17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 فتح المبین
فتح بزرگ
یادمانهای دفاع مقدس، جبهه شوش
#آوینی
#عملیات_فتحالمبین
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌷🌷 #شهدای_ارتش
▫️عملیات فتح المبین
خوشا به حال آنان كه با شهادت رفتند،
خوشابه حال آنان كه دراین قافله نور،جان وسرباختند،
خوشابه حال آنهایی كه این گوهرهارا در دامن خود پروراندند.
شهید محمد رمضان نژاد اطاقور
🔷 محل تولد: سیاهکرود
🔷 تاریخ تولد: ۲ مرداد ۱۳۴۱
🔴 تاریخ شهادت: ۲ فروردین ۱۳۶۱
🔴 محل شهادت: دزفول
🔷 یگان اعزامی: لشگر ۵۸ ذوالفقار
🔴 گلزار شهید: دهستان سیاهکلرود بخش چابکسر
🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷🌷🇮🇷
شهید میر محمود محسنی مهران
🔷 محل تولد: روستای چایخانسر
🔷 تاریخ تولد: ۹ دی ۱۳۴۰
🔴 تاریخ شهادت:۲فروردین۱۳۶۱
🔴 محل شهادت: دشت عباس
🔷 یگان اعزامی:لشگر ۹۲ زرهی
🔴 گلزار شهید: جاویدالاثر
یاد شهدا با ذکر صلوات
مرتضی 0 ناصحی.نجف آباد.رزمنده تیپ نجف اشرف.6 فروردین61. همزمان با فتح المبین. ارتفاعات میشداغ.نوار3992.mp3
زمان:
حجم:
15.2M
🎤 مصاحبه با "مرتضی ناصحی" از نجف آباد
رزمنده تیپ نجف اشرف
به تاریخ: ۶ فروردین ۶۱
همزمان با عملیات فتح المبین
ارتفاعات میشداغ
دوران جنگ تحمیلی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
مرتضی 0 ناصحی، سیدناصر حسینی و چند نفر دیگر.رزمنده تیپ نجف اشرف.6 فروردین61. همزمان با فتح المبین. ارتفاعات میشداغ.نوار3992.mp3
زمان:
حجم:
18.4M
🎤صحبتهای چند رزمنده در خصوص تجزیه و تحلیل عملیات فتح المبین
(احتمالا مرتضی ناصحی فرمانده گردان، وصحبتکننده اصلی است. سید ناصر حسینی هم صحبت میکند)
۶ فروردین ۶۱
همزمان با عملیات فتح المبین
ارتفاعات میشداغ
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 #فتح_المبین
💠 قسمت چهارم
📽 فیلمی بسیار دیدنی و خاطره برانگیز از عملیات پیروزمندانه #فتح_المبین و حال و هوای رزمندگان اسلام در میادین نبرد با مزدوران رژیم بعثی عراق در این عملیات شکوهمند
👆لازم به ذکر است تعدادی از رزمندگان سلحشور #استان_زنجان هم در این فیلم حضور دارند.
🌸 یاد باد یاد مردان مرد...
🇮🇷 عملیات فتح المبین ، دوم فروردین ماه ۱۳۶۱ در منطقه عملیاتی جنوب کشور #شوش انجام گردید که منجر به آزادسازی ٢٥٠٠ کیلومتر مربع از خاک کشورمان شده و تلفات سنگینی به نیروهای متجاوز عراق وارد نمود.
👇👇
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 #فتحالمبین
📽 تصاویری از یادمان شهدای #عملیات_فتحالمبین ، یادآور ایثارها و شهامت رزمندگان اسلام در عملیات پیروزمندانه #فتحالمبین با گفتارهایی شنیدنی از سید شهیدان اهل قلم #شهید_مرتضی_آوینی
🎙 #شهید_آوینی : رنج در دنیا مفتاح گنج است. دستهای دنیایی جعفر بن ابیطالب و ابوالفضل عباس (ع) را ستاندند تا ایشان را بالهایی بهشتی بخشند. اگر كسی بینگارد كه بی درد و رنج و بلا پای در جنت رضوان حق خواهد نهاد ، سخت در اشتباه است. تنها رزمآورانند كه بهحقیقت، « یا لیتنا كنا معكم » گفتهاند و لاغیر...
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲 دعای روز بیست و ششم ماه رمضان
🌴 اللّهُمَّ اجْعَلْ سَعْیی فِیهِ مَشْکورا وَ ذَنْبِی فِیهِ مَغْفُورا وَ عَمَلِی فِیهِ مَقْبُولا وَ عَیبِی فِیهِ مَسْتُورا یا أَسْمَعَ السَّامِعِینَ
🔸خدایا كوشش مرا در این ماه قدردانـى شده قرار بده
🔸و گناه مرا در این ماه بیامرز و كِردارم را در این ماه قبول کن
🔸و عیب مرا در این ماه بپوشان، اى شنواترین شنوایان
🌿 خاطره ای #طنز از دوران جنگ
▫️چند روزی از عید ۱۳۶۵ میگذشت. پس از مجروحیت سخت در عملیات والفجر ۸ در فاو، از بیمارستان به خانه آمده بودم.
مادرم تُشکی گوشهی اتاق، رو به حیاط پهن کرده بود که آنجا استراحت میکردم. در را هم باز کرده بود تا نسیم بهاری بهم بخورد. بهقول خودش، این نسیم مُرده را زنده میکرد.
از بس آبمیوه و غذاهای مقوی بهخوردم داده بود و مدام استراحت میکردم، مثل جوجههای جلوی آفتاب بهاری، چُرت میزدم.
تلفن که زنگ خورد، مادرم گوشی را برداشت و سپس به من گفت: بیا مثل اینکه رفیقای تو هستند. گوشی را که گرفتم، فهمیدم علی اشتری است. گفت میخواهند با چندتا از بچهها به ملاقاتم بیایند.
مادرم از صبح خانه را جمعوجور کرده بود. تا گفتم: "رفیقام دارن میان" چایی را دم کرد و ظرف میوه و پیشدستیها را آورد گذاشت کنار تشک من.
نیم ساعتی نگذشت که زنگ خانه بهصدا درآمد. خواستم بلند شوم بروم در را باز کنم که مادرم مانع شد و گفت:
- مثلا تو زخمی هستی و اینا اومدن ملاقاتت!
با دیدن جمشید مفتخری، علی اشتری و حسین کریمی، کلی ذوق کردم و خوشحال شدم. از روزی که در فاو زخمی شدم، اینها را ندیده بودم.
دست اشتری یک کادوی بزرگ بود. تعجب کردم. این اخلاق اصلا به این بچهها نمیآمد. نگاهی به مادرم انداختم که ذوقزده، داشت به کادو نگاه میکرد. اشتری گفت:
- ببخشید دیگه، قابل شما رو نداره. خواستیم یه جعبه شیرینی بگیریم، دیدیم این بهتره. واسه همین این رو شریکی باهم خریدیم.
کلی از آنها تشکر کردم. جمشید اصرار کرد کادو را باز کنم. حسین کریمی، محجوب سر بهزیر انداخته بود.
بهخواست علی کادو را باز کردم. شانس آوردم مادرم رفته بود توی آشپزخانه. کاغذ کادو را که باز کردم، با جعبهی بزرگی مواجه شدم. با خود فکر کردم حتما ظروف کریستال و از این چیزها باشد، ولی آنقدر سنگین نبود.
در جعبه را که باز کردم، با چند بسته پفکنمکی مواجه شدم. چشمانم چهار تا شد. بینشان را گشتم، هیچی نبود جز دو سه تا پفکنمکی.
اشتری داشت از خنده میترکید. حسین جلوی خندهاش را گرفته بود و جمشید هم پِقی زد زیر خنده؛ آنچنان که مادرم با تعجب، وارد اتاق شد.
مانده بودم چه بگویم. مادرم نگاهی به داخل جعبه انداخت و با نگاهش بهم فهماند:
بفرما، رفیقات هم مثل خودت بیمزه هستند.
اشتری با نگاه مادرم، از خجالت آب شد. حسین که مثل لبو قرمز شده بود؛ ولی به یکباره همه باهم زدیم زیر خنده.
(حمید داودآبادی)
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌴 روایتگر رویدادهای جنگ تحمیلی
.... و حال و هوای رزمندگان جبهه ها
#دهه۶۰