eitaa logo
دفاع مقدس
4.9هزار دنبال‌کننده
25.7هزار عکس
16.3هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌 ارتباط با #ادمین @MehreTaban313
مشاهده در ایتا
دانلود
🔵 سوختم، خم شدم، اینجاست که گفتم کمرم! بخش اول ⏳ ۱۹ فروردین ۱۳۶۶ دوران دفاع مقدس ⚪️ مقابل یکی از سوله‌ها، ماشین ایستاد. دوباره زمین شلمچه از غرش خمپاره‌ها و موج انفجارها لرزشی خفیف داشت و فضا از بوی باروت آکنده بود. میان سوله‌های گردان شهادت دیوانه‌‌وار به‌دنبال او می‌گشتم. چشمم که به جمال مبارک "حمید کرمانشاهی" افتاد، نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. محض رضای خدا نشد ما یک بار این حمید را ببینیم و خنده روی لب‌هایش نباشد. طبق روال همیشه، یک ساعتی دستم را میان دستانش گرفت و شروع کرد به احوال‌پرسی. با آن لحن داش‌مشدی و آرامش گفت: چه‌‌‌طوری داداش، حالت که خوبه؟ آخرش هر‌‌‌طوری شده خودت رو برای عملیات رسوندی ها. به‌ این سادگی نمی‌توانستم دستم را از میان دست‌هایش رها کنم، تا این‌که به بهانه‌ی پیدا کردن حسین کریمی خلاص شدم و به‌طرف سوله‌ای رفتم که نشان می‌داد. حسین را که از آن دوردست دیدم، خودم را مثل گم‌شده‌ای که وابسته‌ی خویش را پس از سالیانی دراز می‌یابد، در آغوش گرمش رها کردم. با این‌که یکی - دو ماه از آخرین دیدارمان نگذشته بود، ولی مثل این‌که عمری از همدیگر دور بوده‌ایم. سینه به سینه‌ی هم که ‌ایستادیم، در وجودم آرامش رضایت‌بخشی احساس کردم. نفسم سبک و ملایم بالا ‌آمد. لبانم را بر گونه‌های لطیف و محاسن نرمش نشاندم و دقّ و دِلی چندوقت دوری را درآوردم. سیاهی آرام آرام روی بیابان‌های پرغوغا را می‌گرفت. صدای روح‌بخش مؤذن، در میان غرش خفیف گلوله‌ها و خمپاره‌ها در دوردست به گوش می‌رسید: الله اکبر الله اکبر ... حی علی الصلوة ... نماز در یکی از سوله‌های گردان شهادت برقرار بود. شانه به ‌شانه در کنار یکدیگر ایستاده بودیم. دوشِ حسین با شانه‌ی من همسایه بود. در قنوت، ناله و شیونی سوزناک و خالصانه و از عمق وجود، به گوشم خورد. هق‌هق حسین در جاری اشک‌هایش وسوسه‌ام می‌کرد. کم مانده بود نمازم را بشکنم و بی‌توجه به حال او که گویی آخرین وداعش را با دنیا و دنیاییان می‌کرد، به سویش برگردم و در آغوش بگیرمش. سرش که بر مُهر خانه‌‌نشین شد، مثل این می‌نمود که خیال جدا شدن و سربرداشتن ندارد. سلام نماز را که دادم، بی هیچ تعقیب و دعایی رو به او کردم. هنوز در همان وادی بود و متوجه چشمان حریص و از حدقه درآمده‌ی من نبود که قطرات لغزان مرواریدهای چشمش را تا گوشه‌ی لب‌هایش تعقیب می‌کردم. نمازش را که تمام کرد، اشک‌هایش را با پشت دستش پاک کرد. دستش را میان دستانم گرفتم. گرمای لطیف عشق از وجودش فوران کرد و بر جانم نشست. بر روی دژ نشسته بودیم. خاطرات تلخ و شیرین را زنده می‌کردیم. تا نام یوسف محمدی را جلویش می‌بردند، اشک در دیدگانش بازی می‌کرد و راه گریز می‌جست. جای یوسف را خالی می‌دید. شاید از نعمات جنگ یکی این بود که همه کس را با هر اهلیت و لهجه و خلق و خویی، در کنار هم جمع کرده بود. یوسف را با آن لهجه‌ی شیرینش از خطه‌ی زنجان و حسین را از کویر تفتیده و سوزان یزد با آن لهجه‌ی خوش و زیبا. از یوسف و شوخی‌های شیرین و باصفایش که گفتم، نگاه‌هایش کم‌کم حالت خود را از دست داد و به بغضی توأم با اشک بدل شد. با دیدن چهره‌ی حسین و لحن سوزناکش در یادآوری گذشته‌ی نه‌چندان دور، بغضی که تا حالا فرو خورده بودمش، سینه‌ام را می‌خراشید و بالا می‌آمد. حسین گرفته و محزون سرش را پایین انداخت. نگاهی به حسین انداختم و گفتم: راستی حسین، چند وقت دیگه از خدمتت مونده؟ لبخند زیبایی حاکی از بی‌اهمیتی این موضوع زد و گفت: هیچی ... پونزده روز هم ازش گذشته. با تعجب از بی‌خیالی‌اش گفتم: خب مرد حسابی، برو تسویه‌حساب و کارت پایان خدمتت رو بگیر. با لبخندی شیرین‌تر از قبل گفت: اتفاقاً فرمانده گردان شهادت هم خیلی اصرار کرد که برم عقب و تسویه کنم، ولی به اونم گفتم ان‌شاءالله از این عملیات اگه سالم برگشتم، می‌رم تسویه‌حساب. تازه، خودت بهتر می‌دونی این مدتی رو که جبهه بودم، همه‌اش به بهانه‌ی سربازی بود و اگه بابام بفهمه خدمتم تموم شده، دیگه نمی‌ذاره بیام جبهه. مادرمم که ماشاءالله فقط منتظر نشسته کارت پایان خدمتم رو بهش نشون بدم تا اونم زودی دستم رو بذاره تو حنا. با صدای تلق و تلوق از خوابی که چیزی جز کابوس آزاردهنده نبود، برخاستم. شب از نیمه گذشته بود و کامیون‌ها یکی پس از دیگری در کنار دژ می‌ایستادند. نیروهای گردان شهادت مهیا و آماده‌ی رفتن بودند. در آن میان حمید کرمانشاهی را دیدم. با بوسه‌هایی گرم و چسبناک بر گونه‌های او و دیگر بچه‌های آشنا، حلالیت طلبیدم و قول شفاعت گرفتم. عکس: من و حسین، تابستان ۱۳۶۴ گردان شهادت، پادگان دوکوهه ادامه دارد👇👇
من و حسین، تابستان ۱۳۶۴ گردان شهادت، پادگان دوکوهه ✍️حمید داودآبادی
🔵 سوختم، خم شدم، اینجاست که گفتم کمرم! بخش دوم و پایانی ⚪️ حسین را جستم. این طرف و آن طرف می‌دوید و نیروهایش را سوار کامیون‌ها می‌کرد. عاقبت پیدایش کردم. چشمانش حکایت از شبی بی‌خواب و استراحت داشت. کلاه‌آهنی تا روی ابروانش را پوشانده بود. لبه‌ی کلاه، سایه‌ی ملایمی بر صورتش گسترانده بود. برق چشمان و اشکی که راه رهیدن می‌جست، دیدگانش را چون ستاره‌ای روشن کرده بود. لباسی تمیز برتن داشت که انگار همین الان از اتوشویی تحویل گرفته بود. آن خداحافظی و وداع خیلی دردناک و سنگین بود. شاید غلو نباشد اگر بگویم اندوهگینانه‌ترین وداع در زندگی پروداعم بود. آن‌هم روی زمین خونبار و مقدس شلمچه. حسین را که در آغوش خود احساس کردم، بوییدم و بوسیدم. بوی خاصی به مشامم خورد. بویی که نمی‌دانستم و نمی‌دانم چیست. بویی که با گذشت ایام دیگر شامه‌ام را نوازش نداد. بویی که فقط در آن جمع به مشامم می‌خورد. با هر سوزی بود، حسین را رها کردم برود. چه‌بسا اگر قرار بود چیزی او را نگه‌دارد، قوی‌‌تر از من، دنیا بود که به‌واقع حسین برای آن هیچ ارزشی قائل نشده بود و آن را با همه‌ی زرق و برقش به صاحبانش می‌سپرد و می‌رفت. نمی‌خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم. کاش دستش را می‌کشیدم؛ نه، کاش او دست مرا می‌کشید. کامیون‌ها قیژه‌‌کشان و با زوزه‌ی لرزناکی از زمین کنده شدند و در جاده‌ی آسفالت حرکت کردند. صدای زیر تیربار گیرینوف در میان صداهای مبهم خمپاره و انفجارهای پیاپی، گلوله‌های سرخ رسام سینه‌ی سیاه شب را در آسمان می‌شکافت و همچون ستاره‌ی دنباله‌دار تا اوج پرمی‌کشید و آن بالا بالاها محو می‌شد. شب سختی را پشت‌سر گذاشتم. شاید سخت‌تر از شبی که بچه‌ها در خط مقدم و در نبرد رویارو با دشمن گذرانده بودند. شبی پر از تصورات مجهول و مبهم. شبی با تأسف و بغض. بی‌خوابی و کسلی از یک سو، و افکار در هم و بر هم از سوی دیگر، وجودم را مورد هجومی سخت قرار داده بود. صبح پنج‌شنبه ۲۰ فروردین، ساعت نزدیک پنج بود که برای وضو گرفتن به‌طرف تانکر آب رفتم. دیگر از آن جنب و جوش دیشب خبری نبود. نه هیاهویی بود و نه صدایی. آن‌چه بود صدای خمپاره‌ها بود. دیگر کسی با آستین بالازده و پوتین نوک پا، به انتظار نوبت وضو کنار دوستانش نایستاده بود و شوخی نمی‌کرد. دیگر می‌شد به‌راحتی وضو گرفت. اصلا می‌شد در کمال آرامش و بی‌دغدغه، در جای جای سنگر، هزار رکعت نماز خواند. هر قدر میل که داشتی، می‌توانستی برای وضو آب مصرف کنی. دیگر لازم نبود برای پرکردن قمقمه،‌ ساعتی در صف انتظار کشید. اصلا هر قدر می‌خواستی، آب بود؛ یک قمقمه، یک تانکر، یک دریا. "محمد ذبیحیان" جلوی منبع آب مشغول وضو بود. با دیدن او گل از گلم شکفت. شب قبل همراه گردان رفته بود جلو. پس باید خبرهایی از بچه‌ها داشته باشد. گفت: دیشب بچه‌های گردان شهادت دمار از روزگار عراقیا درآوردند. جات خالی بود تا ببینی عراقیا چه‌طور فرار می‌کردند ... با شنیدن این حرف خنده بر لب‌هایم نشست، اما طولی نکشید که دست‌پاچه از او درباره‌ی حسین سوال کردم. سرش را پایین گرفت و لحظه‌ای سکوت کرد. دوباره از او پرسیدم آیا از حسین خبری دارد یا نه؟ نگاهش بالا آمد. قطرات اشک از گونه‌های سیاهش می‌لغزید و پایین می‌ریخت. زمین بر سرم آوار شد. مثل امواج متلاطم دریا در خودم می‌پیچیدم. کوشیدم با خنده‌ای ساختگی و ناخواسته، دوباره سوالم را تکرار کنم. سعی کردم با لحن صحبتم، نظرش را اگر واقعی است، عوض کنم و شاید هم می‌خواستم به خودم بقبولانم هیچ اتفاقی برای حسین نیفتاده. لب‌های محمد که بر هم جنبیدند، همه‌ی تصوراتم را از بین بردند: - دیشب حسین و دوتا از بچه‌های دسته‌شون رفتند داخل کانال نزدیک عراقی‌ها که بهشان کمین بزنند. درگیری شدید و سختی بود. تیربار دشمن بدجوری آتش می‌ریخت. خب، اونا هم خیلی به عراقیا نزدیک شده بودند. قرار شد به کانال خودمون برگردند. همین‌‌‌طور که عقب عقب می‌اومدن طرف مواضع نیروهای خودی، دشمن تونست جای اونا رو پیدا کنه و آتیش تیربارش رو روی اونا بگیره که یک تیر ... - حسین چی؟ ... هان؟ حسین چی؟ گریه امانش را برید. قطرات اشکش در حوضچه‌ی آب زیر تانکر چون باران می‌چکید: یک تیر می‌خوره توی صورت حسین، همون جا می‌افته و درجا شهید می‌شه. (حمید داودآبادی) ✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas ✅ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas 📡 کانال "دفاع مقدس" 🕊🕊
📷 عکس: بهمن ۱۳۶۴ پادگان دوکوهه قبل از عملیات والفجر ۸ شهید حسین کریمی، شهید علی وعظ شنو، وامانده جامانده ✍️حمید داودآبادی
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 یادی از ... و پذیرایی عراقی‌ها از زوار🕌 🔴 ایران و عراق که تا سال ۶۷ در حال بودند، چه شد که پس از ۲۰ سال ملت عراق اینقدر برادرانه از ایرانی‌ها استقبال می‌کنند⁉️ ♦️ مدل جنگ ‼️ 💕 ا▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 💠 انسان یاد جمله معروف شهید آیت الله سید محمدباقر صدر است می افتد، که فرمود: 🌴 ذوبوا فی‌الامام‌الخمینی، کما ذاب هو فی‌الاسلام 🌿 ذوب شوید در امام خمینی، همانطور که او در اهداف اسلام ذوب‌ شد. ✍ پ.ن: شهید صدر؛ مبارز نستوه، فقیه مجاهد، متفکر، فیلسوف، مؤاف و نابغه جهان تشیع و از علمای برجسته عراق، که در ۱۹ فروردین ۱۳۵۹ توسط رژیم صدام به شهادت رسید. ا🌴🚩🌴🚩🌴🚩🌴🚩🚩🚩 •┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈ 🌴 به بپیوندید
دفاع مقدس
🌴 یادی از #اربعین ... و پذیرایی عراقی‌ها از زوار🕌 🔴 ایران و عراق که تا سال ۶۷ در حال #جنگ بودند، چه
📷 👆 عکس قدیمی از امام موسی صدر و شهید آیت الله سید محمدباقر صدر 🌱 آنها پسرعمو بودند و دوران تحصیلات حوزوی را در نجف اشرف در کنار هم می گذراندند. دوستان مشترک بوده و با یکدیگر مباحثه علمی داشتند. امام موسی صدر (رهبر محبوب شیعیان لبنان) در نهم شهریور ۱۳۵۷ توسط قذافی در لیبی ربوده شد و آیت الله سید محمدباقر صدر (مبارز نستوه، فقیه مجاهد، متفکر، فیلسوف، مؤاف و نابغه جهان تشیع) که در ۱۹ فروردین ۱۳۵۹ توسط رژیم صدام به شهادت رسید) ا🌱🌴🌱🌴🌱🌴🌱🌴🌱 🔹جمله معروف شهید آیت الله سید محمدباقر صدر است که فرمود: ذوبوا فی‌الامام‌الخمینی، کما ذاب هو فی‌الاسلام ذوب شوید در امام خمینی، همانطور که امام در اهداف اسلام ذوب‌ شد. ا🌱🌴🌱🌴🌱🌴🌱 ✍ پ.ن: . . . و در زمان ما و در چند روز اخیر آیت الله سیدکاظم حائری، مرجع تقلید شیعیان (که پدر "مقتدا صدر" قبل از شهادتش گفته بود: پس از من از ایشان-آیت الله حائری- اطاعت کنید) طی بیانیه ای اعلام داشت که از مرجعیت دینی کناره گیری کرده و امت اسلام را به تبعیت از حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان باکفایت‌ترین فرد برای رهبری امت و مقابله با هیمنه استکبار جهانی فرا خواند. بیانیه ایشان در شرایط حساس عراق، چشم فتنه را کور کرد و "جریان صدر" به رهبری مقتدا صدر را وادار به عقب نشینی کرد ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
دفاع مقدس
📷 👆 عکس قدیمی از امام موسی صدر و شهید آیت الله سید محمدباقر صدر 🌱 آنها پسرعمو بودند و دوران تحصیلات
💠 درسی که "امام موسی صدر" به لبنانی‌ها داد 🌱 نتیجه تربیت امام موسی صدر 🎤خاطره ای از "نجیب سید علی خلف" - از رزمندگان قدیمی "جنبش امل" لبنان👇👇 ▫️در سالهای بین دهه ۵۰-۴۰ امام موسی صدر "جنبش امل" (شاخه نظامی حرکه المحرومین) را به منظور دفاع از شیعیان لبنان و ایجاد سدی در برابر تجاوزات اسرائیل در جنوب لبنان ایجاد نمود. جوانان شیعه گروه گروه در اردوگاه های نظامی آموزش می دیدند که من هم از جمله آنها بودم. در روز سوم دوره آموزشی بودیم که یک مین ضد تانک منفجر در بین نیروها منفجر شد. در‌‌‌ همان لحظه اول ۱۵ نفر شهید شدند و عده زیادی زخمی از جمله خود من که از ناحیه دو چشم، دست و پا به شدت مجروح شدم. در لحظات و دقایق اولیه انفجار، هیچ امیدی به زنده ماندنم نبود چرا که اولاً خونریزی‌ام شدید بود، ثانیاً از اردوگاه تا مرکز درمانی راه طولانی و پر پیچ و خم کوهستانی بود، لذا کاملاً از زنده ماندنم مأیوس شدم. در‌‌‌ همان لحظات بین مرگ و زندگی متوجه تکه مقوایی شدم که در کنارم افتاده بود. یک آن به ذهنم رسید که جمله‌ای برای بازماندگان بنویسم. شاید برادرانی که از اینجا عبور می‌کنند آن را یافته و برسانند به دست خانواده، دوستان و نزدیکانم و آنها با خواندن این نوشته تحت تاثیر قرار گرفته و بیش از گذشته به حق و حقیقت روی آورند، لذا با‌‌‌ همان دست شکسته و انگشت خونین بر روی مقوا چنین نوشتم: "کونوا مومنین" - نجیب ⚪️ . . . به خواست الهی من از مرگ نجات یافتم ... و حالا که حی و زنده هستم می خواهم بگویم عبارتی که در آنوقت روی مقوا نوشتم، گرچه کوتاه، اما حقیقت مهمی در آن وجود داشت و دارد. ✍️ من نوشتم: "مؤمن باشید." ننوشتم «املی» باشید. ننوشتم «صدری» باشید. تنها نوشتم «مؤمن» باشید. یعنی ایمان به خدا بر همه چیز تقدم دارد، و این نتیجه تربیت امام موسی صدر بود. او جوانان شیعه را این گونه بارآورده بود. انسانی که او تربیت می‌کرد، «املی» و «صدری» نبود، بلکه مومن به خدا بود. یعنی افتخار نمی کرد که من عضو "جنبش أمل" هستم و یا منتسب به امام موسی صدر؛ بلکه اصل و اساس بر مبنای بود و "کار برای رضای خدا" 📖 منبع: کتاب عزت شیعه ۲، صفحه ۲۴۲ ا🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱 ➖ پ.ن: 💠 درسی که باید جریان "مقتدی صدر" بیاموزد: ▫️ آموزه های امام موسی صدر درس های همیشگی برای همه دوران هاست، بویژه شرایط کنونی عراق که مشاهده می کنیم چگونه "جریان صدر" دست به آشوب و بحران آفرینی می زند!! "مقتدی صدر" رهبر این جریان، انتسابش به خاندان صدر و پدر شهیدش را مستمسکی برای کسب وجهه خود قرار داده و به پشتوانه آن، طرفدارانی را گرد خود جمع نموده. اینان هرازگاهی دست به چنین اقدامات خودسرانه زده و ناامنی را در عراق تشدید می کنند، همان چیزی که مطلوب آمریکایی ها و صهیونیست هاست!! قدر مسلّم غائله آفرینان هیچگاه برای رضای خدا دست به چنین اعمالی نمی زنند. آنها همسو با بدخواهان و دشمنان اسلام عمل می کنند. 🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 ۱ روز مانده به سالگرد شهادت آوینی 🔹برای کسانی که تاکنون مزار شهید را زیارت نکرده و از موقعیت جغرافیای آن بی اطلاع هستند. از درب مترو حرم امام که خارج شوید، مستقیم حدود ۲۰۰ متر حرکت کرده و سپس ۱۰۰ متر به سمت راست بروید‌. قطعه ۲۹، ردیف ۱۱، مزار شماره ۱۲ ♦️شهید آوینی: «عجب از ما واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستان ها می آییم. این خود دلیلی است بر آنکه از حقیقت عالم هیچ نمی دانیم. مرده آنست که نصیبی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر چنین است از ما مرده تر کیست؟ شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند.»
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 ۱ روز مانده به سالگرد شهادت آوینی ♦️فکه کجاست و آوینی برای چه به آنجا رفت؟ مخصوص کسانی که در محل کار خود هستند‌. ببینیم تا بدانیم موقعیت امروزمان حاصل خون چه کسانی است! 🔸امروز ارواح طیبه شهدای کانال کمیل و حنظله و شهید ابراهیم هادی راوی روایت فتح را به فکه دعوت کرده اند.
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 ۱ روز مانده به سالروز شهادت آوینی ♦️روایتی از لحظات شهادت سید مرتضی آوینی و مرور ثانیه های آخر عمر ایشان در سرزمین شهیدان فکه 🔸این لحظات آخر زندگی یک انسان خدایی در این دنیای فانی است! این روایت چیزی نیست جز تجلی آیه ۶۲ سوره مبارکه یونس که خداوند کریم در آن فرمود: «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ. آگاه باشيد كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى ‏شوند.»
🔷 مکن ای صبح طلوع! مکن ای صبح طلوع! 🔹فردا ۲۰ فروردین، سید شهیدان اهل قلم به لقاءالله می پیوندد! 🔸سید جان در بهشت سلام ما را به رسول الله(ص)، شهدای صدراسلام، خمینی کبیر، شهدای انقلاب، شهدای دفاع مقدس، شهدای محور مقاومت، حاج قاسم عزیز، سید حسن نصرالله و شهدای شهدای مظلوم غزه به خصوص شهید سنوار شجاع برسان،
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 صحبت های مسعود فراستی در شب شهادت سید مرتضی آوینی 🔸درود خدا بر مرتضی و یاران شهیدش