دفاع مقدس
❇️شهید غلام رزاق
🔹فروردین ۱۳۶۶ عملیات کربلای ۸
عقبه شلمچه
ناگهان یک نفر به نام صدایم زد تعجب کردم در این تاریکی کی میتوانست مرا بشناسد و سراغم را بگیرد؟ رویم را به طرف صدا برگرداندم اما در تاریکی نتوانستم صاحب صدا را بشناسم جلوتر که رفتم چهره ی استخوانی غلام رزاق با موهای تراشیده در مقابلم ظاهر شد انگشتان لاغر و نازکش را میان دستهای گوشتالویم گرفتم و صورت بر صورت خشکیده و گونه های فرورفته اش گذاشتم دستش را روی شانه ی بغل دستیاش اهرم کرده بود و از ظاهر قضیه بر می آمد که تازه از بیمارستان آمده باشد.
غلام مدتی در گردان حبیب مسئول گروهان بود، اما این بار به دلیل جراحات شدید و عدم کارایی ممکن به عنوان نیروی آزاد لشکر راهی خط مقدم شده بود.
🔹جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۶۶
خط مقدم شلمچه
گرما بیداد میکرد بچه ها خسته بودند و باران خمپاره همچنان میبارید در این گیر و دار کسی به نام صدایم زد
...
چه طوری داش حمید؟ سرم را که چرخاندم نگاهم به جمال باصفای غلام رزاق افتاد که دست بر شانه ی یکی از دوستانش گذاشته و لی لی کنان می آمد. راه نمیرفت با یک پا رو به جلو میپرید، آنهم در شرایط سخت عملیات و انفجار خمپاره و زمین ناموزون و شکاف خورده.
با لبخندی شیرین جواب سلامم را داد و پس از احوال پرسی و كمى صحبت، وسط فاصله ی کم بین دو خاکریز به همراه دوستش راه افتادند تا به آن سوی خط بروند. نگاهم به گامهای غلام و روی یک پا دویدن او بود که ناگهان سوت خمپاره ای افکارم را در هم ریخت ؛بلافاصله در سنگر نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم در یک چشم بر هم زدن خمپارهی ۱۲۰ میلیمتری با صدای مهیبی
میان خاکریز نشست.
ترکشهای گداخته زوزه کشان هوای بالای سرمان را شکافتند و به اطراف ریختند دودی غلیظ و سیاه همراه با بوی نامطبوع باروت فضا را پر کرد برای چند لحظه در سنگر میخکوب شدم در درونم همهمه ای بود. صدای شلیک ،غرش انفجار، هیاهوی دشت ، و بوی باروت
...
چشمانم میسوخت آرام آرام خود را به بالای سنگر رساندم و نگاهی به میانه خاکریز انداختم هیچ چیز جز دود و غبار نبود یک آن به یاد غلام رزاق و دوستانش افتادم سخت مضطرب شدم.
وقتی گرد و خاک ،نشست پیکر متلاشی و سوراخ سوراخ غلام و همراهانش در سینه خاکریز نمایان شد. آنها بی هیچ حرکتی در کنار پیکرهای دیگر شهیدان آرام گرفته بودند .
حمید داودآبادی
دفاع مقدس
"وتنها ایمان است که راه به خزائن
نا محدود غیب دارد. انسان متّقی هرگز به بن بست نمیرسد چرا که "رزق "او از طرقی لا یحتسب نازل میشود."
✍🌷شهید سید مرتضی آوینی
بسیجی عارف
مجنون مرتضی علی (ع)
شهید غلام حسین رزاقی
گردان میثم،گردان کمیل، گردان شهادت
لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)
شهادت: ۲۱ فروردین ۱۳۶۶
شلمچه، عملیات کربلای ۸
برشی از وصیت نامه:
"کلامی چند با خانواده شهدا"
《سلام و درود بر خانواده محترم شهدا، اسرا، مجروحین، جانبازان و مفقودین، از شما خانواده بزرگوار شهدا میخواهم صبر پیشه کنید و از درگاه حضرت سبحان بخواهید که امام خمینی را برای ما و همه ملتها در بند و مظلوم تا ظهور دولت یار نگه دارد و هر چه زودتر جنگ را به نفع اسلام و مسلمین خاتمه دهد. از خداوند فرج آقا امام زمان (عج) را بخواهید تا آن جان جانان بیاید و انتقام خون به ناحق ریخته مادر مظلومهاش حضرت زهرا (س) و خونهای فرزندان شما را از زالو صفتان روزگار بگیرد.》
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
غمت چه پنجرهها رو به صبح وا کرده
غروبِ کوه، به خون تو اقتدا کرده
نسیم، عطر تو را کوچه کوچه گردانده
عقیقِ سرخِ تو را چشمه، گریهها کرده
کسی از آن طرف آسمان تو را خوانده
کسی از آن سوی عالم تو را صدا کرده
🌷پیکر معطر شهید غلامحسین رزاقی
شهادت: شلمچه عملیات کربلای ۸
دفاع مقدس
🌷 ۲۴ فروردین ۱۳۶۶ - شهادت عاشق خونین بال، جانباز احمد عراقی، مسئول اطلاعات عملیات لشکر ۱۰ حضرت سید ا
تا به کجایم بری ای
جذبه ی خون! ذوق جنون
جاذبه ی شعر تو وُ جوهر عرفان همه تو
سالروز شهادت
عاشق خونین بال
دلسوخته ی بی ریا
جانباز شهید سردار حاج احمد عراقی
از شهدای محله نازی آباد
مسئول اطلاعات عملیات
لشکر۱۰ حضرت سید الشهدا (ع)
شهادت: ۲۴ فروردین ۱۳۶۶
عملیات کربلای ۸
بیائیم تا می توانیم درخدمت انقلاب و جنگ باشیم نه اینکه انقلاب و جنگ را در خدمت خود بگیریم
بخشی از وصیت نامه
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
در اولین دیدار به دلم نشست
✍راوی:محسن سوهانی
🔴 اولين باري كه حاج احمد را ديدم توی اطلاعات وعمليات لشگر٢٧ و توی مدرسه سر پل ذهاب بود
همراه مهدي خندان و حاج حسين الله كرم ميخواستيم بريم شيخ صله براي توجیه شدن منطقه بمو
اون زمان احمد هنوز روي مين نرفته بود و پاهاش سالم بود
توی حياط مدرسه بوديم كه احمد بهمراه شهيد اقا پرويز و چندتاي ديگه از راه رسيدن هنوز ماشین درحال حركت بود که احمد با قدو قامت بلندي كه داشت از ماشين پايين پريد
شهيد مهدی خندان ازحسین الله کرم پرسید که ایشون کیه؟
حاج حسين احمد عراقی را معرفي كرد
توی سلام و عليك اول خیلی به دلم نشست با اينكه خسته بود و تازه از شناسايي برگشته بود با ما همراهی کرد و قبول کرد كه بياد توی ديدگاه و مسير راه كارش را نشون بده
خيلي مسلط گزارش شناسايي را ميداد و توكلش عجيب بود
دو هفته نگذشته بود كه توی پادگان ابوذر از شهيد خندان شنيدم كه احمد عراقي پشت قله بمو روي مين رفته و در حالي كه پشت منطقه دشمن بود با كمك اقا پرويز بعقب منتقل شده
شهیدعراقی در حالیکه فرماندهی اطلاعات عملیات لشگر10 را داشت در عملیات کربلای8 از شلمچه در 24فروردین66 آسمانی شد
دفاع مقدس
💠 صبر کن موج غزل با تو به دریا برسد
طعم لبخند تو تا پنجره ی ما برسد ...
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
یاد و خاطره علمدار عملیات کربلای ۸
اسوه خشوع و نجابت
سردار شهید علی اصغر ارسنجانی
فرمانده گردان کمیل
در عملیات والفجر ۱
فرمانده گردان میثم
در عملیات کربلای ۵ و ۸
لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)
اخوی شهیدان حسن ارسنجانی
و علیرضا ارسنجانی
شهادت: ۲۰ فروردین ماه ۱۳۶۶
شلمچه، عملیات کربلای ۸
غرب کانال ماهی
▫️🌷▫️🌷▫️🌷▫️🌷
نگاه گن ، هنوز آن بلند دور
آن سپیده آن شکفته زار نور
به خون نوشته، نامه ی وفای تو ...
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
می رفت و بر دل داشت شوق بی قراری
آموخت یاران را طریق سربداری
💠💠💠💠💠💠
بروایت برادر رزمنده
محمد فاضلی دوست
مسئول مخابرات گردان شهادت👇
روز دوم عملیات کربلای۸ محمد کوثری بمنطقه آمد؛تمام فرمانده گردانها در سوله فرماندهی بخط شدند که آخرین تحرکات،برنامهها و نقشهها مرور شود؛شهید «علیاصغر ارسنجانی» فرمانده گردان میثم هم بین فرماندهان بود
موقع بیرون رفتن از سوله،دیدم شهید ارسنجانی روی دو تا جیب و پشت پیراهن و جیب شلوارش نوشته است«علی اصغر ارسنجانی، اعزامی از تهران»
به او گفتم حاجی،تابلو اعلانات درست کردی!» او هم خندید وگفت میدانم که برویم جلو،برگشتی نداریم و همانجا میمانیم؛بعدها که بچهها آمدند برای برگرداندن جنازههایمان از این اسامی، جنازه راشناسایی کنند
همین هم شد.ارسنجانی وخیلی از دوستان همرزم ما در این عملیات بشهادت رسیدند و وقتی مدتها بعد بچهها برای شناسایی و بازگرداندن پیکر شهدا بمنطقه رفتندپیکر شهید ارسنجانی را از روی همان نام و نشانی که روی لباسش نوشته بود شناسایی کردند