⚪️ خاطره ای از شهیدان باکری
#ترجیح_رضایت_خدا
#دو_برادر ....
▫️پس از مدتی که مهدی باکری به جبهه میآید و رشادتها از خود نشان میدهد، برادرش حمید هم به دنبال او میآید. حمید بلافاصله پس از ورود، به ستاد فرماندهی میرود، جایی که آقا مهدی در آنجا مستقر است. پس از سلام و احوالپرسی، آقا مهدی از حمید میخواهد که به کارگزینی پیش آقای روزبهانی برود و مدارکش را تحویل بدهد و کارهای مقدماتی را پشت سر بگذارد.
حمید نزد آقای روزبهانی میرود و متوجه میشود معرفینامهای که لازم بوده است از سپاه تبریز بگیرد، ندارد. آقای روزبهانی به او اطمینان میدهد که با تأیید فرمانده این مشکل حل است. وقتی حمید مجدداً نزد آقا مهدی میآید و جریان را به او میگوید، آقا مهدی با همان لبخند ملیح همیشگی، چشم در چشمان حمید میدوزد و پس از مکثی نسبتاً طولانی میگويد:...
....میگوید: حتماً تو نمیخواهی که من کار غیرقانونی انجام دهم. خدا راضیتر است که به تبریز بروی، سری به خانواده بزنی، سلام ما را هم برسانی و بعد با مدارک کامل پیش ما بیایی. سپس دستان برادرش حمید را به گرمی میفشرد، صورتش را میبوسد و او را تا دم در بدرقه میکند.
🌹🌷 به ياد برادران شهيد، فرماندهان مهـدى و حميد باكرى
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌷 ۶ اسفند -- سالروز شهادت سردار رشید اسلام، حمید باکری
▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
#یک_نمونه_از_اخلاق_او
آنها همینطور که دوست نداشتند هموطنانشان در آن جنگ نابرابر کشته شوند، حتی دوست نداشتند عراقیها کشته شوند. از دوستانشان شنیدهام که در عملیاتی عراقیها کانالی کنده و داخل آن را از قیر شل پر کرده بودند، خیلی از رزمندهها در آن کانال گرفتار و بعد هم شهید شدند و پیکرهایشان همانجا ماند. در میان آنها جنازههای سربازان عراقی هم بود.
بقیه افراد برای عبور از آن مسیر گاهی مجبور میشدند پایشان را روی پیکرهایی که آنجا بود بگذارند اما حمید برای عبور از آنجا حاضر نشده بود حتی پایش را روی جنازه عراقیها بگذارد و بگذرد. چون معتقد بود آنها هم مسلمان بودند و انجام آن کار اذیتاش میکرد. این فقط یک نمونه از اخلاق اوست.
(خاطره ای به یاد فرمانده شهید حمید باکری)
راوی: همسر شهید
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
دفاع مقدس
🌿 خاطرهای به یاد سردار شهید سیدحسین روحالأمین:
⚪️ #شليك_فقط_با_یاد_خدا
▫️در اواسط سال ٦٠، یك شب دو خودرو گشتى به سرپرستى حاج حسين در شهر سنندج مشغول گشتزنى بودند. ناگهان از طریق بیسيم متوجه شدیم آنها در محاصره دشمن قرار گرفته و نياز به كمك دارند. آدرس را كه پرسيدم، حاج حسين گفت: ما در بلوار شبلى درگير هستيم و حدود ٧٠ تا ٨٠ نفر از ضدانقلابيون در مسجدى تجمع كرده و یكى از پيشمرگهاى مسلمان را نيز از منزلش بيرون آورده و جلوى خانواده اش اعدام كرده اند.
▫️پس از بررسى امكانات موجود و شرایط حاكم، درگير شدن را صلاح ندانسته و چاره اى ندیدیم جز اينكه از خمپاره استفاده كنيم. ٣ قبضه خمپاره در باشگاه سوار كردیم و با زدن يك خمپاره منور محل را دقيقاً شناسایى كردیم. پس از آن با شليك پشت سر هم و درخواست كمك از توپخانه ارتش محل تجمع و محلهاى فرار دشمن را به شدت زیر آتش قرار دادیم.
▫️آن زمان ما اطلاعات كافى از خمپاره نداشتيم و فقط با ذكر آیه شریفه "ما رميت اذا رميت ولكن الله رمى" و با توكل به ذات خداى تعالى شليك میكرديم. در خاتمه عمليات، فقط یك نفر از نيروهاى بسيجى زخمى شده بود و تنها شهيد ما هم آن یك نفرى بود كه او را از منزلش بيرون آورده و اعدام كرده بودند. ولى در آن درگيرى ١٩ نفر از ضدانقلابیون توسط همان خمپارهها و با آتش خشم الهى كشته شدند و این نبود مگر نصرت و خواست الهى.
🚩🚩﴿شهيد حاج حسين روح الامين, سيدالشهداء كردستان﴾
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
50.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙مداحی حاج صادق اهنگران در وصف
شهید والامقام سردار اسماعیل دقایقی
( ۲۸دیماه۱۴۰۱_ تهران )
برای مادر سادات گریه ها می کرد
دلش به یاد خیمه اطفال تشنه گریان بود
برای لحظه ادرک اخا دلش می سوخت
همان زمان که حسین آمد و پریشان بود
چه دید روی زمین پیکری مقطع الاعضاء
و ماه غرق به خونی که در بیابان بود
دو دست بر کمر و انکسار در وجْهش
حسین تشنه و تنها میان عُدوان بود
دلم بهانه گرفتهست - آه - اسماعیل !
به شعر و خاطره بردم پناه ، اسماعیل !
به جای چهرهی خورشیدیات برادرجان !
نگاه میکنم امشب به ماه ، اسماعیل !
تو رفتهای و رسیدی و من عقب ماندم
تو روسفیدی و من روسیاه ، اسماعیل !
چه روزها که نبودی و من به یاد رخت
به قاب عکس تو کردم نگاه ، اسماعیل !
امیر لشکر بدر ! ای یگانه فرمانده !
سپاه را تو شدی تکیهگاه ، اسماعیل !
ز عزم راسخ و ایمان استوار تو بود
که گشت بعدِ تو لشکر سپاه ، اسماعیل !
برای من که ز یاران خویش جا ماندم
ز دوست فیض شهادت بخواه ، اسماعیل !
#شهدا_را_یاد_کنیم_با_ذکر_صلوات
#شهید_اسماعیل_دقایقی
💠 #بهترینها_از_نگاه_بهترین ....
▫️عصر روز نیمه شعبان، ابراهیم وارد مقر شد. همان روز بچهها دور هم جمع شدیم. از هر موضوعی صحبت به میان آمد تا اینکه یکی از ابراهیم پرسید: بهترین فرماندهان در جبهه را چه کسانی میدانی و چرا؟! ابراهیم کمی فکر کرد و گفت: تو بچههای سپاه هیچکس را مثل محمد بروجردی نمیدانم. محمد کاری کرد که تقریباً هیچ کس فکرش را نمیکرد. در کردستان با وجود آن همه مشکلات توانست گروههای پیش مرگ کرد مسلمان را راهاندازی کند و از این طریق کردستان را آرام کند.
🌿 در فرماندهان ارتش هم هیچکس مثل سرگرد علی صیاد شیرازی نیست. ایشان از بچههای داوطلب سادهتر است. آقای صیاد قبل از نظامی بودن یک جوان حزب اللهی و مومن است. از نیروهای هوانیروز، هرچه بگردی بهتر از سروان شیرودی پیدا نمیکنی، شیرودی در سرپل ذهاب با هلیکوپتر خودش جلوی چندین پاتک عراق را گرفت. با این که فرمانده پایگاه هوایی شده آنقدر ساده زندگی میکند که تعجب میکنید! ... همان روز صحبت به اینجا رسید که آرزوی خودمان را بگوئیم. هرکسی چیزی گفت. همه منتظر آرزوی ابراهیم بودند. ابراهیم مکثی کرد و گفت: آرزوی من شهادت هست ولی حالا نه! من دوست دارم در نبرد با اسرائیل شهید شوم!
👆▫️خاطره ای به یاد فرمانده جاویدالاثر شهید ابراهیم هادی
منبع: سایت نوید شاهد
🕊🕊 داش ابرام در ۲۲/بهمن/۱۳۶۱ از فرش به عرش پرواز کرد.
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
12.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نماينده_مجلسى_كه_كنار_پياده_رو_مى_نشست ‼️
🌷سالهایی که نماینده مجلس بود، گاهی عبایش را کنار پیاده رو جلو ساختمان مجلس پهن می کرد و همان جا به درخواست مراجعین رسیدگی می کرد. یک روز یکی از مسئولین حراست مجلس به محافظانش گفت: به حاج آقا بگویید صورت خوبی ندارد کنار پیاده رو بنشیند.
🌷موضوع را به گوش حاج آقا رساندیم. گفت: اگر آنها نگران آمد و شد مردم هستند جایمان را عوض می کنیم، اما اگر نگرانند که مردم بد عادت شوند که در اشتباه اند. بگو مسئولان باید در کوچه و خیابان ها راه بیفتند و به وظایفشان عمل کنند!!
🌹خاطره اى به ياد سید آزادگان مرحوم سید علی اکبر ابوترابی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
ا▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️🌱▫️
🗓 ۱۲ خرداد ۱۳۷۹ - سالروز درگذشت آزاده سرفراز حجت الاسلام سید علیاکبر ابوترابیفرد
---------------------------
ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
تلگرام https://t.me/Defa_Moqaddas
#يار_باشيم_نه_بار....!!!
🌷یکی از آزادهها آمده بود پیشش، گفت: «حاج آقا مشکل مسکن آزادههای تهران حل نشده. شما که با بیت تماس دارید موضوع را به آقا بگو و کمکی بگیر.» دستش را گذاشت روی شانه آن بنده خدا و گفت: «ما زمان اسارت از خدا میخواستیم آزاد شیم و برگردیم تا باری از دوش این عزیز برداریم حالا خودمون بیایم این بار را سنگینتر کنیم.»
🌹خاطره اى به ياد سيد اسرا حاج آقا سید علیاکبر ابوترابی فرد
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
#كوه_مشكلاتى_كه_مثل_موم_نرم_میشوند...!!
🌷چند سال از دوران اسارتم را با آقای ابوترابی گذاراندم. اردوگاه موصل ١ که بودیم یک روز رفتم پیش حاج آقا و پرسیدم: همه برای حل مشکلاتشان به شما مراجعه میکنند، این را چهطور تحمل میکنی و خم به ابرو نمیآورید؟
🌷...چیزی نگفت. دوباره پرسیدم. از دادن جواب امتناع کرد. بار سوم وقتی اصرارم را دید، گفت: حسین آقا جون، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا (س) کوه مشکلات را مثل موم نرم میکند. از آن زمان هر وقت به مشکلی بر میخورم همین کار را میکنم.
🌹خاطره اى به ياد سید آزادگان حاج علی اکبر ابوترابی فرد
ا▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️ا
🗓 ۱۲ خرداد ۱۳۷۹ - سالروز درگذشت آزاده سرفراز حجت الاسلام سید علیاکبر ابوترابیفرد
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
——————————-——
📡 کانال "دفاع مقدس"
اینجا بیت شهداست☝️☝️
🌷در تاریخ اول مرداد ١٣٦٧ ، در جاده اهواز – خرمشهر كه عراقیها آنجا را گرفته بودند با تیپ الزهرا، از لشكر ده سیدالشهدا درگیر میشوند و دامنه این درگیری به حدی شدید بوده كه عبارت تن برابر تانك در اینجا مصداق علنی پیدا میكند، آنهم در صبح روز عید قربان!
🌷قضیه از این قرار است كه آن روز در حدود ٣٠ رزمنده، سوار بار كامیونی میشوند، به قصد جاده اهواز - خرمشهر، كه تیر مستقیم تانك بعثیها كه تا آنجا هم راه پیدا كرده بودند به وسط كامیون، اصابت میكند و خیلی از بچهها زخمی میشوند ولی فقط ٥ سید شهید میشوند.
🌷این از نظر من نكته عجیبی است به خصوص وقتی در میان این رزمندهها كسی مثل محسن اسحاقی هم بوده كه دهها تركش میخورد اما به شهادت نمیرسد، گو اینكه فقط شهادت در تقدیر تمام ساداتی بوده كه در آن كامیون نشسته بودند، آنهم به تعداد ٥ نفر!
🌷نام این شهدای خمسه سادات كوثر:
سیدعلیرضا جوزى، سیدداود طباطبایى، سیدصاحب محمدى، سیدمهدی موسوی و سیدحسین حسینی است.
🌷پیکرهای مطهرشان از سر تا کمر چون اجداد طاهرینشان در کربلا بیسر و دست، به گونهای قطعه قطعه میشود که قابل شناسایی و تفکیک نبودند؛ به همین دلیل پس از عقبنشینی دشمن، قطعات مطهر پیکر این پنج شهید توسط دیگر همرزمان در همان محل شهادت به خاک گرم و خونین خوزستان سپرده میشود.
🌷با اتمام جنگ و بازگشت اهالی بومی منطقه که در پی اتفاقاتی با توسل به این قبر مطهر (واقع در سه راه كوشك _ خرمشهر) حاجت میگرفتند، بنا به درخواست اهالی از مسئولان منطقه، هویت این قبور مطهر مشخص شد و در سال ۷۶ با اصرارهایی مبنی بر ساخت مقبره با همت خانواده معظم شهدا و جمعی از همرزمان، بقعه کنونی که دارای پنج ستون است احداث شد. این بقعه در میان اهالی منطقه کوشک به بقعه فاطمیه(س) نام گرفته است و زیارتگاه خیل عظیمی از اهالی است.
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🌷 #شهیدی_که_در_سردخانه_زنده_شد!
▫️سال ۶۲ بود که بار دیگر در عملیاتی مهران پاکسازی شد و بچهها به اردوگاه قلاجه، همانجا که محل زندگی پشت جبههشان بود، برگشتند. اردوگاه ابوذر هم محل زندگی بچههایی بود که همسرانشان را به مناطق جنگی آورده بودند و شهید نورانی، همت و پکوک هم جزء همانها بودند. فیلم سینمایی ویلاییها بخشی از شرایط اردوگاهها را به تصویر کشیده است. آن روز شهید نورانی و پکوک قصد داشتند برای سر زدن به خانوادههایشان به اردوگاه بروند و مرا هم دعوت کردند. آخر آن روزها من به اردوگاه ابوذر راهی نداشتم. میخواستیم به سمت مهران حرکت کنیم، ابتدا پکوک پشت فرمان نشست و چون گواهینامه نداشت، من با او جابجا شدم تا اينکه به حوالی میدان اسلام آباد رسیدیم.
🔹بچهها گُله به گله دور هم نشسته بودند و با دیدن ما، پانزده نفری از آنها پشت تویوتای ما سوار شدند. با هم همنوا میخواندند: با نوای کاروان، بار بندید همرهان، این قافله عزم کرب و بلا دارد.... شور و شوق بچهها، دل ما را هم گرم میکرد، اینها همانهایی بودند که امام به وجودشان افتخار میکرد و میگفت من مفتخرم که خود بسیجیام و به قول سید مرتضای شهید، اصحاب آخرالزمانی امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بودند. جاده پستی و بلندی بسیار داشت و همین مرا نگران میکرد که نکند آنها بیفتند، پیش از آنکه سرعت بگیرم، پیاده شدم و گفتم: برادرا بنشینید تا من حرکت کنم و سپس به سمت قلاجه راه افتادیم. در مسیر کرمانشاه به اسلام آباد، انفجار شدیدی از پشت سرمان به گوش رسید. من اول گمان کردم که بچههای ارتش در حال مانور هستند. تا آمدم....
▪️تا آمدم ذهنیتم را به محسن بگویم، گرمای خونی را که بر روی دست راستم سُر میخورد حس کردم و چند دقیقهای به حالت نیمه بیهوش سرم روی فرمان ماشین افتاد و دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه به خود آمدم و ماشین را بر لبه پرتگاه دیدم. همه توانم را در دستم جمع کردم تا بتوانم در ماشین را باز کنم، اما نمیشد که نمیشد و تازه متوجه شدم که دستها و پایم تیر خورده و خونریزی شدید برایم هیچ قوتی نگذاشته است، به هر سختی بود خودم را کشان کشان از ماشین پایین انداختم و فریاد زدم: محسن کجایی؟ که یکی از بچهها تلنگر زد که داد نزن، کمین خوردهایم. تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده، همهمان را مانند ستونی ردیف کرده بودند تا رگبار گلولههایشان را بر جانمان بنشانند، صحنهای که شاید....
🔺صحنهای که شاید بسیاری فقط آن را در فیلمها دیده باشند، صحنهای که در جنایات داعش بارها به تصویر کشیده شد و من که از قبل هم تیرهایی بر دست و پاهایم نشسته بود، دوباره از هوش رفتم و بعدها متوجه تیری شدم که به قفسه سینهام شلیک شده بود. برای لحظاتی به هوش آمدم، خون کف ماشین را پر کرده بود. ماشینی از نیروهای خودی همه بچهها را سوار کرد و به سمت بیمارستان اسلام آباد حرکت کرد. من گاهی به هوش و گاهی از هوش میرفتم. وقتی چشمانم را باز کردم، لهجهای هندی از پزشکی شنیدم که بالای سرم در حال صحبت کردن بود و دوباره از هوش رفتم و صداهایی گنگ به گوشم میرسید، اما یک لحظه شنیدم که گفت این دیگر نبض ندارد، باید ببریدش سردخانه. سردخانه نه مانند سردخانههای امروزی که فقط اتاقی بود که دمایی پایین داشت و سرد بود.
⚪️ انگار در خلسه بودم و همه صداها را در هالهای از ابهام میشنیدم. خانم پرستاری را میدیدم که کنار پیکر شهدا قدم میزد، با خودم فکر میکردم اگر من شهید شدم پس چرا او را میبینم؟! همین انگیزهای شد همه انرژیام را لااقل در یکی از انگشتانم جمع کنم و تا اینکه بالأخره موفق شدم انگشت پایم را تکان دهم و همین شد که صدای فریاد خانم پرستار سقف اتاق را به لرزه در آورد و چندین نفر خود را سرآسیمه رساندند و اینگونه من به دنیایی بازگشتم که ای کاش بر نمیگشتم. بار دیگر که چشمانم را باز کردم، خود را روی تخت بیمارستان دیدم و فرماندهان لشکر ۲۷ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله که دور تختم را گرفته بودند و سر به سرم میگذاشتند و صدای خندهشان فضای اتاق را آکنده از نفس پاکشان کرده بود. مدتی گذشت و وقتی شرایط جسمیام بهتر شد و مرا به بیمارستان شریعتی منتقل کردند....
— (راوی: جانباز شیمیایی سردار حاج عباس برقی)
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
------------------------------------------
🌱 ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
#برگ_مأموريت
#برگ_مرخصى
🌷مرحوم رسول ملاقلی پور، کارگردان سینمای ایران، در مورد حاج حسن شوکت پور در روزنامه کیهان در سی و یکم فروردین ماه ١٣٨٢ نوشت؛ در عملیات طریق القدس حسن آقا ٧٢ ساعت نخوابیده بود؛ یا پشت بی سیم بود یا پشت فرمان؛ هر کجا که کار بود، حسن شوکت پور هم بود؛ در عملیات والفجر ٨ قطع نخاع شد؛ با آن حال و روزش صبحها می آمد لجستیک سپاه کار می کرد و شبها هم به آسایشگاه برمی گشت....
🌷به او گفتم: حسن آقا، این همه سال جنگیدهای، بیابان ها و کوه ها رفته ای و آمده ای حالا استراحت کن. جواب داد: رسول، خیلی دلم می خواهد استراحت کنم؛ اما نمی شود. بدون اینکه بخواهم در زندگی برای عدهای تکیه گاه شده ام؛ می ترسم من بیفتم، آنها هم بیفتند؛ بعد هم رسول جان، خدا یک برگ مأموریت به ما داده است که تا نفس داریم باید به دنبال مأموریتمان باشیم، وقتی هم برگ مرخصی را داد، خب می رویم....
🌷با این حال یکی از خصلتهای شهید حسن شوکت پور حساسیت بر تخلف وعده است که خاطرات او گویای این مطلب است؛ در خاطره ای از او میخوانیم «داشت از ترافیک می گفت و مشکلات مسیر، که حسن با صدای بلند گفت: قابل قبول نیست یک رزمنده، یه بچه مسلمون یه بسیجی خوب خدا، مگه میشه از وعدهای که داده تخلف کنه.
🌷نگاهی به ساعتش کرد و گفت: چه تخلفی؟ فقط هفت دقیقه دیر اومدم. حسن که با این حرف بیشتر عصبانی شد زیر لب صلوات فرستاد و گفت: برادر من هفت دقیقه خیلی زیاده؛ توی میدون جنگ گاهی یه ثانیه سبب شکست و پیروزی میشه؛ اون موقع شما می گید فقط هفت دقیقه تأخیر کردم؟!
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
-------------------------------------------
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
دفاع مقدس
🔅 گفت بیا و مردانگی کن و برای چزابه فیلم بساز 📝 «#سفر_به_چزابه شخصیترین فیلم زندگی من است. اصلا ب
8.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷مرحوم رسول ملاقلی پور، کارگردان سینمای، در مورد شهید حسن شوکت پور میگوید:
در عملیات طریق القدس حسن آقا ٧٢ ساعت نخوابیده بود؛ یا پشت بی سیم بود یا پشت فرمان؛ هر کجا که کار بود، حسن شوکت پور هم بود؛ در عملیات والفجر ٨ قطع نخاع شد؛ با آن حال و روزش صبحها می آمد لجستیک سپاه کار می کرد و شبها هم به آسایشگاه برمی گشت....
🌷به او گفتم: حسن آقا، این همه سال جنگیدهای، بیابان ها و کوه ها رفته ای و آمده ای حالا استراحت کن. جواب داد: رسول، خیلی دلم می خواهد استراحت کنم؛ اما نمی شود. بدون اینکه بخواهم در زندگی برای عدهای تکیه گاه شده ام؛ می ترسم من بیفتم، آنها هم بیفتند؛ بعد هم رسول جان، خدا یک برگ مأموریت به ما داده است که تا نفس داریم باید به دنبال مأموریتمان باشیم، وقتی هم برگ مرخصی را داد، خب می رویم....
🌷با این حال یکی از خصلتهای شهید حسن شوکت پور حساسیت بر تخلف وعده است که خاطرات او گویای این مطلب است؛ در خاطره ای از او میخوانیم «داشت از ترافیک می گفت و مشکلات مسیر، که حسن با صدای بلند گفت: قابل قبول نیست یک رزمنده، یه بچه مسلمون یه بسیجی خوب خدا، مگه میشه از وعدهای که داده تخلف کنه.
🌷نگاهی به ساعتش کرد و گفت: چه تخلفی؟ فقط هفت دقیقه دیر اومدم. حسن که با این حرف بیشتر عصبانی شد زیر لب صلوات فرستاد و گفت: برادر من هفت دقیقه خیلی زیاده؛ توی میدون جنگ گاهی یه ثانیه سبب شکست و پیروزی میشه؛ اون موقع شما می گید فقط هفت دقیقه تأخیر کردم؟!
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات