💠 فقط خداوند میداند منصور خان برای ملتش ، هویتش و در نهایت برای ایمان و وطنش چند بار تا یک قدمی مرگ رفت و آمد اما خم به ابرو نیاورد
🌷 شهید منصور محمدی آزاد، خلبان تیزپرواز ارتش جمهوری اسلامی ایران🇮🇷🇮🇷- دوران #دفاع_مقدس
دفاع مقدس
📷 عکس یادگاری | دلیرمردان هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران در کنار شهید دکتر چمران ⏳ اوایل #جنگ_تح
#چمران
🌿 دانشمند، نابغه، چریک، عارف، ادیب ...
... و بزرگمردی که از بالاتر از ظرفیت زمان خود بود
دفاع مقدس
🌿 عمو حسن (حسن یخی) دوران جنگ تحمیلی ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
📄 فیش حقوقی "حسن یخی" را منتشر کنید!
"حسن امیری فر" متولد 1301، ساکن محله نازی آباد بود. (فقط کمی پایینتر! از محله جماران، منطقه مسکونی اختصاصی روسای جمهور قبلی و فعلی جمهوری اسلامی. البته از تجریش بیفتید توی اتوبان امام علی (ع)، دهها کیلومتر که سرازیر شوید، به نازی آباد خواهید رسید).
عموحسن، نه برج عاج در سعادت آباد داشت و نه خود و فرزندانش صرافی داشتند و دلاری نان می خوردند!
او در خیابان وحدت اسلامى تقاطع چهار راه مختارى، یک دکه کوچک یخ فروشی داشت و همه خرج زندگی خود و خانواده را از آن تامین می کرد.
جنگ که شروع شد، درست مثل ماههای قبل از هر انتخابات چه ریاست جمهوری، چه مجلس و چه شوراها، او هم سریع احساس تکلیف کرد. عموحسن دکه یخ فروشی را ول کرد و غیرتمندانه رفت جنگ.
هر بار که به او می گفتند: "عمو، شما پشت جبهه بمون و خدمت کن، دیگه از شما گذشته بری جبهه!"
می گفت: "چی میگید؟ من صدتا جوون رو حریفم."
و سرانجام عموحسن، پس از سالها حضور در خط مقدم و عملیات مختلف، در 64 سالگی، در سرزمین تفتیده شلمچه، در عملیات کربلای پنج، در کنار دهها هزار جوان که برای دفاع از شرف و کیان دین و میهن جان خویش را فدا کردند، در خون خفت.
هیچکدام از اولاد عموحسن نه تاجر داروهای نایاب شدند، نه فلان هنرپیشه ناباب شد عروسش، نه واردکننده خودروهای لوکس لکسوس بودند، نه تابعیت انگلیس و آمریکا و کانادا داشتند و دارند، نه در فرنگ تحصیل کردند و نان و نمک آنها را به بدن زدند که روزی جبران کنند! و نه ....
حقوق یک بسیجی که می رفت تا جلوی پیشرفته ترین سلاح و تانک و هواپیمای بعثیان را با بدن خویش سد کند، تا شرافت ملت از دست نرود، فقط ماهی 2400 تومان بود!
بالاترین حقوق آن زمان برای افراد متاهل و عیالوار و زن و بچه دار هم حدود 4500 تومان بود، و نه 4500 میلیارد تومان!
لطفا فیش حقوقی حسن یخی را منتشر کنید تا مدیران خدوم و فداکار، شاید کمی به خود آیند و بیندیشند که پایه های صندلی ریاستشان بر خون چه کسانی استوار است!
و یوم القیامتی که قطعا دیر نیست، خون حسن یخی و دوستانش، یقه خود و خانواده آنها را خواهد گرفت.
اگرچه همچنان بر کرسی وزارت و ریاست و مجلس تکیه زده باشند و در خانه های میلیاردی فراهم آمده از بیت المال، نماز اول وقتشان ترک نشود!
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
👇👇👇
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم| از یک پیرمرد رزمنده میپرسند:
⁉️ شما چرا این همه میآیید جبهه پدر جان؟
جوانها که هستند!
و پاسخش رزمنده ....
🌿دوران جنگ تحمیلی
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم | روایت شهید آوینی از رزمنده بسیجی که فرزندش شب گذشته در عملیات به اسارت ارتش صدام درآمده است!
‼️ فرزند دیگر او نیز قبلاً مفقودالاثر شده و اکنون خودش هم در جبهه حضور دارد و با دشمن می جنگد!
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
آقا خوبه
از بهار سال ۱۳۶۴ در واحد آر.پی.جی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)، با جوانی آشنا شدم داش مشدی و باصفا، بچۀ محلۀ "تی دوقلو" میدان خراسان. "حمید کرمانشاهی" که ظاهرا قبل از آن در کردستان بود، برای اولین بار به جنوب اعزام شده و به واحد ما آمده بود.
حدود ۲ سال با حمید آشنا بودم و مدتی در گردان شهادت همرزم بودیم.
روز چهارشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۶۶، همراه حامد قاسمی به معراج شهدای تهران رفتیم تا جنازۀ "جمشید مفتخری" را ببینیم. وارد یکی از سردخانهها شدیم. اتاقی بود حدود ۴ متر در ۴. حامد یکراست رفت سراغ تابوت جمشید.
نمیدانم چه شد که به محض ورود، روی اولین تابوت سمت راست را خواندم: "تهران، میدان خراسان، تیردوقلو، کوچۀ برق ادیسون ..." چی؟ کوچۀ برق ادیسون؟ این اسم خیلی برایم آشنا بود. آنجا خانۀ حمید کرمانشاهی بود.
همیشه به شوخی بهش می گفتم:
- آخه اینم شد اسم کوچه؟ انشاءالله شهید بشی تا کوچه را به نامت کنند!
بلافاصله درِ تابوت را باز کردم. خودش بود؛ حمید.
بدنش کاملا سیاه بود؛ میگفتند باوجود اینکه تابستان است، ارتفاعات ماووت عراق یخبندان و سرد است. ظاهرا اینها هم یکی دو روز روی ارتفاعات و میان برف مانده بودند.
صورتش از انفجار یا سرما سیاه شده بود. لبانش باز بودند، ولی آن خندۀ داشمشدی را نداشتند. سینهاش کاملا متلاشی بود.دل و رودهاش هم.
سرم را بردم پایین. از عشق، بوسهای از لبان بازش گرفتم. آنقدر سرد بودند که لبهایم به لبانش چسبید. سخت لبانم را از لبش جدا کردم.
آن طور که می گفتند:
عراقیها از سنگر کمین نارنجکی پرت می کنند که حمید فرمانده گروهان گردان کمیل،برای اینکه آسیبی به نیروهایش نرسد،خودش میخوابد روی نارنجک و شهید میشود.
حمید را در ده امام مامازن به خاک سپردند.
از حمید نوار کاستی بجا مانده که خاطرات عجیبی تعریف می کند.
یعنی یک "از معراج برگشته" واقعی!
به امید خدا، مثل اینکه حمید طلبیده و اجازه داده کتابش را بنویسم!
آن هم بعد از ۳۸ سال!
به لطف خدا و به شرط حیات، جدیدترین و آخرین کتابی که خواهم نوشت "آقا خوبه" خواهد بود تا ادای دینی باشد به رفاقت اندک و کوتاهم با شهید حمید کرمانشاهی.
اگر اجازه و فرصتم دادند،که مینویسم.
اگر نه، که راضی ام به رضای خدا و اگر خداوند رحمن بار گناهم را عفو نماید و دوستان شفاعتم کنند، در محضرشان خواهم نوشت و گفت و شنید و کیف خواهم کرد!
برخلاف همیشه که"چراغ خاموش"کارم را می کردم و پس از انتشار خبر کتابم را می گفتم، این اولین باری است که نوشتن کتابی را اعلام می کنم.
دعا کنید توان و لیاقتش را بهم بدهند،وگرنه هیچم!
حمید داودآبادی
👇👇