💠 به یاد اولین فرمانده شهید جانباز۷۰٪
🌷شهید سرافراز تیپ قمربنی هاشم(ع) سید جمال طباطبایی
⚪️ اگر همرزمان توضیح لازم و بایسته را در مورد این شهید بصورت مکرر ودقیق ندهند ،بچه های بعد از جنگ از ما نمی پذیرند که یک رزمنده با مجروحیت و ناتوانی بیش از ۷۰٪جانبازی و بطور مشخص بی حرکتی نیمی از بدن«پا ودست» بدون کوچکترین محدودیتی ،
با لباس رسمی سپاه و بشکل کاملاً نظامی وگتر کرده و بندپوتین را تا آخرین
سوراخ آن بسته شده را در منطقه
پدافندی وآفندی در شرایط آب و هوایی خشک ،بارندگی،گرم ،سرد،هموار و ناهموار در قامت
یک فرمانده مقتدر و دلسوز ودقیق
ومسئولیت پذیر،
بدون اینکه کوچکترین مشکلی را به رخ بکشد،حامی وهادی رزمندگان بویژه بسیجیان تازه وارد و حلال مشکلات آنان تا به نتیجه رسیدن بود.
محدودیت،
نمیشود،
نیست،
نداریم،
نمیتوانیم
وهر کلمه منفی دیگری در قاموسش نبود.
اگر کسی او را نمیشناخت اولین سوالش این بود که این آدم در جمع رزمندگان چه می کند؟
اما با کمی همنشینی ملتفت میشد که کوهی از اراده و عزم ومردانگی و عشق در او موج میزند وبا محدودیت واقعی جسمی با اراده پولادین این جسم ناتوان را مرید ومطیع خود نموده و در خدمت رزمندگان و دفاع مقدس قرار داده و هیچ مانعی جلو دارش نیست
خدایا این نعمت های بزرگ را سر راه ما قرار دادی تا هیچ توجیهی برای کم کاری و ضعف وسستی احتمالی ما در انجام خدمت،وجود نداشته باشد.
حضور آقاجمال عزیز،
حجتی بود برما
و انگیزه ای برای خدمت
و روحیه ای که از وجودش ،
اخلاص و استقامت حاصل میشد.
واقعاً
کلمات
از ترسیم صفات او عاجز واین قلم هم معترف به کاستی و عجز است.
✍عباس پیکار
💠 خاطره ای از جانباز شهید سیدجمال طباطبایی:👇👇
✍ ما یک خط پدافندی در خین داشیم که گردان امیرالمومنین (ع) به فرماندهی شهید خدابخشی آن جا مستقر بودند
خط ما از کاخ شیخ خزعل شروع می شد در امتداد راست کارون ادامه تا بوارین ادامه داشت نیروهای طرح و عملیات در آن زمان تحت فرمان فرماندهی سردار شهید آقا جمال طباطبایی بودیم نیروهای طرح عملیات در آن زمان در خط خین برادران ادیبی مستمند مردانی علی شیر باقری حاج آقا جمال و خودم بودیم یک روز از قرارگاه پیغام آمد که برادر جمال جهت پیگیری موضوعی خیلی سریع
به قرارگاه تاکتیکی در فاو حضور پیدا کند سیدجمال صبح رفتند و بعد از ظهر آمدند همه ما از سر کنجکاوی
با اصرار زیاد از ایشان پرسیدیم قرارگاه برای چه شما را دعوت کرد که سردار شهید گفت به من اصرار می کنند که بیا و مسئولیت کل محور خط پدافند
فاو را به عهد بگیر که من پیشنهاد آنها را قبول نکردم و گفتم من از بچه های تیپ قمربنی هاشم علیه السلام یک لحظه هم نمی توانم دور بشوم
این گذشت تا روز ۲۲ فروردین ۶۶ صبح دیدیم حاج آقا جمال یک تویوتا پر از وسایل مورد نیاز از انرژی تشریف آوردند فرمودند که قرارگاه تکلیف کرده شما باید خط پدافند ی شلمچه را از لشکر امام حسین تحویل بگیرید من به قرارگاه گفتم خط به این حساسی امکانات مهندسی زیادی می خواهد و دیگر امکانات پشتیبانی که در بضاعت ما نیست لشکر امام حسین با آن همه امکانات خط را تحویل ما که یک سوم امکانات پشتیبانی آنها را هم نداریم بدهید
قرارگاه گفت بود که این یک تکلیف است و شهید آقا جمال هم بخاطر با بی میلی قبول کرده بود این بی میلی فقط بخاطر نداشتن امکانات و پشتیبانی بود واگر نه شهید آقا جمال هراسی از جنگیدن در هر نقطه از خط در مقابل دشمن نداشت فقط امکانات مد نظر ایشان بود در نهایت همان صبح من و حسین مردانی
در معیت سردار از خین به طرف شلمچه حرکت کردیم تا دیگر نیروهای هم در شلمچه به ما ملحق بشوند به گردان امیرالمومنین هم دسور دادند که بیایند و در دژ شلمچه مستقر بشوند تا زمینه سازیها برای تحویل خط انجام گیرد ما آمدیم شلمچه یک سنگر پیش ساخته بتونی هلالی شکل آماده رویش خاک ریخته بودن در کنار ما سنگر قرار گاه نوح هم بود فاصله سنگر طرح و عملیات یک صد متر جلو تر از دژ بود بین دژ و سنگر ما یک باتلاق از خاک سرخ چسبنده بود که هر ماشینی مسیر ش کج می شد در آن گل می تپید بعد از ظهر ۲۲ حاج آقا جمال به من و حسین مردانی فرمود که یک سر به خط لشکر امام حسین که می خواهیم تحویل بگیریم بزنید و برایم گزارش بیاورید که چه وضعیتی دارد چه امکاناتی کم دارد و چه امکاناتی می خواهد من حاج حسین حسب امر حرکت کردیم به طرف خط دشمنتان نبیند یک لحظه آتش دشمن خاموش نمی شد تمام مسیر منتهی به خط زیر گلوله بود زمین شلمچه انگار سوخته بود از بس نقطه به نقطه آن خاک زیر شدید ترین آتش دشمن بود در مسیر رفت حاج احمد کاظمی را با چند نفر از کادر لشکر زیر پل سیمانی بزرگی که در شلمچه بود که یک طرفش تخریب شده بود دیدیم حاج حسین مردانی به شوخی به حاج احمد کاظمی گفت اینجا چکار می کنی حاج احمد هم معلوم بود که ار وصعیت خیلی عصبانی است گفت حسین برو برو کار دارم ما رفتیم و وارد خط شدیم دیدیم این که خط نیست دپو که باید حداقل حدود سه متر ارتفاع داشته باشد دیدیم چیزی به نام دپو نیست
از بس گلوله مستقیم تانک به سر خاکریز اصابت کرده بود خاکریز شده بود مثل یک گرده ماهی سر خاک ریز صاف صاف نیروهای لشکر برای رفت پیاده سرها را خم می کردند و راه می رفتند عراقی ها اجاره نداده بودند یک لودر در این خط کار کنه هر چه آمده بود زده بودند حالا این خط را می خواستند تحویل ما بدهند
(راوی: رزمنده دلاورتقی شاهمرادی)
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿 زندهیاد #حسین_اسماعیلی
⚪️ شیر مرد #گردان_میثم
💢 گردان لات و لوتها !!
💠 حسین اسماعیلی در عملیات کربلای 8 در غرب کانال ماهی در مقابله با دشمن وارد میدان مین شد و روی #مین رفت و پایش به پوست آویزان شد و هنگامی که زیر آتش دشمن با زانو عقب میومد پایش رو مزاحم دید و با کارد سنگری جدا کرد و در شلمچه به یادگار گذاشت. داش حسین غریبانه به خاک رفت . شاید 30 نفر نبودند. البته تعدادی از همسنگران و خانواده اش حضور داشتند.
وقتی به خاک رفت، اون حسین قلندر، شده بود پوست و استخون که برای دل خاک رفتن توی بغل جا میشد
بچه ها از عمق جان گریه میکردند😭😭
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🔵 سوختم، خم شدم، اینجاست که گفتم کمرم!
بخش اول
⏳ ۱۹ فروردین ۱۳۶۶
دوران دفاع مقدس
⚪️ مقابل یکی از سولهها، ماشین ایستاد. دوباره زمین شلمچه از غرش خمپارهها و موج انفجارها لرزشی خفیف داشت و فضا از بوی باروت آکنده بود. میان سولههای گردان شهادت دیوانهوار بهدنبال او میگشتم.
چشمم که به جمال مبارک "حمید کرمانشاهی" افتاد، نتوانستم جلوی خندهام را بگیرم. محض رضای خدا نشد ما یک بار این حمید را ببینیم و خنده روی لبهایش نباشد. طبق روال همیشه، یک ساعتی دستم را میان دستانش گرفت و شروع کرد به احوالپرسی. با آن لحن داشمشدی و آرامش گفت: چهطوری داداش، حالت که خوبه؟ آخرش هرطوری شده خودت رو برای عملیات رسوندی ها.
به این سادگی نمیتوانستم دستم را از میان دستهایش رها کنم، تا اینکه به بهانهی پیدا کردن حسین کریمی خلاص شدم و بهطرف سولهای رفتم که نشان میداد. حسین را که از آن دوردست دیدم، خودم را مثل گمشدهای که وابستهی خویش را پس از سالیانی دراز مییابد، در آغوش گرمش رها کردم. با اینکه یکی - دو ماه از آخرین دیدارمان نگذشته بود، ولی مثل اینکه عمری از همدیگر دور بودهایم.
سینه به سینهی هم که ایستادیم، در وجودم آرامش رضایتبخشی احساس کردم. نفسم سبک و ملایم بالا آمد. لبانم را بر گونههای لطیف و محاسن نرمش نشاندم و دقّ و دِلی چندوقت دوری را درآوردم. سیاهی آرام آرام روی بیابانهای پرغوغا را میگرفت. صدای روحبخش مؤذن، در میان غرش خفیف گلولهها و خمپارهها در دوردست به گوش میرسید: الله اکبر الله اکبر ... حی علی الصلوة ...
نماز در یکی از سولههای گردان شهادت برقرار بود. شانه به شانه در کنار یکدیگر ایستاده بودیم. دوشِ حسین با شانهی من همسایه بود. در قنوت، ناله و شیونی سوزناک و خالصانه و از عمق وجود، به گوشم خورد. هقهق حسین در جاری اشکهایش وسوسهام میکرد. کم مانده بود نمازم را بشکنم و بیتوجه به حال او که گویی آخرین وداعش را با دنیا و دنیاییان میکرد، به سویش برگردم و در آغوش بگیرمش. سرش که بر مُهر خانهنشین شد، مثل این مینمود که خیال جدا شدن و سربرداشتن ندارد.
سلام نماز را که دادم، بی هیچ تعقیب و دعایی رو به او کردم. هنوز در همان وادی بود و متوجه چشمان حریص و از حدقه درآمدهی من نبود که قطرات لغزان مرواریدهای چشمش را تا گوشهی لبهایش تعقیب میکردم. نمازش را که تمام کرد، اشکهایش را با پشت دستش پاک کرد. دستش را میان دستانم گرفتم. گرمای لطیف عشق از وجودش فوران کرد و بر جانم نشست.
بر روی دژ نشسته بودیم. خاطرات تلخ و شیرین را زنده میکردیم. تا نام یوسف محمدی را جلویش میبردند، اشک در دیدگانش بازی میکرد و راه گریز میجست. جای یوسف را خالی میدید. شاید از نعمات جنگ یکی این بود که همه کس را با هر اهلیت و لهجه و خلق و خویی، در کنار هم جمع کرده بود. یوسف را با آن لهجهی شیرینش از خطهی زنجان و حسین را از کویر تفتیده و سوزان یزد با آن لهجهی خوش و زیبا.
از یوسف و شوخیهای شیرین و باصفایش که گفتم، نگاههایش کمکم حالت خود را از دست داد و به بغضی توأم با اشک بدل شد. با دیدن چهرهی حسین و لحن سوزناکش در یادآوری گذشتهی نهچندان دور، بغضی که تا حالا فرو خورده بودمش، سینهام را میخراشید و بالا میآمد. حسین گرفته و محزون سرش را پایین انداخت.
نگاهی به حسین انداختم و گفتم: راستی حسین، چند وقت دیگه از خدمتت مونده؟
لبخند زیبایی حاکی از بیاهمیتی این موضوع زد و گفت: هیچی ... پونزده روز هم ازش گذشته.
با تعجب از بیخیالیاش گفتم: خب مرد حسابی، برو تسویهحساب و کارت پایان خدمتت رو بگیر.
با لبخندی شیرینتر از قبل گفت: اتفاقاً فرمانده گردان شهادت هم خیلی اصرار کرد که برم عقب و تسویه کنم، ولی به اونم گفتم انشاءالله از این عملیات اگه سالم برگشتم، میرم تسویهحساب. تازه، خودت بهتر میدونی این مدتی رو که جبهه بودم، همهاش به بهانهی سربازی بود و اگه بابام بفهمه خدمتم تموم شده، دیگه نمیذاره بیام جبهه. مادرمم که ماشاءالله فقط منتظر نشسته کارت پایان خدمتم رو بهش نشون بدم تا اونم زودی دستم رو بذاره تو حنا.
با صدای تلق و تلوق از خوابی که چیزی جز کابوس آزاردهنده نبود، برخاستم. شب از نیمه گذشته بود و کامیونها یکی پس از دیگری در کنار دژ میایستادند. نیروهای گردان شهادت مهیا و آمادهی رفتن بودند. در آن میان حمید کرمانشاهی را دیدم. با بوسههایی گرم و چسبناک بر گونههای او و دیگر بچههای آشنا، حلالیت طلبیدم و قول شفاعت گرفتم.
عکس: من و حسین، تابستان ۱۳۶۴ گردان شهادت، پادگان دوکوهه
ادامه دارد👇👇
🔵 سوختم، خم شدم، اینجاست که گفتم کمرم!
بخش دوم و پایانی
⚪️ حسین را جستم. این طرف و آن طرف میدوید و نیروهایش را سوار کامیونها میکرد. عاقبت پیدایش کردم. چشمانش حکایت از شبی بیخواب و استراحت داشت. کلاهآهنی تا روی ابروانش را پوشانده بود. لبهی کلاه، سایهی ملایمی بر صورتش گسترانده بود. برق چشمان و اشکی که راه رهیدن میجست، دیدگانش را چون ستارهای روشن کرده بود. لباسی تمیز برتن داشت که انگار همین الان از اتوشویی تحویل گرفته بود. آن خداحافظی و وداع خیلی دردناک و سنگین بود. شاید غلو نباشد اگر بگویم اندوهگینانهترین وداع در زندگی پروداعم بود. آنهم روی زمین خونبار و مقدس شلمچه.
حسین را که در آغوش خود احساس کردم، بوییدم و بوسیدم. بوی خاصی به مشامم خورد. بویی که نمیدانستم و نمیدانم چیست. بویی که با گذشت ایام دیگر شامهام را نوازش نداد. بویی که فقط در آن جمع به مشامم میخورد. با هر سوزی بود، حسین را رها کردم برود. چهبسا اگر قرار بود چیزی او را نگهدارد، قویتر از من، دنیا بود که بهواقع حسین برای آن هیچ ارزشی قائل نشده بود و آن را با همهی زرق و برقش به صاحبانش میسپرد و میرفت. نمیخواستم دستم را از دستش بیرون بکشم. کاش دستش را میکشیدم؛ نه، کاش او دست مرا میکشید.
کامیونها قیژهکشان و با زوزهی لرزناکی از زمین کنده شدند و در جادهی آسفالت حرکت کردند. صدای زیر تیربار گیرینوف در میان صداهای مبهم خمپاره و انفجارهای پیاپی، گلولههای سرخ رسام سینهی سیاه شب را در آسمان میشکافت و همچون ستارهی دنبالهدار تا اوج پرمیکشید و آن بالا بالاها محو میشد.
شب سختی را پشتسر گذاشتم. شاید سختتر از شبی که بچهها در خط مقدم و در نبرد رویارو با دشمن گذرانده بودند. شبی پر از تصورات مجهول و مبهم. شبی با تأسف و بغض. بیخوابی و کسلی از یک سو، و افکار در هم و بر هم از سوی دیگر، وجودم را مورد هجومی سخت قرار داده بود.
صبح پنجشنبه ۲۰ فروردین، ساعت نزدیک پنج بود که برای وضو گرفتن بهطرف تانکر آب رفتم. دیگر از آن جنب و جوش دیشب خبری نبود. نه هیاهویی بود و نه صدایی. آنچه بود صدای خمپارهها بود. دیگر کسی با آستین بالازده و پوتین نوک پا، به انتظار نوبت وضو کنار دوستانش نایستاده بود و شوخی نمیکرد. دیگر میشد بهراحتی وضو گرفت. اصلا میشد در کمال آرامش و بیدغدغه، در جای جای سنگر، هزار رکعت نماز خواند. هر قدر میل که داشتی، میتوانستی برای وضو آب مصرف کنی. دیگر لازم نبود برای پرکردن قمقمه، ساعتی در صف انتظار کشید. اصلا هر قدر میخواستی، آب بود؛ یک قمقمه، یک تانکر، یک دریا.
"محمد ذبیحیان" جلوی منبع آب مشغول وضو بود. با دیدن او گل از گلم شکفت. شب قبل همراه گردان رفته بود جلو. پس باید خبرهایی از بچهها داشته باشد. گفت: دیشب بچههای گردان شهادت دمار از روزگار عراقیا درآوردند. جات خالی بود تا ببینی عراقیا چهطور فرار میکردند ...
با شنیدن این حرف خنده بر لبهایم نشست، اما طولی نکشید که دستپاچه از او دربارهی حسین سوال کردم. سرش را پایین گرفت و لحظهای سکوت کرد. دوباره از او پرسیدم آیا از حسین خبری دارد یا نه؟ نگاهش بالا آمد. قطرات اشک از گونههای سیاهش میلغزید و پایین میریخت.
زمین بر سرم آوار شد. مثل امواج متلاطم دریا در خودم میپیچیدم. کوشیدم با خندهای ساختگی و ناخواسته، دوباره سوالم را تکرار کنم. سعی کردم با لحن صحبتم، نظرش را اگر واقعی است، عوض کنم و شاید هم میخواستم به خودم بقبولانم هیچ اتفاقی برای حسین نیفتاده. لبهای محمد که بر هم جنبیدند، همهی تصوراتم را از بین بردند:
- دیشب حسین و دوتا از بچههای دستهشون رفتند داخل کانال نزدیک عراقیها که بهشان کمین بزنند. درگیری شدید و سختی بود. تیربار دشمن بدجوری آتش میریخت. خب، اونا هم خیلی به عراقیا نزدیک شده بودند. قرار شد به کانال خودمون برگردند. همینطور که عقب عقب میاومدن طرف مواضع نیروهای خودی، دشمن تونست جای اونا رو پیدا کنه و آتیش تیربارش رو روی اونا بگیره که یک تیر ...
- حسین چی؟ ... هان؟ حسین چی؟
گریه امانش را برید. قطرات اشکش در حوضچهی آب زیر تانکر چون باران میچکید: یک تیر میخوره توی صورت حسین، همون جا میافته و درجا شهید میشه.
(حمید داودآبادی)
✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
✅ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
📡 کانال "دفاع مقدس" 🕊🕊
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 یادی از #اربعین ... و پذیرایی عراقیها از زوار🕌
🔴 ایران و عراق که تا سال ۶۷ در حال #جنگ بودند، چه شد که پس از ۲۰ سال ملت عراق اینقدر برادرانه از ایرانیها استقبال میکنند⁉️
♦️ مدل جنگ #امام ‼️
💕 #خمینی_معجزه_قرن
#تجلی_اسلام_ناب
#حقیقت_مجسم
ا▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
💠 انسان یاد جمله معروف شهید آیت الله سید محمدباقر صدر است می افتد، که فرمود:
🌴 ذوبوا فیالامامالخمینی، کما ذاب هو فیالاسلام
🌿 ذوب شوید در امام خمینی، همانطور که او در اهداف اسلام ذوب شد.
✍ پ.ن:
شهید صدر؛ مبارز نستوه، فقیه مجاهد، متفکر، فیلسوف، مؤاف و نابغه جهان تشیع و از علمای برجسته عراق، که در ۱۹ فروردین ۱۳۵۹ توسط رژیم صدام به شهادت رسید.
ا🌴🚩🌴🚩🌴🚩🌴🚩🚩🚩
#حبالحسین
#اربعین
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈
#نشر_مطالب_صدقه_جاریه_است
🌴 به #دفاع_مقدس بپیوندید
دفاع مقدس
🌴 یادی از #اربعین ... و پذیرایی عراقیها از زوار🕌 🔴 ایران و عراق که تا سال ۶۷ در حال #جنگ بودند، چه
📷 👆 عکس قدیمی از امام موسی صدر و شهید آیت الله سید محمدباقر صدر
🌱 آنها پسرعمو بودند و دوران تحصیلات حوزوی را در نجف اشرف در کنار هم می گذراندند. دوستان مشترک بوده و با یکدیگر مباحثه علمی داشتند.
امام موسی صدر (رهبر محبوب شیعیان لبنان) در نهم شهریور ۱۳۵۷ توسط قذافی در لیبی ربوده شد و آیت الله سید محمدباقر صدر (مبارز نستوه، فقیه مجاهد، متفکر، فیلسوف، مؤاف و نابغه جهان تشیع) که در ۱۹ فروردین ۱۳۵۹ توسط رژیم صدام به شهادت رسید)
ا🌱🌴🌱🌴🌱🌴🌱🌴🌱
🔹جمله معروف شهید آیت الله سید محمدباقر صدر است که فرمود:
ذوبوا فیالامامالخمینی، کما ذاب هو فیالاسلام
ذوب شوید در امام خمینی، همانطور که امام در اهداف اسلام ذوب شد.
ا🌱🌴🌱🌴🌱🌴🌱
✍ پ.ن:
. . . و در زمان ما و در چند روز اخیر آیت الله سیدکاظم حائری، مرجع تقلید شیعیان (که پدر "مقتدا صدر" قبل از شهادتش گفته بود: پس از من از ایشان-آیت الله حائری- اطاعت کنید) طی بیانیه ای اعلام داشت که از مرجعیت دینی کناره گیری کرده و امت اسلام را به تبعیت از حضرت آیتالله خامنهای به عنوان باکفایتترین فرد برای رهبری امت و مقابله با هیمنه استکبار جهانی فرا خواند.
بیانیه ایشان در شرایط حساس عراق، چشم فتنه را کور کرد و "جریان صدر" به رهبری مقتدا صدر را وادار به عقب نشینی کرد
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas