپس عازم شهر خون و قيام، «قم» گرديد و در حوزه إمام صادق(ع) در كنار دروس طلبگی به مبارزات سياسي هم ميپرداخت.وی مبارزه را از سالهاي 56و57 با شركت در راهپيماييها و پخش اعلاميههاي حضرت إمام(ره) شروع كرد. در همان زمانها بود كه زخم كين را در وجود خود لمس كرد و جراحتهاي زيادي در راهپيماييها برداشت تا آنجا كه دوماه تحت درمان بود. بعد از انقلاب جزء بسيجيان فعّال بود. با آغاز جنگ روانه جنوب شد. زمانیکه بسیاری افراد با انواع بهانه ها از رفتن به جنگ طفره می رفتند، او ماندن در شهر و دیار خود را ننگ میدانست،لذا سراسیمه به جبهه شفافت و مردانه سینه خود را در برابر دشمن دشمن متجاوز سپر قرارداد
📡 کانال "دفاع مقدس" 🕊🕊
دفاع مقدس
طلبه داوطلب بیسجی، محمدباقر الله وردی که با شروع جنگ، به سوی جبهه ها شتافته و در روز عاشورا (29 آبان
💠 خاطره ای از کرامت شهید محمدباقر الله وردی
🌴بعد از شهادتِ محمّد باقر، من و پسرم محمّد رضا با هم می رفتیم به جبهه. من بودم موسیان و محمّد رضا هم رقابیه. ماه دوّمِ (اردیبهشت) سال ۱۳۶۰ بود. شب جمعه ای توی سنگر خوابیده بودم که خواب دیدم محمّد باقر اومد پیشم و بعدِ از احوال پرسی ازش پرسیدم که چی شد اومدی اینجا؟ محمّد باقر گفت : آقاجان، فاطمه مریض شده و شما و محمّد رضا هم هیچکدومتون پیشش نیستین و مادر دست تنهاست. به من گفته که بهتون بگم لاأقلّ یکی از شما دو نفر برگردین پیشش. گفتم : پسرم ما هنوزسه ماه هم از جبهه اومدنمون نگذشته، در ضمن بچّه هم خودش خوب میشه. شهیدگفت : اگه نری مادر ناراحت میشه و من حامل پیغام بودم. از خواب بیدار شدم واعتنایی به آن نکردم.
🌴 شب شنبه دوباره به خوابم اومد و گفت : آقاجان چرا نرفتی؟ گفتم : بذار سه ماه تموم بشه بعدش میرم. گفت : نه، حتماً برو که مادر منتظر شماست و به من گفت که به شما خبر بدم. بیدار که شدم گفتم حتماً یه خبرایی هست و به همسنگریم (مرحوم) محسن آقاجانی معروف به مشت آقا گفتم : من می خوام برم بابل. مشت آقا گفت : چی شده؟ ما هر وقت سه ماه تموم می شد و می گفتیم بریم بابل می گفتی نه، حالا هنوز سه ماه نشده می خوای بر گردی؟ گفتم : چیزخاصّی نیست. گفت : نه، یه چیزی شده و تا به من نگی چه خبره نمیام. گفتم : بیا بریم تو راه بهت میگم.
🌴 تو مسیر برگشت به مشت آقا گفتم که قضیّه از چه قراره و خوابم رو براش تعریف کردم. رسیدیم به شهر بابل و رفتم خونه. همسرم گفت : چی شد زود برگشتی؟ گفتم : خبری شده؟ فاطمه حالش بده؟ گفت : تو از کجا می دونی؟ گفتم : محمّد باقر اومد به خوابم،چی به محمّد باقر گفتی؟ گفت : غروب پنجشنبه رفتم سر مزارش و گفتم : تو که شهید شدی و پدرت و برادرت هم که با هم رفتن جبهه، من تک و تنها با یه بچّه مریض چه کار کنم؟ یه جوری پدرت رو خبر دار کن و إلّا فردای قیامت شکایتت رو پیش حضرت زهرا می کنم.
و به یقین شهدا زنده و ناظر به اعمال ما هستند.
(راوی: پدر بزرگوار شهیدان: محمدباقر و محمدرضا الله وردی )
ا▫️🌷▫️🌷▫️🌷▫️
📡 کانال "دفاع مقدس" 🕊🕊
دفاع مقدس
💠 خاطره ای از کرامت شهید محمدباقر الله وردی 🌴بعد از شهادتِ محمّد باقر، من و پسرم محمّد رضا با هم می
🌷خاطرات کوتاه از شهید محمدباقر الله وردی
🌷🌹همرزم شهید: شب عاشورا بود . ساعت 2 نصف شب را نشان می داد . محمد باقر آرام از خواب بیدار شد تا وضو بگیرد برگشت و مشغول نماز شد . یکی از بچه ها به شوخی گفت الان وقت نماز نیست و او بعد از اتمام نماز جواب داد فردا من شهید می شوم آمد دوباره خوابید . صبح که برای نماز بیدار شد نیت روزه کرد فرمانده به او گفت ما فردا زیاد راه می رویم تو خسته می شوی گفت عیبی ندارد ساعت 5 صبح 12 نفری برای شناسایی مکانی که یک فروند هواپیما در حین ماموریت سوختش تمام شده بود و فرود آمد رفتیم وماموریت با موفقیت انجام شد حدود 1 ساعت بعد از ظهر سوار ماشین شدیم تا برگردیم . محمد با زبان روزه لب به سخن گشود و گفت هر کسی الان شهید شود به جمع شهدای کربلا می پیوندد هنوز جمله اش به پایان نرسید که خمپاره ای سفیر کشان در کنارش فرود آمد و منفجر شد و بعد از فروکش کردن گرد و غبار همه پیکر بی جان و به خون خفته محمدباقر را دیدیم که به شهدای کربلا پیوست .
(راوی: همرزم شهید)
ا▫️🔹▫️🔹▫️🔹▫️
🌷برادر محمدباقر،محمدرضا الله وردی نیز دو سال بعد در منطقه رقابیه در حال خنثی سازی مین و پاکسازی منطقه بر اثر انفجار مین بشهادت میرسد
▫️▪️▫️▪️▫️ا
شهید بسیار مهربان و خوب بود هیچگاه توقع مالی از من نداشت به همان چیزی که در اختیارش بود بسیار قانع بود شهید دوستان بسیار خوبی داشت که در خط خدا و ائمه بودند . همیشه با هم درتمام مراسمات مذهبی شرکت می کردند . شهید بسیار روحیه بالایی داشتند اگر افراد محروم وضعیف جامعه را می دید هم ناراحت می شدند و هم به آن ها کمک می کردندو احترام می گذاشتند
راوی:پدرشهید