دفاع مقدس
#بخوانید 🏴🏴 به مناسبت فرا رسیدن شب رحلت امام خمینی(ره) عطر نیمه شب 💠 سعید رفعتی یکی از اعضای گروه
ادامه از پست قبل
۱۳خرداد بود، من سر شیفت بودم کنار امام. ایشان حال جسمیشان خیلی روبهراه نبود؛ اما در آرامش بسر میبردند.حتی من تا زمانیکه پیش امام نبودم،یک نگرانی درونی تمام وجودم را میخورد؛ولی وقتی کنار ایشان میرفتم،یک حس آرامش عجیبی بمن دست میداد؛ حتی نگرانی که تا قبل از آمدن کنار ایشان داشتم، از بین میرفت
آنروز کنار امام بودم. ایشان قرآنش را خوانده و آرام خوابیده بودند.ناگهان بدنم داغ داغ شد و یک تب عجیبوغریبی به سراغم آمد. از اتاق بیرون آمدم و بیکی از بچهها گفتم:حس میکنم تب کردم. اصلاً حالم رو برا نیست.پزشک بخش مرا معاینه کرد و گفت: سعید! تبداری.پیش امام نباشی بهتره. برو خونه، یکیو جایگزینت میکنیم
دلم نمیخواست از کنار امام تکان بخورم، اما آن تب لعنتی بد موقع، من را بخانه کشاند.برای آخرین بار امام را دیدم که در خواب بودند.با آمبولانس بخانه آمدم. از شدت تب افتادم و خوابم برد و با صدای زنگ تلفن، ازجا پریدم
وقتی بیدار شدم،نمیدانستم چند ساعت است خوابیدم وحالا چه موقع از روز است! اول نگاهی بساعت کردم،عقربههای بزرگ و کوچک روی دیوار، ساعت ۳بعدازظهر را نشان میداد.فهمیدم یک ۲۴ساعتی هست که در رختخواب خوابیدهام
با همان حال بیحالی،تلفن را برداشتم. مسئول بیت تا سلام کردم،گفت: آقای رفعتی! آب دستته،بذار زمین و بیا بیت!
خودم را جمعوجور کردم وگفتم:چه خبره؟! من دیروز تب داشتم و با آمبولانس اومدم خونه. اتفاقی افتاده؟! باعجله و تند تند حرف میزد:هرطوری هست، اشکال نداره، فقط بلند شو بیا.بیشتر از این دیگه نمی تونم حرف بزنم.یخ کردم و تمام بدنم به لرزه افتاد.آب دهانم را قورت دادم و بسختی از جا بلند شدم
تا رسیدم،بدون معطلی بدو بدو خودم را به اتاق سیسییو امام رساندم.در فاصله بیرون از بیمارستان تا اتاق امام،همهچیز غیرطبیعی بود.با اینکه داشتم میدویدم، متوجه حال پرستارها و پزشکها،حتی کارمندان شدم که هاج و واج و پریشان بودند
آرامشی که تا قبل از تب کردنم،توی بیمارستان بود،دیگر وجودنداشت.دلم یکجوری شد.دوست نداشتم حتی به اطرافم نگاه کنم
اینهمه بههمریختگی،غیرطبیعی بود و برای من،دیدنش سخت! تا وارد اتاق امام شدم،دیدم ایشان ایست قلبی تنفسی کردند ودستگاه تنفس قلبی مصنوعی به ایشان وصل است.پزشک و پرستار،همه چشمانشان پر از اشک بود؛اما خودشان را نگاه داشته بودند
توانی در پاهایم نبودکه حرکت کنم.چند لحظهای ایستادم و زل زدم به امام؛مثل تمام روزها و لحظههایی که آرام میخوابیدند و آرامششان بمن منتقل میشد،آن لحظات هم همان حس را داشتم
بادست راستم،آب چشمانم را جمع کردم. پای مانیتوری کنار امام ایستادم.لحظات سخت میگذشت.بغضی خفهکننده در گلویم نشسته بود.امام زیر سرم بودند. دکترصنعتی هم در اتاق پیش امام بودند. امام داروی بالابرنده فشار میگرفتند.میکرو ضربانساز داشت کارمیکرد.دکتر بمن گفت:سعید! لازیکس رو تزریق کن
آرامآرام آمپول را به ایشان تزریق کردم؛ ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.از مانیتور چشم برنمیداشتم.هرلحظه ضربان قلب دچار افت میشد ومن هرلحظه گویی تمام دنیا روی سرم آوار میشد.گاهی نگاهم را از مانیتور برمیداشتم وبسمت امام میبردم
باور این لحظات سخت بود!خطهای مانیتور که بسمت صاف شدن میرفتند،چه واقعیتی را میخواستند بما نشان بدهند؟
ذهنم خالی ازهمهچیز شده بود.فقط یک واهمه و ترس عجیبی از یتیم شدن خودم و همه مردم ایران در وجودم بود.نزدیک ساعت ۱۰شب بود.همزمان هم بالای سر امام ایستاده بودم،هم مانیتورینگ را نگاه میکردم
آرامآرام فشار امام پایین آمد.قلب به ضربانساز جواب نمیداد؛گاهی میزد و گاهی نمیزد.ناگهان در یکلحظه همهچیز صفر شد! ضربان صفر،فشارخون صفر و قلب بطور کامل ایستاد
سه تا خط صاف روی صفحه مانیتورینگ بود. ساعت ده و بیست دقیقه شب بود. چشمان امام بسته شد، یکلحظه چشمانشان باز شد، مردمک چشمانشان دورتادور اتاق چرخید و بعد، از حرکت ایستاد و تمام!
دکتر بیهوشی، آقای الیاسی بدو بدو خودش را رساند برای CPR.پرستار و پزشک رفتند برای ماساژ قلبی، دستگاه تنفس مصنوعی هم برای خودش کار میکرد. پنجمین یا ششمین ماساژ قلبی بود که دنده امام شکست.
سید احمد آقا، همانطور که اشکهایش را پاک میکرد، به اتاق آمد و گفت: آقام رو اذیت نکنید
دکتر الیاسی دستور قطع CPR را داد و تمام. قطرههای اشک نمیگذاشت جلویم را ببینم. بهزحمت مدام پلکهایم را روی همدیگر فشار میدادم تا بتوانم ببینم و با کمک پزشک و بقیه همکاران سرم ها را قطع کنیم و لولهها را درآوریم
باید اتاق را خالی میکردیم تا خانواده امام برای آخرین وداع بیایند. ما پزشکان و پرستارها مثل یک لشکر شکستخورده شده بودیم، خطهای مانیتور که سه سال تمام نگاهشان میکردیم و تمام آن سه سال نگران بودیم که حتی برای ذرهای ریتم عادیشان به هم نریزد، حالا صاف صاف شده بودند و همهچیز تمامشده بود.
تمام
دفاع مقدس
ادامه از پست قبل ۱۳خرداد بود، من سر شیفت بودم کنار امام. ایشان حال جسمیشان خیلی روبهراه نبود؛ اما
منبع:
خدابخش، کبری، عطر نیمهشب؛ روایت سعید رفعتی؛ عضو گروه پرستاری امام خمینی از حوادث دهه شصت، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس: نشر مرزوبوم، تهران ۱۴۰۳، صص ۲۰۴، ۲۰۵، ۲۰۶، ۲۰۹، ۲۱۵، ۲۱۶، ۲۱۷، ۲۱۸، ۲۱۹
28.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 لحظاتی تاریخی و غم انگیز از آخرین ثانیه های حیات پر برکت معمار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی (ره)🏴🏴
▼△▼△▼△▼△▼
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صادق آهنگران از فراق #امام_دلها می خواند....
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
اشک افشان.mp3
زمان:
حجم:
28.2M
#اشک_افشان 😭😭
🏴🏴 به مناسبت سالروز ارتحال امام خمینی رحمهالله علیه
(سال ۱۳۷۱)
🎤 حاج صادق آهنگران:
ما خدایی کوکبی گم کرده ایم
ما آفتابی در شبی گم کرده ایم
باز تاریخ زمین تکرار شد
بوی خون شیعیان بیدار شد
دکلمه ی محمود کریمی علویجه
ما خدایی کوکبی گم کرده ایم
ما آفتابی در شبی گم کرده ایم
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
کاروان رفته منزل به منزل
قصه ی ساربان مانده بر دل
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
کاروان_حج_زائرم_من_زائر_بیت_الحرام.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
📢 #صوت | نغمه و نوحه حاج صادق آهنگران در ایام حج - دوران دفاع مقدس
⏳ دهه شصت
ا▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🌴الَسَّـلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْباقِرُ بِعِلْمِ الله
🏴🏴 ۷ ذی الحجه - سالروز شهادت مظلومانه و جانسوز امام محمد باقر (علیه السلام) تسلیت و تعزیت باد.
ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
تلگرام https://t.me/Defa_Moqaddas
به کانال دفاع مقدس بپیوندید
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم | روضه و مرثیهسرایی حاج #صادق_آهنگران
🌸 شوق رزمندگان برای زیارت کربلا در دوران #دفاع_مقدس
ا┄┄┄┄❅✾❅┄┄┄┄┄
🌴 کانال "دفاع مقدس"
🌱 نشر مطالب، صدقه جاریه است
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گردان امام محمد باقر علیه السلام
لشگر ۱۴ امام حسین (ع)
دوران جنگ تحمیلی
🌷شهید احمد فردوسی
جمعی گردان امام محمد باقر (ع) در هفت تپه﴿مقر لشکر ۲۵ کربلا﴾ به نماز شب و ناله هایش معروف بود.
گودالی را به صورت قبر در بیرون از چادر آماده کرده بود که معمولاً نیمه های شب به بعد در آن مشغول عبادت می شد و در تمام روزها بعد از نماز صبح زیارت عاشورا می خواند و نقش به سزایی در معنویت چادرمان داشت تا حدی که گویی نافله شب، انگار در چادر به جماعت اقامه می شد.
🕊🕊شهادت: ۳۱ فروردین ۶۵ / فاو
↶【به ما بپیوندید 】↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
✅ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
✅ تلگرام https://t.me/Defa_Moqaddas
روایتگر رویدادهای جنگ
.... و حال و هوای رزمندگان جبهه ها
#دهه۶۰
زما آیه فتح را ز قرآن خواندیم
در جبهه نماز سرخ ایمان خواندیم
ما درس فداکاری و جانبازی را
در مکتب خونبار #شهیدان خواندیم
👆📷 عکس از آلبوم شهید میر رمضان اسماعیل پور( نفر دوم از راست) از فرماندهان گردان در عملیات والفجر 4 لشکر 25 کربلا که در تاریخ 1362/8/1 در منطقه عملیاتی مریوان به فیض شهادت نائل شد.
💠 کلام شهید میررمضان اسماعیلپور:
▫️کاش چندین بار میمُردم و دوباره زنده می شدم و در رکاب امام خمینی بودم، راه امام خمینی راهی است که امام محمد باقر(ع) آرزویش را داشت. من مدت 14 ماه با کفاران بعثی جنگیدم ولی افسوس لیاقت #شهادت نداشتم شاید خواست خداوند بود که در لباس سپاه به درجه #شهادت که آرزوی من است برسم و در آن خدای خویش را ملاقات کنم.